تبليغاتX
مارون
Image and video hosting by TinyPic
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این بار هم سرمقاله روزنامه ابتکار،تاکی فراغتی حاصل شود که حرف خودم را بی خط زدن و کم کردن واژه ها و جمله ها اینجابنویسم:

سبز

رنگ سبز دردنياي نمادها حامل زيباترين و زنده ترين
معاني انساني بوده است.بسياري از گروهها و افرادي که با مقاصد صلح جويانه و انساني پديد آمده اند در عناوين انتخابي براي تشکل خود از کلمه "سبز"و يا اين رنگ در نشانه هاي طراحي شده براي معرفي خود استفاده کرده اند.در کشور ما رنگ سبز از پيشينه اي فرهنگي و مذهبي نيز برخوردار است و به ويژه که معرف نزديکي با خاندان پيامبر (ص) نيز بوده است.سادات مستقر در ايران که به جهت وابستگي به خاندان پيامبر و امام علي(ع) هميشه حامل اين نماد بوده اند.هنوز هم در مناطقي از کشور سادات سالخورده شال سبزي بر کمر مي بندند و دستاري به اين رنگ بر سر دارند.
اين نماد البته در سالهاي جنگ نقش رسانه اي خود را به نحو بارزتري باز ي کرد.آن زمان که رزمندگان با سربندهاي سبزي که حاوي شعارهاي مذهبي و توسل به اهل بيت بود. در ميادين جنگ حاضر مي شدند و پرچم هاي سبز رنگ بود که در تجمعات ملي و مذهبي فضا را به رنگ سبز در مي آورد
.
در فضاي انتخابات دهم رياست جمهوري اما اين رنگ کار کرد سياسي گسترده اي پيدا کرد.آن زمان که ستاد تبليغاتي مير حسين موسوي کانديداي مخالف جريان اصولگرا اين رنگ را به عنوان نماد انتخاباتي خود برگزيد.اين اقدام البته در کمترين زمان ممکن توانست به رسانه اي براي بيان خواسته  هاي سياسي و البته تبليغ آن تبديل شود.سر بند،دست بند، بازو بند، شال، روسري،بادکنک و اقلام تبليغي ديگري که به رنگ سبز در خيابانهاي کشور بر سر و دست گروهي از راي دهندگان بود،نشان از آن داشت که اين جلوه تبليغاتي به خوبي توانست نقش رسانه اي خود را ايفا کند.اين امر اگرچه از سوي برخي از زنان و مردان و جوانان پذيرفته شد،اما مخالفت گسترده اي را هم به دنبال داشت.مخالفاني که اگر چه در اردوگاه مخالف هواداران ميرحسين موسوي بودند،اما مخالفت خود را به کار کرد مذهبي اين رنگ مستند مي کردند(همان چيزي که سبزها هم به آن استناد مي کردند).معروف ترين اين مخالفت را فاطمه رجبي همسر غلام حسين الهام سخنگوي دولت احمدي نژاد و يکي از مخالفان سر سخت اصلاحات بروز داد. او در همان روزها با "لجني" خواندن رنگ سبز نسبت به استفاده گروه مخالف از آن هشدار داد.ديگران نيز با تکرار همين مخالفت ها آن را سو» استفاده از يک رنگ مقدس خواندند و حتي در مخالفت با آن شعر ها و پيامک ها يي در فضاي رسانه اي کشور رد و بدل مي شد
.
در اعتراضات پس از انتخابات اين نماد البته به شکل صريح تري به ميدان آمد.به گونه اي که هر چيزي با رنگ سبزمخالفت با دولت از آن برداشت مي شد (اين موضوع البته از سوي دو گروه هواداران و مخالفان دولت تشديد مي شد) اکنون پس از ماهها که از انتخابات گذشته است رنگ سبز دوباره خبرساز شده است.اين بار البته از سوي مخالفان رنگ سبز در انتخابات.يک تشکل که خود را مذهبي -سياسي خوانده است زيرعنوان "جنبش سبز علوي " با انتشار اطلاعيه اي اعلام موجوديت کرده است
.
اين تشکل جديد در اولين اطلاعيه خود، با اشاره به جايگاه رنگ سبز در ساختار تاريخي و ديني تشيع، از مردم متدين خواسته تا با توجه به پيش رو بودن ايام پربرکت عيد غدير، با استفاده از اين رنگ، اجازه سو» استفاده و مصادره اين نماد مذهبي توسط گروه هاي سياسي را بگيرند.در قسمتي از اين اطلاعيه آمده است: جنبش سبز علوي که متشکل از سادات، معتقدين و دل سوختگان مکتب تعالي بخش تشيع ناب علوي است از عموم محبين و معتقدين به ولايت اميرالمومنين امام علي بن ابيطالب عليه الاسلام مي خواهد که با تمسک به "قبه الخضرا»" و گنبد سبز نبوي صلي الله عليه و آله و سلم از اين پس و به خصوص در مراسم مذهبي در پيش رو همچون عيدين سعيدين قربان و غدير خم و نيز محرم و صفر سالار شهيدان کربلا حضرت ابي عبدالله الحسين عليه  السلام با تظاهر و بر تن کردن لباس ها، شال ها و پرچم  هاي مزين به اين نماد مقدس سبز در مجامع عمومي و مذهبي همچون مساجد، تکايا، حسينيه ها، مدارس،  دانشگاه ها، خيابان ها، حوزه هاي علميه، مجامع کارگري و کشاورزي، صنعتي و تجاري، بازار، جشن ها و ميهماني ها و محيط فعاليت  ورزشي، پژوهشي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، محيط کار و کسب رزق حلال و... حاضر شده و اوج دلدادگي و صفاي خويش، ولايت مداري، فراگيري و دلبستگي به مکتب سبز علوي خويش را به نمايش گذارند. اين تشکل معتقد است:رنگ سبز که همواره و از ساليان دور و دراز به عنوان نمادي مقدس از اهل بيت(ع) در ميان مسلمانان و بويژه به شمار رفته، در جريان تبليغات انتخابات دهم رياست جمهوري از سوي نامزد اصلاح طلب به عنوان رنگ انتخاباتي مصادره شد
.
موضوعي که بلافاصله از سوي فرمانده بسيج مورد حمايت قرار گرفت.سردار نقدي که به تازگي به اين سمت منصو ب شده با حمايت از جنبش سبز علوي، تباري تاريخي براي رنگ سبز مخالفان نيز برشمرد و آ ن را به"کاخ سبز معاويه" منتسب کرد.پيش بيني مي شود موج حمايت از اين جنبش"سبز علوي" بيشتر نيز شود اما در فضاي سياسي کشور که مدام سوالات جديدي مطرح مي شود سوال جديدي خود را به ذهن مي رساند که:اگر استفاده از رنگ سبز نوعي ريا کاري و سو» استفاده از مقدسات به شمار مي رود چگونه است که امروز مي توان از آن بهره برد؟ و با تشکيل گروهي زير اين عنوان از آنچه که گناه طرف مقابل شمرده مي شد،همان استفاده را برد؟سوال واضح تر آن است که سبز موجود در فضاي سياسي کشور سبز علوي است يا سبز لجني؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:36  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فعلا فقط مطالبی را که به حکم وظیفه به عنوان سرمقاله روزنامه ابتکار می نویسم در وبلاگی که فکر نمی کردم سیاسی شود، می خوانید:

