از روزها قبل خودم را برای شرکت در یک شب شعر آماده کرده بودم و من که هیچگاه اهل برنامه ریزی نبودم، برای این شعر خوانی برنامه ریزی کرده بودم ولی در تمام مدتی که برنامه شعر خوانی برپا بود و شاعران داشتند شعر می خواندند و مخاطبان یا دهن کج می کردند که " این شعر بود؟"و یا کف می زدند که " عالی بود" ، من داشتم مسابقه فوتبال بین استقلال و سایپا را می دیدم. و ذره ای به شعر معاصر ایران فکر هم نکردم. هیچ گاه فکر نمی کردم که این اتفاق برای من رخ دهد. نمی دانم مشکل از من بود یا شعر معاصر فارسی؟ از فوتبال که مطمئنم نبود.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امروزه پایه اصلی فرهنگ این مملکت تحت حکمرانی یک محمود با نام خانوادگی فرشیدی است .وی که در مدت دوسال تصدی این مسئولیت نشان داد که چندان اطلاعی از این جایگاه خطیر ندارد و این موضوع را در همان جلسه رای اعتماد هم نشان داد. ولی مجلس هفتم که خود را برآمده از آرای ملت می داند چندان توجهی به آن همه بدیهیات که فرشیدی از خود نشان می داد ، نکرد.( من که فکر می کنم دفاع فرشیدی از برنامه های خود در روز رای اعتماد بیشتر حمله به خود بود تا دفاع ولی مجلس محترم داشت به او حالی می کرد که :نه تو میتونی محمود). در این مدت وزارت فرشیدی آموزش و پرورش بدترین روزگار خود را گذرانده است . در هیچ دوره ای کرامت و منزلت معلمی به چنین جایگاه نازلی صعود(!) نکرده است .در هیچ زمانی معلمین در اعتراض به وضعیت اسف بار معیشتی خود راه اوین را در پیش نگرفتند و وزیر خود را هیچگاه این چنین نا آگاه از وضعیت خود ندیدند و طرفه اینکه وزیر محترم آموزش و پروش در اعتماد به نفسی برآمده از تلقینات باهنر و دیگر دوستان مجلسی اعلام کرده بود که " موفق ترین وزیر آموزش و پرورش" تا کنون بوده است. ( احتمالا از دوران ماد ها تا کنون).
زمزمه های استیضاح فرشیدی ماه هاست که شنیده می شد ولی مجلس هفتم ( که فرهنگیان آنجا را به عنوان ملجا و محل دادخواهی خود می دانستند) با کارشکنی های فراوان مانع از استیضاح وی می شد. و اعلام وصول طرح استیضاح فرشیدی از سوی هیئت رئیسه مجلس سبب تعجب همگان گردید . البته نتیجه امروز استیضاح این تعجب را برطرف کرده است.
مجلس شورای اسلامی علیرغم بحث های رسانه ای باز هم به محمود فرشیدی اعتماد کرد و سکان این کشتی به گل نشسته را به دستان فرشیدی سپرده است و بی شک باز هم تا جایی که امکان داشته باشد ( و ضرری نداشته یاشد) به او انتقاد می کند و فرهنگیان را صاحب منزلت و جایگاه می داند.( کما اینکه کوهکن از اعضای هیئت رئیسه مجلس که در تجمع فرهنگیان حضور می یافت و آن هارا محق می دانست از مخالفان سرسخت استیضاح بود).
حالا دیگر معلوم است که چرا مشایی از آن همه انتقاد در مجلس هراسی ندارد. چرا وزیر کشور اشکالی نمی بیند که به مجلس نیاید. چرا وزیر خارجه حتی خبر نمی دهد که به مجلس نمی آید.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام آقای فردوسی! ما سال هاست که تورا می شناسیم. ما می دانیم که شما همان آقایی هستی که سال هاست درمیانه یک میدان شلوغ ایستاده ای و مانند یک پلیس ماشین ها و راننده ها را راهنمایی می کنی. ما می دانیم که شما یک کتاب بزرگ نوشته ای و سی سال هم مشغول نوشتنش بوده ای. ما شنیده ایم که شما در این کتاب زبان فارسی را _ که قبلا زبان مادری ما بود_ نجات داده ای. ( دستت درد نکنه) ما هر سال به خاطر این کتاب ، برایت بزرگداشت می گیریم .مثلا می آییم و شما را با ماشین های آب پاش می شوریم. در روزنامه هامان عکس های شما را چاپ می کنیم.
آقای فردوسی! ما خیلی وقت است که می دانیم که اگر شما نبودید ما امروز به یک زبان درهم و برهم از انگلیسی، فرانسه ، آلمانی روسی و صحبت میکردیم و آن وقت شعرهای شما ، حافظ، سعدی و مولوی مانند اشیاء عتیقه در طاقچه های خانه های ما خاک می خورد.
