تبليغاتX
مارون
Image and video hosting by TinyPic
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سرمقاله این هفته من در شماره روز دوشنبه ۹ آبان ۹۰ روزنامه ابتکار

هنوز بالاتنه عضلاني مردي که از پيراهنش مشعلي از آتش ساخته بود تا مسافران قطاري را نجات دهد که به‌سوي کوه فروريخته بر ريل آهن حرکت مي‌کرد، در ذهن چندين نسل از مردمان ايراني نقش بسته است. مردي که عنوان قدرشناسانه «دهقان فداکار» بيش از نام خودش «ريزعلي خواجوي» بر او اطلاق مي‌شد. پيرمردي که اين روزها و در دهه هشتم عمرش، هنوز همان تصوير جوان و فداکار از او در اذهان نقش بسته است. او محصول دوراني است که مردم و به‌خصوص جوانان و نوجوانان به قهرمان نياز داشتند و با همه محدوديت‌هاي اطلاع‌رساني، نام و خاطره‌اش توانست فراگير شود. او نه بر سکوهاي آسيايي و جهاني افتخار آفريد، آن‌چنان‌که ورزشکاران اين مرزوبوم آفريدند و نه در جنگ با دشمن رشادت از خود نشان داد، آن‌چنان‌که از گرداني از رستم و آرش گرفته تا همت و باکري تصوير کردند. او پيراهنش را در شبي زمستاني از تن به ‌درآورد و با نفت فانوس شبش آغشته کرد و آتش زد و بر سر راه قطاري پر از مسافر ايستاد. آنچه از او حماسه‌اي به نام «دهقان فداکار» ساخت، نگاه قدرشناسانه مردمي بود که کارش را چنان ارزشمند مي‌دانستند که بهاي جان آدمي را.

چند روز پيش، خلباني ماهر و باتجربه با ابتکار و البته شجاعت خود، توانست جان تعدادي ديگر از مسافران جاده‌ آسماني مسکو- تهران را نجات دهد؛ مسافراني که گستره تنوع نژاد و مليتشان از مرزها نيز فراتر رفته و اقدام اين خلبان شجاع را بين‌المللي ساخته است.

اما بااين‌همه امکانات ارتباطي که در کمتر از يک دقيقه حادثه‌اي محلي را در روستايي دورافتاده به اتفاقي جهاني بدل مي‌کند، چرا داستان خلبان «فداکار» به يک اتفاق خوشايند ملي تبديل نشد؟ حادثه‌اي که حتي تصوير آن، کمي پس از اتفاق در رسانه‌هاي اينترنتي جهان نيز منتشر شد. مگر نه اينکه اين خلبان که خود نيز در کانون حادثه بود و هرلحظه امکان قرباني شدنش مي‌رفت، توانست جان ده‌ها انسان را نجات دهد؟

پاسخ را شايد بتوان در اتفاقات چند سال اخير کشور جست‌وجو کرد. هشدارهاي متخصصان علوم‌اجتماعي و رفتاري در سال‌هاي اخير نشان مي‌دهد که مردم ما برخي از حساسيت‌هاي گذشته خود را از دست داده‌اند. مواردي که پيش‌ از اين سبب گرمي مناسبات و روابط ميان‌فردي جامعه ايراني شده بود، اينک چندان کمکي به اين موضوع نمي‌کند. بدون ترديد اقدام ارزشمند اين خلبان آن‌قدر ظرفيت دارد که تا سال‌هاي سال در حافظه جمعي ما ماندگار شود؛ اما در چنين اوضاعي، شايد تنها چند روز حافظه شلوغ و درهم ما اين اتفاق بزرگ را در خود نگه دارد؛ ذخيره کوتاه‌مدتي که هيچ کمکي به سازمان دادن رفتاري از اين نوع در ما نخواهد کرد. پس چندان عجيب به‌نظر نمي‌رسد اگر دست کمک پيرزن نابينايي را براي رد شدن از خياباني شلوغ پس بزنيم.