حوادث پس از انتخابات درفضاي عمومي کشور از سوي افراد و رسانه هاي خاص با واکنش هاي متفاوتي روبرو شد. يکي از اين واکنش ها سکوت کامل خبري و انکار حوادث اتفاق افتاده از سوي رسانه ملي و مطبوعات همسو با آن بود. اين واکنش در روزهاي نخستين شکل مضحکي به خود گرفته بود به گونه اي که خود رسانه ملي را به کاريکاتوري تبديل کرده بود که گويي خبرهايش را بايد شنيد و البته وارونه درک و تفسير کرد. روي آوردن انبوه مخاطبان صدا و سيما در حوادث و نارآمي هاي پس از انتخابات وجهه اي خاص به برخي از شبکه هاي خبري خارجي داده بود و آنگاه صدا و سيما به خود آمد و اخباري از اين دست پخش کرد که در برابر اطلاعاتي که مردم از رسانه هاي ديگر کسب کرده بودند جز"خبر سوخته " معنايي نداشت. همين شيوه را برخي گروهها و افراد همسو با تفکري خاص درهمين رابطه پيش گرفتند. اينان به گونه اي صحبت مي کردند که گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است. اين در حالي بود که در پس زمينه انکارهاي اينان دم خروسي به بزرگي يک واقعيت خود را نشان مي داد و البته هيچ چيز مانع از اين نمي شد که انکارهايي از اين دست پايان پذيرد.