از نگاهي ديگر نقش دولت و نهادهاي حاکميتي در اين ماجرا کم از مردم نيست. (در اين ماجرا اگر جوالدوزي نصيب مردمان مي‌شود، حداقل نيش سوزني سهم مسئولان خواهد بود.)

در کشور ما سوانح بزرگي که جان صدها انسان را گرفته، کم رخ نداده است؛ هيچ‌گاه مسببان آن حتي بار سبک عذرخواهي را تحمل نکردند، چه رسد به مجازات. طبيعي است که نجات دادن جان ده‌ها انسان در يک اتفاق، چندان شوقي برنينگيزاند؛ وقتي از دست رفتن اين‌همه انسان، نه سرزنشي در پي دارد، نه مجازاتي و نه حتي پوشش خبري گسترده‌اي.

تفاوت ما با کشورهايي که از کوچک‌ترين اتفاق هوايي خود در چند دهه گذشته فيلم‌ها و داستان‌هاي حماسي ساخته‌اند، در همين نکته است که آنجا سهل‌انگاري در نجات جان انسان‌ها، فاجعه‌اي ملي است و تلاش براي نجات جان آدمي و به نتيجه رسيدن آن، جشني ملي؛ اما براي ما هر دو طرف قضيه حساسيت زياد خود را از دست داده است. در نظر آوريد پوشش گسترده و لحظه‌به‌لحظه نجات جان معدنچيان شيلي را در چند ماه پيش که هم دولت و هم رسانه‌هاي آن کشور آن‌را به حادثه‌اي جهاني تبديل کردند و از اين راه هم همدلي جهانيان را برانگيختند، هم تحسينشان را.

اين داستان را مي‌توان از بُعدي ديگر هم نگاه کرد. به‌نظر مي‌رسد پر و بال دادن به خبرهايي از نوع نجات جان مسافران هواپيماي تهران‌ـ‌‌مسکو، خود به معضلي تبديل مي‌شود؛ چراکه افکار عمومي را وامي‌دارد تا در برابر تلخي‌هاي حوادثي از اين دست، به پرسش و اعتراض برخيزند. پس مسئولان تصميم مي‌گيرند که شادي ملت از اتفاقات خوب را چندان تحريک نکنند که مجبور شوند فرداروزي جوابگوي سؤالات حوادث تلخ باشند.

به‌نظر مي‌رسد ريزعلي خواجوي ازاين‌جهت خوش‌شانس بوده که سال‌ها پيش‌تر از شکل‌گيري اين فضا توانسته است عنوان ماندگار «دهقان فداکار» را به نام خود سند بزند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 10:35  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سرمقاله روز پنجشنبه ۵آبان ۱۳۹۰ روزنامه ابتکار

 اين روزها همه در فضاي سياسي، بازي خود را شروع کرده‌اند. گروهي جبهه‌اي تشکيل داده‌اند و قصد دارند تا روز انتخابات پايداري کنند. گروهي ديگر جامه مي‌درند که اينان براي تقويت خط انحراف به ميدان آمده‌اند. هر دو گروه در يک بازي ديگر، هم‌زمان هم از اصلاح‌طلبان براي حضور در انتخابات دعوت مي‌کنند، هم نسبت به بازگشت آنان به عرصه سياست هشدار مي‌دهند. برخي ديگران را از افشاگري خود مي‌ترسانند و طرفه اينکه هيچ موضوع دندان‌گيري از افشاگري آنان بيرون نمي‌آيد. جمعي هم‌زمان، هم در طرح سؤال از رئيس‌جمهور اشکالي نمي‌بينند، هم تلاش مي‌کنند که اين موضوع به فرجام نرسد.