 "انکار از پس انکار" شيوه اي بود که درپيش گرفته بودند تا واقعيت را سرجاي خود بنشانند و اين در حالي بود که بسياري از بزرگان نظام در خطبه هاي نماز جمعه و سخنراني هاي عمومي خود به بسياري از اين واقعيت ها اشاره کرده بودند.اين تاکتيک البته در دنياي اطلاعات و فن آوريهاي نوين به تلاشي مذبوحانه مي مانست که استيصال خنده آوري را به اذهان متبادر مي کرد.اکنون و ماهها پس از انتخابات و حوادث پس از آن برخي بزرگان نظام با ارائه طرح هاي مختلفي سعي در بازگشت آرامش به جامعه دارند. همان رسانه ها و گروههاي مذکور همان شيوه کهنه، نخ نما و بي اعتبار را در پيش گرفته اند.

ترجيع بند سخنان اين افراد و رسانه هاي اين است "که مگر کشور مشکلي دارد؟ " اين پرسش با قيافه اي حق به جانب و چشم در چشم مخاطبان به گونه اي بيان مي شود که گويي مخاطب حق ندارد به گزينه اي غير از اين بينديشد. اين پرسش البته در سطح وسيعي و از سوي افراد و مراجع بيشتري مطرح مي شود وجواب آن را نيز خود مي دهند که "همه جا در امن و امان است،آسوده بخوابيد".اما در همين کشور و افرادي از درون همين نظام که در دلسوزي شان ترديدي وجود ندارد پاسخ ديگري به اين سوال دارند که" خاکستر بر اين آتش مي پاشيد که آن را پنهان کنيد.که اين آتش نهفته به نسيمي شعله ور مي شود".اما از گروه مقابل تنها پاسخ انکار بلند مي شود. اين گروه بر اين عقيده اند که اذعان به وجود مشکل در کشور نوعي عقب نشيني محسوب مي شود.

 سوال اين است که چرا گروهي به انکار واقعيتي بر خاسته اند که درجامعه وجود دارد؟ و بالاتر از آن چرا اين افراد لزوم بازگشت آرامش به کشور را انکار مي کنند؟. پاسخ به اين سوال خود سوالي ديگر مي شود که آيا گروهي بقاي خود را در اين نا آرامي هاي "انکار شده " مي بينند؟ و انکار آن را انکار خود مي دانند؟.

 به نظر مي رسد که تنها راه آن اين است که اين ارتباط عجيب و غريب گسسته شود. يعني به گونه اي مسائل کشور تبيين و تفسير شود که وجود آشوب و فضاي امنيتي به بقاي هيچ دسته يا باندي گره نخورد بلکه بالعکس همگان به اين باور برسند که درفضاي آرام و منطقي است که هر کسي مي تواند به خواسته هاي قانوني خود برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:13  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 سرمقاله روزچهارشنبه اول مهرماه روزنامه ابتکار

"پادشاهان از کتب تاريخ مدارس123
حذف مي شوند". اين خبري است که در چند روز اخير در روزنامه ها و خبرگزاري ها منتشر شده است.جزئيات خبر مي گويد که وزارت آموزش و پرورش قصد دارد که "تاريخ نگاري هاي سياسي و نظامي پادشاهان"را از کتاب هاي تاريخي مقاطع راهنمايي و متوسطه حذف کرده و تاريخ جديدي با" رويکرد فرهنگي و تمدن پرور " جايگزين آن کند.

معروف است که ملت ما حافظه تاريخي خوبي ندارد. ملتي که تاريخي طولاني از نام پادشاهان و سلاطين را -خوب يا بد-در ذهن خود دارد و با آن، تحولات گذشته،حال و آينده را پيگيري مي کند.حال تصور کنيد بخشي از اين حافظه نه چندان قوي را طي يک عمل جراحي ناشيانه از دست بدهد.بدون ترديد "اکنون" خود را نخواهد شناخت و نخواهد توانست آينده را نيز پيش بيني کند و بر اساس اين پيش بيني آن را بنا نهد.تاريخ ما اگرچه مملو ازپادشاهان ريز و درشت و عادل و ظالم بوده است اما درکنار آنها نيز فرهنگ سازاني زندگي مي کردند که اگر چه همدل و همزبان نبودند اما در يک همزيستي مسالمت آميز قطعه هاي پازلي به نام "تاريخ ايران" را کنار هم گذاشته و تکميل کرده اند.