دراين‌ميان رنگ‌ها هم بازي خود را آغاز کرده‌اند: «خط قرمز، کارت زرد، کارت سبز». در بين آنان «خط قرمز »سابقه بيشتري دارد و اکنون خود به درخت تناوري تبديل شده است که ريشه‌هايش را هرکسي به‌سمتي مي‌کشاند تا استفاده خود را از آن ببرد. نگاه کنيد به سخنان فعالان سياسي که هر حرکتي از حريف را به اين خط پررنگ و ضخيم نزديک مي‌کنند تا مبادا رقيب بيش‌ازاين قدرت گردش و فعاليت داشته باشد. خط قرمز را مانند طنابي برداشته‌اند و از طرفي آن‌را از خود و گروهشان دور مي‌کنند و از سويي به دور حريف مي‌کشند و دايره‌اي به شعاع گاه يک قدم رسم مي‌کنند تا درعين‌حال که حريف در ميدان ايستاده، نتواند حرکتي کند. اينان جاي خالي حريف را نمي‌خواهند، بلکه مترسکي از آن‌را در نظر دارند که هم ايستاده باشد تا گروهي را از آن بترسانند و هم البته کاري از دستش برنيايد.

اين طناب ضخيم و قرمز البته منحصر به حوزه سياست نيست. هزار سر دارد که يکي از آن‌ها در سياست است و باقي آن در فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، قضاوت، ورزش، بهداشت، رسانه، خيابان، کوچه، اداره، مدرسه، اتوبوس، تاکسي و صد جاي ديگر ديده مي‌شود و اين البته هيچ ربطي به خطوط قرمزي ندارد که قانون اساسي به‌روشني بيان کرده است. بخواهي قانون را متذکر شوي، خودش هم گرفتار همين خط قرمز مي‌شود.

«کارت زرد» هم اين روزها از مستطيل سبز فوتبال به عرصه‌هاي ديگر وارد شده است. اين کارت هشداري است که يعني «داري به خط قرمز نزديک مي‌شوي» و در آن تهديدي مستتر است که يعني «تکرار شود، اخراج مي‌شوي». کارت زرد به فلان وزير، کارت زرد به رسانه، کارت زرد به نماينده مجلس و... جالب است که در اين ميانه هرکسي خود را در جايگاه داوري مي‌بيند که کنترل زمين و بازي را در بالا بردن مکرر کارت زرد مي‌داند.

اما «كارت سبز» حكايت جديدي دارد؛ يعني به‌تازگي نگاه‌ها را به‌سمت خود معطوف كرده است. اما اين كارت خوش‌رنگ و خوش‌آتيه، جنس مرغوب‌تري دارد، خارجي اصل است. نمونه داخلي‌اش هنوز ساخته نشده؛ يعني ما فعلاً تا كارت زرد و قرمز داريم و نيازي به آن حس نشده. اين كارت سبز كه بيشتر با اصطلاح خارجي آن «گرين‌كارت» شناخته شده، براي جذب به‌كار مي‌رود، برخلاف نمونه‌هاي قبلي كه مختص دفع و اخراج و فراري‌دادن است.

قبلاً گفته مي‌شد اين كارت را خارجي‌ها طراحي كرده‌اند تا مغزهاي متفكر ما را جذب خود کرده و جوانان با استعداد را از كشور خارج و به جمعيت خود اضافه كنند. گفته مي‌شد ترفندي است تا متخصصان نابغه ما را بدزدند.

از آن‌سو هم در همه اين سال‌ها گفته مي‌شد كه كساني كه به‌دنبال بي‌بندوباري و فساد و اميال دنيوي خود هستند و در داخل فرصت بروز آن‌ها را ندارند، براي دستيابي به اين كارت به هر دري مي‌زنند. صفوف جلوي در وزارتخانه‌ها هر روز درازتر مي‌شد و ما تنها به حال افراد حاضر در اين صفوف افسوس مي‌خورديم كه در پي عيش و عشرت از وطن خود مي‌گذرند. البته هيچ‌گاه به حال كشوري كه اين‌همه نبوغ و استعداد و تخصص را دودستي تقديم بيگانگان و حتي دشمنان مي‌‌كند، حسرت نخورديم و حتي از دل و زبانمان گذشت كه «همان بهتر كه بروند».

آن روزها اين صف‌هاي طويل توده بي‌شكل و ناشناسي خوانده مي‌شد كه درد وطن ندارند و دل در گرو بيگانگان دارند. اما امروز كه پرده‌ها كم‌كم كنار مي‌رود و به برکت استفاده مكرر گروه ها و افراد سياسي ازكارت زرد معلوم مي‌شود كه در آن صف طويل، از طالبان عيش و عشرت تا صاحبان جاه و منصب حضور داشتند. از مدير دولتي تا نماينده مجلس درصف ايستاده بود. از زنان بدحجاب تا روحاني پرهيزگار گذرنامه به‌دست تقاضاي تابعيت کشوري غير از ايران را داشتند. اين‌همه مديون کارت زردهاي افشاگرانه‌اي است که هر روزه يکي بالا مي‌برد. اين روزها آدم‌ها، کارت‌ها و رنگ‌ها باهم بازي خود را آغاز کرده‌اند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:22  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جهان در حال برداشتن سيم‌هاي خارداري است که در نقشه جغرافيا مرز نام دارند و به کمک ابزار اندازه‌گيري طول و عرض و مساحت براي جداکردن انسان‌ها از همديگر ترسيم شده بودند. همان خطوطي که با پيچ‌وخم‌هاي خود بر نقشه جغرافيا جهان را به قطعات کوچک‌تري تقسيم کرده و براي هرکدام، تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، نژاد و صدها وجه افتراق ديگر تعريف کرده و نام کشور را بر آن نهاده‌اند.
اگرچه نژاد، رنگ پوست، زبان و سبک زندگي، آدم‌ها را در درون اين مرزها قرار داده و درحقيقت آن‌ها را از هم مجزا کرده است؛ اما هيچ ترديدي وجود ندارد که اين‌همه تنوع يک اشتراک بزرگ دارد و آن «انسان‌بودن» است. همان‌که وجه اشتراک يک بومي جنگل‌هاي آمازون، با همه بدويت زندگي‌اش، با «استيو جابز» عرب‌تبار امريکايي، با تمام خلاقيت و توانايي‌هايش براي ساختن يک زندگي مدرن است. همان‌که نقطه مشترک گرسنگان سومالي و ثروتمندان اروپايي است.
در طول تاريخ، قدرتمندان تلاش بسيار کردند تا اين مرزها را پررنگ‌تر کنند. سيم‌هاي خاردار را با تراکم بيشتري دور مردم کشيدند و ديوارها ساختند. فرق هم نمي‌کرد که در دوران باستان چين باشد يا دوران مدرن برلين. همه توان و استعداد بشر را در تقويت اين مرزها و ديوارها به‌کار بردند، غافل از آنکه اين ديوارها را توان توقف انسان و قطع ارتباطش نيست. انسان پري‌رويي است که تاب مستوري پشت موانع آهن و سيمان و خط‌وط فرضي جغرافيايي را ندارد و «در ار بندي ز روزن سر برآرد».