 ملت ما اگرچه مي داند حافظ در زمان "شاه شجاع" اميري از خطه فارس و آل مظفر زندگي مي کرد اما بدون ترديد تناسبي ميان آنچه که حافظ از حافظه تاريخي ما اشغال کرده با آنچه از شاه شجاع مي دانيم وجود ندارد.ملت ما بدون هيچ دستور العملي و بخشنامه اي شاه شجاع را به نفع حافظ از حافظه خود پاک کرده است.

 يا آنچه که ما از فردوسي و سرودن شاهنامه مي دانيم، را نمي توان بي حضور پادشاهي چون سلطان محمود غزنوي تصور کرد. اگرچه نام و آوازه ي فردوسي مارا به شوق آورد و از شنيدن نام سلطان غزنوي و يادآوري ظلمي که به حکيم توس کرد روي ترش کنيم و گره به پيشاني بياوريم.

يا آنچه که از خواجه نصير الدين طوسي در ذهن و زبان ملت ما مانده است هيچ تناسبي با جايگاه حقير پادشاهان مغول -که خواجه توس وزارت يکي از آنان را به عهده داشت -ندارد. اين مهم به مدد هيچ دستورالعملي به انجام نرسيد.

 نزديک تر بياييم. نسل امروز اگرچه به علت نزديکي با دوره پهلوي و به مدد آنچه که در جمهوري اسلامي و تاريخ انقلاب خوانده و ديده است،محمد رضا پهلوي را مي شناسد اما يک چهره ي علمي و روشن از"پروفسور محمود حسابي"را خوشتر مي دارد.

اکنون با اين تصميم جديد آموزش و پرورش سوالات بيشماري به ذهن هجوم مي آورند که آيا با حذف سلطان محمود غزنوي جاي فردوسي بزرگ در پهنه تاريخ فراخ تر مي شود؟ آيا کار بزرگ خواجه نصير الدين طوسي در رام کردن خونخوارترين و بي فرهنگ ترين پادشاهان جهان و ساختن چهره اي فرهنگ ساز از آنان با حذف نام "هلاکو خان" از تاريخ مقطع راهنمايي و متوسطه،بهتر ديده مي شود؟

 حذف " جلال الدين شاه شجاع" امير ولايتي از سرزمين پهناور ايران به نفع "خواجه بزرگ شيراز" بدون ترديد توهيني به اين شاعر بزرگ است تا حذف سلطاني بي مقدار.

اين تصميم بر مبناي هر توجيهي که بنا شده باشد بدون ترديد پايه گذار مسائل ناخوشايند ديگري خواهد شد.ملت ما دوره هاي تاريخي را با حضور پادشاهان -بي توجه به عادل بودن و ظالم بودن آنان -مي شناسد نه با عدد و رقم ماه ها و سال ها. پادشاهان به نمادها و علامت هايي براي شناخت دوره هاي مهم تاريخي تبديل شده اند و اين البته هيچ آبرويي براي آنان دست و پا نمي کند. حال اگر در ذهن نوجوانان کنوني نمادهاي مختلف تاريخي وجود نداشته باشد که با آن بتوانند تاريخ پرفراز و نشيب اين سرزمين را تجزيه و تحليل کنند، نمي توان اميد آينده سازي از آنان داشت در حالي که بخشي از گذشته سرزمينش را در حافظه خود ندارد.

يکي ديگراز سوالاتي که رخ مي نمايد اين است که به فرض حذف سلسله پهلوي از تاريخ معاصر ايران در زمان روايت تاريخ انقلاب اسلامي به نوجوانان و جوانان خود چه خواهيم گفت؟ مي گوييم که ملت مبارز و جان بر کف ما برچه کساني پيروز شدند؟ با چه وضعيتي توانست.... را شکست دهد.(اين چند نقطه را گذاشتم تا ابهام بزرگ اين اقدام خود را بهتر نشان بدهد).