قدرتمندان خيلي زود دريافتند که پروژه ديوارکشي ميان انسان‌ها شکست خورده است. اين‌بار تلاش تازه‌اي را آغاز کردند: پاک‌کردن مرزها و برداشتن سيم‌هاي خاردار براي اتحاد با قدرتمندان آن طرف ديوار. همان‌که سبب تشکيل اتحاديه‌هاي منطقه‌اي و قاره‌اي شده است. همان‌که مدت‌هاست فکر و ذکر رؤساي کشورهاي اتحاديه اروپاست. همان‌که به‌ صرف امضاکردن پيماني با آل خليفه ، دست حکام آل‌سعود را براي سرکوب آزادي‌خواهي در بحرين باز مي‌گذارد.
در اين ديواربرداري به‌هيچ‌وجه نزديکي مردمان مدنظر نيست. اما انسان به حکم انسان‌بودن است که از مرزهاي جغرافيايي و نژادي و زباني مي‌گذرد و اشتراکات را بهانه‌اي مي‌سازد براي اثبات وجه انساني خود.
يکي از اين اشتراکات عدالت‌خواهي است. موضوعي که از چمران مسلمان و چه‌گواراي کمونيست چهره‌اي مشابه مي‌سازد. همان‌که از گاندي هندي و ماندلاي افريقايي شمايلي واحد به جهان معرفي مي‌کند. همان‌که از جنازه له‌شده راشل کوري امريکايي در زير چرخ‌هاي بلدوزر اسرائيلي، پرچمي مي‌سازد بر دوش دختران فلسطيني...؛ همان درد مشترکي که اين روزها خيابان‌هاي صنعا، منامه، قاهره و ديگر شهرهاي عربي را شبيه خيابان‌هاي نيويورک، لندن، برلين، آتن و مادريد اروپايي و توکيو و هنگ‌کنگ آسيايي کرده است.
اين روزها مردم تلاش گسترده‌اي را آغاز کرده‌اند تا بي‌توجه به منويات سران کشورهاي خود، اتحادهاي جهاني و منطقه‌اي راه بيندازند. آن‌ها فعلاً «حضور» را انتخاب کرده‌اند و اين حضور است که ميدان التحرير قاهره را به خيابان‌هاي مادريد و ميدان مرواريد منامه را به وال‌استريت نيويورک شبيه کرده است.
عدالت خواهي نخ تسبيحي است که دانه‌هاي مردان و زنان سياه و سفيد و زرد را به‌هم متصل کرده است، چه از تبعيض‌هاي سياسي آحکام عرب به تنگ آمده باشند، چه از طمع شرکت‌هاي بزرگ نظام سرمايه‌داري غرب.
                                                               ***
«جمهور» در زبان عربي معناي توده مردم مي‌دهد و هر حکومتي که نام جمهوري را بر خود نهاده، خواسته است که خود را مردمي بخواند. برخي از حکومت‌ها البته پا را فراتر گذاشته‌اند و خود را «جماهيري» خوانده‌اند. مثل فسيلي به نام اتحاد جماهير شوروي که اين روزها فقط در موزه سياست جهان ديده مي‌شود يا اتحاد جماهيري سوسياليستي ليبي که نفس‌هاي آخر خود را مي‌کشد.
جمهور واقعي رودي شده است در خيابان‌هاي جهان و عدالت را فرياد مي‌زند؛ رودي که به‌هم پيوسته و «اتحاد جماهير عدالت‌خواهي» را تشکيل مي‌دهد. حتي اگر هيچ حکومتي با اين عنوان شکل نگيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:13  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سرمقاله این هفته من در شماره دوشنبه ۱۸ تیرماه ۹۰ روزنامه ابتکار

هر روزه تعابير و اصطلاحات جديدي به متن گفته ها و نوشته هاي ما اضافه مي‌شود. اصطلاحاتي که بيش از آن که نشان دهنده غناي فرهنگي ما باشد خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد. «آقازاده» از آن دست تعابيري بوده است که سال ها پيشتر به هنگام اشاره به فرزندان بزرگان مورد احترام مردم به کار مي‌رفت. امروزه اما به اتهامي بزرگ مي‌ماند.

آقازادگي امروزه بيش از آن که نشان بزرگي ودانش باشد، نمادي از رانت خواري و سوء استفاده فرزنداني است که از موقعيت پدر در مناصب سياسي وجايگاه احترام مردمي، سود خود برده اند و زحمت مردمان داده اند.

همين موضوع سبب شد که آقازادگي به پديده اي مشهور در مناسبات اقتصادي تبديل شود و البته شاخصي براي پيشرفت ناگهاني و ثروت اندوزي يک شبه. پس بي خود نبود که بسياري از شيادان و تبهکاران عرصه اقتصاد نزديکي به فرزندان مسئولان را نيز در کنار زيرکي، موقعيت شناسي و رصد کردن تحولات بازار تجارت،در دستور کار خود قرار دادند و البته خيلي زود دريافتند که تجربه و دانش اقتصادي در برابر نزديکي به اين آقازاده ها، چيزي جز تلف کردن وقت و انرژي نيست. موضوعي که بايدعلماي اقتصاد بومي در بازنگري نظريات خود مد نظر داشته باشند.

انبوه خبرهاي درگوشي و شايعات منتشر شده در سطح گسترده پيرامون فرزندان برخي از بزرگان خود نشان دهنده گسترش اين پديده در ميان مردمي است که از تجارت و تحولات بازار سر رشته اي ندارند. موضوعي که البته پنهان کاري برخي از مسئولان متولي اين موضوع و ملاحظه کاري درباره بزرگان و فرزندان شان سبب گسترش بي اعتمادي مردم به نهادهاي قانوني کشور نيز شده است. در اين ميان علاوه بر منابع مادي و سرمايه ديگري نيز به تاراج رفته است:«اعتماد عمومي».همان که براي ادامه کار اين نهادها و البته حفظ هر نظامي لازم به نظر مي‌رسد.

شايع است که چندسال پيش از فرزند يکي از بزرگان در اين باره سئوالي شد که پاسخ وي عمق فاجعه را نشان ميدهد. او گفته بود: «مگر من مي‌توانم مثل معلمان زندگي کنم؟»و همين پاسخ خود را آن قدر کافي و وافي مي‌دانست که انگيزه اي براي دست درازي به اموال مردمان باشد.

اينک اما تعبير جديد در رسانه ها مطرح مي‌شود وعليرغم اينکه از دو واژه مثبت تشکيل شده اما خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد: «آقا زاده هاي فرهنگي ».نيمه دوم اين اصطلاح (فرهنگي) هم چندان کمکي به تطهير آن نمي‌کند چرا نيمه اول آن (آقازاده) اثر منفي خود را گذاشته است.

آقازاده هاي فرهنگي، گوشه اي ديگر از سوء استفاده هاي فرزندان برخي از مسئولان است که اين بار عرصه فرهنگ را نشانه رفته اند و به کمک رانت هايي که حاصل ارتباطات خاص است،هم در سازمانها و نهادهاي متولي فرهنگ جا خوش کرده اند و هم نيم نگاهي به توليد محصولات فرهنگي دارند. حوزه اي که بسياري از توليد کنندگان محصولات فرهنگي با مشکلات ريز و درشت دست و پنجه نرم مي‌کنند و گاه نيز مغلوب مشکلاتي مي‌شوند که حاصل ضوابط دشوار و طاقت فرساست. اين درحالي است که اين آقازاده ها به راحتي پريدن از يک جوي کوچک، از اين موانع عبور مي‌کنند.

حضور فرزندان برخي از مسئولان فرهنگي در جايگاه هايي از اين حوزه تنها يک علت دارد و آن حضور پدران است.چرا که اگر مثلاً پدر در بخش کشاورزي مشغول به کار بود، فرزندان کاري به حوزه فرهنگ نداشتند و آينده خود را در همان بخش کشاورزي جستجو مي‌کردند و احتمالاً کشاورزان و متخصصان اين حوزه را زحمت مي‌دادند. هم اکنون برخي از شوراها و مناصب فرهنگي در اختيار کساني است که پله هاي اول ترقي را طي نکرده اند. حضور وابستگان برخي از اين مسئولين در عرصه توليدات فرهنگي نيز از موارد ديگري است که البته نتيجه اي جزء هدر دادن منابع مالي بيت المال ندارد و اين درحالي اتفاق مي‌افتد که بسياري از استعدادهاي درخشان پشت ديوار توجه همين مسئولين، توقف کرده اند.