 ملت ما خود به خوبي توانسته است اين حذف و اضافه را در روند تکامل تدريجي انجام دهد. به غير از آن، پادشاهان و سلاطين نيز به ملت کمک کرده اند که اين موضوع بهتر و سريع تر انجام شد.اين سرشت تاريخ است که ملت ما پادشاهان و حاکمان خود را در جاي مناسب خود در موزه تاريخ نگهداري کند.گروهي را درانبار اين موزه و درلابه لاي خرت وپرت ها وضايعات پنهان مي کند و برخي ديگر را در تابلوهايي نفيس و محفظه هايي مجهز و ايمن به تماشاگران تاريخ عرضه مي کند.با بخشنامه و دستورالعمل، اين امرمهم عملي نمي شود. کتاب تاريخ را پاره نکنيد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:20  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلبي كه به عنوان سرمقاله روز چهارشنبه روزنامه ابتكار نوشتم

بيست و سه ساله بودم که به عنوان دبير به تدريس مشغول شدم. در انبان تجربه هاي خود تنها شيوه کلاس داري دبير زبان انگليسي سال اول دبيرستانم را اندوخته بودم که به زور نمره منفي،اخراج از کلاس و حتي تنبيه بدني تدريس زبان انگليسي را دربي زباني و سکوت ما به انجام مي رساند. الان که به آن روزها نگاه مي کنم مي بينم که زنگ تفريح بعد از کلاس زبان انگليسي اولين تجربه هاي من از نسيم روح نواز آزادي هم بوده است. گويي که از اختناقي هزار ساله رسته باشم. با اين تجربه تدريس را آغاز کردم. دفتري تهيه کردم و خودکار قرمزي براي نمره منفي و البته عمدي در نشان دادن آن به دانش آموزان. تدريس را شروع کردم همراه با به کار بردن شيوه هايي که در خزانه تقريبا خالي تجربه هايم داشتم، اما کارگر نيفتاد. اخراج از کلاس،بگو مگو با دانش آموزان و رديف کردن نمرات منفي با خودکار قرمز جلوي نام بسياري از دانش آموزان ادامه داشت اما سکوتي که انتظار داشتم حاکم نشد.بلکه همهمه،جيغ و صداهاي عجيب و غريبي که از آمبولانس گرفته تا صداي گربه و حيوانات ديگر بود که از سي و چند نفر دانش آموز کلاس شنيده مي شد. تنها تجربه من براي کلاس داري شکست خورده بود تا خرداد ماه بيايد و سال تحصيلي تمام شود، عمري بر من گذشت. فراموش کرده بودم که از سال اول دبيرستان من 8-7 سالي گذشته است و دانش آموزان آنقدر سر به راه نيستند که ما بوديم. فراموش کرده بودم که دبير زبان انگليسي سال اول دبيرستان من بيست و پنج سالي از ما بزرگتر بود و من تنها چهار سالي با برخي دانش آموزان فاصله سني داشتم و....
اکنون و از پس سال ها که تجاربي از همکاران پيشکسوتم را در دست دارم شيوه حکومت داري احمدي نژاد مرا به آن سال ها مي برد. رئيس جمهور دوره نهم تنها مديريت کلاني که درانبان تجربه هايش داشت شهرداري تهران بود. همکاراني که با خود از آنجا آورده بود و قرار بود با همان تجربه و همان همکاران،کشوري با 70 ميليون ارباب رجوع را اداره کند. چهار سالي که گذشت پر است از مواردي که در مديريت 27 ساله در جمهوري اسلامي سابقه نداشته است. "پيچاندن گوش مسئولين " در سخنراني هاي عمومي،انتظار تبعيت محض از مديراني که گاه بيشتر از او سابقه مديريت کلان داشته اند،عدم تحمل هيچ انتقادي از سوي نزديک ترين افراد و از همه مهم تر بي اعتنايي آشکار به تجربه مديران گذشته نظام و تخطئه روشهاي مديريتي آنان و البته اصرار بيش از اندازه بر اين مواضع، با احمدي نژاد همان کرده است که با من در پايان اولين سال معلمي ام.
 برکناري بي ضابطه نزديک ترين وزراي کابينه به افکارو انديشه هاي رئيس جمهور تنها بر سر مخالفت با يک تصميم اشتباه(آنچنان که از خبرها برمي آيد) و عدم توجه به پيامدهاي آن و البته اصرار بر اين روش ها که مردم و مسئولين نتايج آنرا بطور زنده و مستقيم مشاهده مي کنند، همه و همه از احمدي نژاد مردي تنها ساخته است.آيا آمار کساني که هم توانايي اداره يک وزارتخانه را داشته باشند وهم بتوانند خود را تمام و کمال دراختيار فرامين رئيس جمهور دوره دهم بگذارند آن قدر هست که او بتواند از ميان آنها دست به "انتخاب" بزند؟ آيا او مي تواند به اندازه صندلي هاي هئيت دولتش نيروهاي مفيد و موثر( حتي براي عملي کردن انديشه هاي خودش) فراهم آورد؟ 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:43  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سرمقاله روز چهارشنبه روزنامه ابتکارmandela