آقا زادگي در اين حوزه را البته مي‌توان بطور گسترده تري هم معني کرد يعني نياز نيست که حتما کسي پدرش مسئوليتي داشته باشد بلکه هستند افرادي که به دلايل غير فرهنگي به نورچشمي هاي مسئولان تبديل شده و هم در زمان پيش از توليد، هم در هنگام توليد و هم پس از توليد از پشتيباني آنان برخوردار مي‌شوند و از هيچ تلاشي براي موفقيت آنان فروگذار نمي‌شود.

مي توان براي اين پديده جديد «آقازادگي فرهنگي» مصداق هاي زيادي ارائه داد که هيچ دردي از انبوه دردهاي فرهنگي اين مملکت را التيام نخواهند داد اما يک نکته مي‌توان مورد توجه مسئولين کشور قرار گيرد و آن اين است که سابقه آقازاده هاي سياسي و زيان هاي جبران ناپذير آن ها براي کشور،عبرتي شود تا بتوان از رشد اين پديده در اين حوزه مظلوم جلوگيري کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:27  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سرمقاله روز دوشنبه ۱۱مهر۹۰ روزنامه ابتکار

 در راستاي اينکه در کشورما حدود و مرزها چندان تعريف‌ و تثبيت‌شده نيست و هرروزه مرزهاي مختلفي جابه‌جا مي‌شود، لازم است مانند قيمت طلا و ارز مظنه آن‌را جست و برآن‌اساس عمل کرد.

يک روز خطوط قرمز چنان دور و بر يک جريان سياسي خاص محکم مي‌شود که درازکردن پا هم گناهي نابخشودني مي‌شود و زماني ديگر همين خطوط قرمز براي جريان ديگري مجالي به وسعت کشور فراهم مي‌کند تا جولان دهد و خودش هم خطوط را جابه‌جا کند و بر دست و پاي حريف ببندد و البته اين‌چنين نيز نمي‌ماند و دوباره همين جريان در محدوده‌اي به وسعت يک مربع کوچک، محصور خطوط قرمز ديگري مي‌شود و به همين ترتيب، بازي با خطوط قرمز ادامه پيدا مي‌کند. يا مثل خط فقر که هر روز کسي گوشه‌اي از آن‌را گرفته و به تناسب موقعيت و جايگاهش آ‌ن‌را بالا و پايين مي‌کشد، مي‌توان بسيار بر اين خطوط متحرک اضافه کرد: نرخ تورم و آمار بيکاري و...

در جريان اختلاس جديد، اگرچه سؤالات بيشماري مطرح شد، اما يک سؤال به‌نظر مي‌رسد سؤال مهمي باشد که پاسخ به آن مي‌تواند جلوي بسياري از رفتارها و گفتارهاي هزينه‌بر و مسئله‌ساز را بگيرد. اين سؤال را چند روز پيش، رئيس قوه‌قضاييه مطرح کرد و آن اين بود که «مرزهاي وقاحت کجاست؟»

بسياري از رفتارها و گفتارهاي سياستمداران در چند سال گذشته باعث ايجاد اين سؤال مهم شده است. به‌نظر مي‌رسد که برخي مرز را نيز جابه‌جا کرده‌اند. قبل‌ترها آدم‌ها اگر مي‌خواستند دروغ بگويند، سعي مي‌کردند که چشم‌هايشان را به چشم مخاطب ندوزند؛ يعني خودبه‌خود مردمک چشم‌ها به زمين دوخته مي‌شد و دروغ که تمام مي‌شد، دوباره به جاي اولش بازمي‌گشت. قبل‌ترها آدم‌ها دروغ که مي‌گفتند، براي باورکردن مخاطب بود و اگر لازم بود، قسمي نيز چاشني آن مي‌کردند؛ اما امروزه گويي باورکردن مخاطب هم مورد توجه نيست.

قبل‌ترها اگر کسي اشتباهي مي‌کرد، اگر آن‌را هم نمي‌پذيرفت، لااقل طلبکار نمي‌شد و تلاش نمي‌کرد که ديگران را نيز وادارد که همان اشتباه را تکرارکنند. قبل‌ترها اگر کسي اشتباهاً پاي کسي را لگد مي‌کرد، بي‌آنکه فکر کند، زبانش به عذرخواهي باز مي‌شد...

قبل‌ترها شيوه زندگي اين‌گونه بود. مرزي وجود داشت که هرکسي نامي بر آن نهاده بود: شرمندگي، ملاحظه ديگران و در خشن‌ترين حالت آن «وقاحت». اين مرز مثل خط صفر مرزي کشورها ثابت بود و تجاوز از آن پيامدهاي نامطلوبي داشت. کسي از آن جلوتر نمي‌رفت و هرکس فقط به خاطر خودش و نه ديگران، آن‌را رعايت مي‌کرد. اما چندي است که هرکس اين مرز باريک را مانند طنابي برداشته و به دور دستش گره زده و هرجاکه لازم ديده، آن‌را باز کرده و اگر هم چندان لازم نبوده، آن را بسته نگاه مي‌داشت.

نتيجه اين مي‌شود که دروغ مي‌گويند و چشم‌درچشم مخاطب مي‌دوزند تا مبادا لحظه‌اي در راستي آن دروغ ترديد کند. تکرارش مي‌کنند تا مبادا فرصتي براي حرف راست باقي بماند. اگر اشتباه مي‌کنند، چنان بر آن پاي مي‌فشارند که مبادا در درستي آن خدشه‌اي وارد شود.

نگاه کنيد به اظهارات مسئولان دستگاه‌هايي که با پرونده اختلاس بزرگ درگيرند. نه‌تنها هيچ‌کس آن‌را برعهده نمي‌گيرد، که عالم و آدم منهاي وجود نازنين خود و دم و دستگاهشان را مقصر جلوه مي‌دهند و آن مرز معروف را بيشتر از اين نيز جابه‌جا مي‌کنند و جايزه و دست‌مريزاد هم مي‌طلبند.

کاش مي‌شد اين مرز را آن‌قدر محکم کرد که هيچ‌کس را توان تکان‌دادن آن نباشد. شايد اگر روزي که يک مسئول فلان مسئول کشوري مافوق را در حد «آخرين پيامبر» مي‌دانست، تنبيه مي‌شد، نه تشويق و ترفيع درجه، امروز ديگر کسي همچون فرماندار يک شهرستان، سفر رئيس‌جمهور را با «شب قدر»، شب مراد مؤمنان يکي نمي‌دانست.

بدون ترديد يکي از علت‌هاي مهم اين موضوع همين است که جابه‌جايي مرز وقاحت ارتباط مستقيم و عميقي پيدا کرده با منافع شخصي و قدرت و فرصت‌هاي بيشمار مادي و معنوي حاصل از آن. طبيعي است که اين مرز باريک و ظريف در برابر اين‌همه موقعيت وسوسه‌برانگيز، نه يک خط قرمز که نخي بيرنگ و ضعيف گردد که راحت‌ترين کار جابه‌جاکردن آن باشد.

کاش آن‌قدرکه بر روي خطوط ممنوعه سياسي، فرهنگي، اجتماعي و حتي ورزشي تأکيد مي‌شود، به خط قرمزي به نام «وقاحت» نيز توجه مي‌شد؛ خط قرمزي که وجودش نه‌تنها امنيت و آرامش کيان سياسي و اجتماعي ما را تأمين مي‌کند، بلکه حريم‌هاي خانوادگي و ارتباطات ميان فردي ما را نيز تضمين مي‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:36  توسط فضل الله یاری  |