اين روزها مردم آفريقاي جنوبي در 91 سالگي مردي به
 شادي نشسته اند که به تابلويي سفيد از مردمي سياه پوست بدل شده است.ديگر نمي توان آفريقا را به معادن طلايش شناخت و يا نيروي کار ارزان."نلسون روليهلا هلا ماندلا"نامي است که بخشي از بار تاريخ آفريقا را به دوش مي کشد.
او اگرچه در دوره اي رئيس جمهور آفريقاي جنوبي بود اما تنها چيزي که اين روزها از ماندلا در اذهان باقي نمانده است همان رياست رسمي او بر جمهوري آفريقاي جنوبي است. هيچ کس نمي تواند چهره سياه و موهاي سپيدش را فراموش کند.هيچ کس نمي تواند ماندلاي آزاد را بدون 27 سال زندن در سلولي در جزيره روبن را از ياد ببرد (گو اينکه خودش از ياد برده است).
ماندلا اين مرد 91 ساله کسي با نام برنده جايزه صلح نوبل نمي شناسد که اگر خوب بنگريم کسي جايزه نوبل را بدون ماندلا نمي تواند تصور کند. اين زنداني و رئيس جمهور سابق آفريقاي جنوبي سالهاست که عنواني را از مردم خود هديه گرفته که همه عناوين قبلي اش را تحت الشعاع قرار داده است. پير و جوان، دختر و پسر و مرد و زن آفريقايي او را "مخولو"(پدر بزرگ)مي خوانند.هر چيزي که ما از پدر بزرگ سراغ داريم در نام ماندلا مستتر است. سالهاست که حضور يا عدم حضورش در مراسمي نشان دهنده اهميت يا بي اهميتي آن است.بي آن که مقامي به نامش سند خورده باشد. نلسون ماندلا امروزه به سفيري براي صلح تبديل شده است.
سالهاست که نلسون ماندلا همچون مجسمه اي زنده و پويا در ميدان بزرگ جهان نصب شده است.متين و مهربان و مردم جهان (رهگذران اين ميدان)به احترام او کلاه از سر بر مي دارند و دست به سينه رد مي شوند.
پي بردن به اين همه بزرگي و محبوبيت نياز چنداني به راز گشايي ندارد.نلسون ماندلا "مدارا" و "بخشش" را وارد فرهنگ سياسي جهان کرد.آن هنگام که از سلولي تنگ در جزيره اي متروک قدم به کاخ رياست جمهوري آفريقاي جنوبي گذارد و زندانبانش را به معاونت برگزيد.اگرچه چشم در چشم او گفته بود:"نمي توانم فراموش کنم" اما به جهانيان اعلام کرده بود "ولي مي توانم ببخشم" و بخشيد و از آن روز از رئيس جمهور يک کشور آفريقايي به نمادي براي "مدارا" در جهان بدل شد.
ماندلا بي آنکه دست در قانون سياسي کشورش برده باشد رياست اش را بر قلب هاي جهانيان تا ابد تمديد کرده است. ماندلا اما امروز نياز کشور ما هم هست; اين روزها که فضاي سياسي کشور از مردم تا مسئولين به دو قطب متضاد تبديل شده است و صف آرايي نه يک مسابقه فوتبال که جنگي از قرون گذشته را به ذهن متبادر مي کند.روزهايي که کارخانه دشمن سازي در قلب و روح هر کدام از ما شعبه اي داير کرده است.کارخانه اي که اگر چه هيچ محصولي براي زندگي ما ندارد اما به اندازه مرگ; دود از دود کش هاي خود بيرون مي دهد و فاضلابي مسموم از لوله هاي خروجي اش به کام تشنگان ميريزد.
ماندلا تنها تصويري بر ديوار نيست، مجسمه اي در ميدانهاي شهر نيست. فيلمي براي ديدن و کتابي براي خواندن نيست. او حلقه مفقوده تحولات سياسي و اجتماعي ماست."مدارا" پيام بزرگ او به جهان است. همچون اعرابي جاهل نباشيم که درکنار مسجدالحرام گوشش را از پنبه آکنده بود تاپيام محبت پيامبر مهرباني را نشنود.ما که بانگ مان گوش فلک را کر کرده است که "صداي پيامبر رحمت را شنيده ايم" گوشمان را بر اين پيغام بزرگ "مدارا" نبنديم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط فضل الله یاری  |