جناب آقای فردوسی! ما همیشه شما بزرگان را می ستاییم واگر می بینی که مولوی را ترک ها بزرگ می شمارند و به دنیا معرفی می کنند مشکل از ما نیست . باور کن نیت قلبی ما این نیست. اشکال از آنهاست که پیشدستی کرده اند.
ابوالقاسم عزیز! بسیاری از جهانیان ما را با شما و رستم و اسفندیار و سهراب و دیگرانی که شماخلق کرده اید می شناسند .اما همیشه برایشان سئوال است که ما چرا یک فیلم از این ها نساخته ایم.( فیلم یک سری تصاویر متحرکی است که در آن آدم ها را نشان می دهند، که حرکت می کنند. مثلا همین چندی پیش آمدند و نژاد ایرانی را به شکل مسخره ای نشان دادند و ما هم آمدیم تومار جمع کردیم و توی تلویزیون با صدای بلند گفتیم : دروغ می گویید). کاش شما کارگردان بودید آقای فردوسی!
آقای فرودسی بزرگ! ما همیشه فکر می کردیم که شما بزرگترین شاعر پارس گوی هستید، یعنی بزرگترین خدمت را به زبان فارسی شما انجام داده اید . به دنبال آن خیال می کردیم اگر قرار باشد یک روزرا برای شعر نامگذاری کنیم( اینا هر چیری یک روزی برای خودش دارد مثلا روز جهانی بتن ، روز جهانی غذا) حتما آن روز به شما ربط دارد ولی بعدا معلوم شد که ملت سال هاست که به اشتباه شما را بزرگ می دانید.شاید خود شهریار به شما گفته باشد که او تقصیری ندارد . او یکی از بزرگترین شاعران ترکی گوی جهان است و همزبانان زیادی در حکومت ما دارد.
آقای فردوسی! دیگر مزاحم اوقات شریف تان نمی شوم تا سال بعد که با ماشین آب پاش بیاییم و شما را بزرگ بداریم بدرود!
ببخشید آقای فردوسی:این سخنرانی که یک نماینده سابق مجلس هم که قبلا در مورد شما انجام داده را هم بخوانید.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در کشور ما که چند سالی است که توقیف و تعطیلی روزنامه دیگر خبر محسوب نمی شود.( یعنی از نظر خود همان روزنامه ها به دلیل تکرار بیش از حد به امری معمول بدل شده و واجد ارزش خبری خاصی نیست) انتشار و یا رفع توقیف روزنامه در ایران به اندازه کشته نشدن آدم ها در عراق یک حادثه تلقی می شود.اما روزهای یکشنبه و دوشنبه خبر اتفاق افتاد.روزنامه هایی که خود صاحب خبر بوده اند اینک در متن خبر حضور دارند. انتشار دوباره هم میهن و شرق یکی پس از هفت سال و دیگری پس از هشت ماه یک خبر است.( البته برای تاثیر بیشتر آن در روحیه آدم های منتظر دوخبر است).آیا می توان چشم به راه بود که بقیه روزنامه هایی که سال هاست در توقیف موقت ( این موقت هم در مملکت ما چه عمر درازی دارد) به سر می برند دوبار خبر شوند؟.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نمایشگاه کتاب به پایان رسید و همه خوشحال و خندان به خانه هایشان رفتند . وزیر ارشاد با خیالی آسوده سرش را بر بالین می گذارد و زیر لب خواهد گفت: "تا سال دیگه خدا کریمه". او از ذهنش خواهد گذشت که توانستم بی سر و صدا جشنواره مطبوعات رابرطرف کنم، مثل یک سوء تفاهم سالانه.
نگاهی به جشنواره مطبوعات در سال های قبل می تواند خوشحالی دست اندرکاران ارشاد فرهنگ را واضح تر نشان دهد. هر ساله در کنار نمایشگاه عظیم کتاب گوشه های هم به اهالی مطبوعات داده می شد تا از رهگذر جماعت کتابخوان گوشه چشمی هم به مطبوعات هم بشود. حضور انبوه مراجعه کنندگان اما گویای این بود که خود دارد به واقعه ای مهم بدل می شود. دیدار خوانندگان با روزنامه نگاران و جلسات پرسش و پاسخ در غرفه های تنگ و کوچک و برگزاری جلسات سخنرانی فعالان سیاسی و اجتماعی از طیف های گوناگون این گوشه از نمایشگاه کتاب را به کانون گرم و پرشوری بدل کرده بود که بسیاری از قید و بندهایی که به مدد بخشنامه و مصوبه در مطبوعات تعبیه شده بود ، برداشته می شد. از اول معلوم بود این بخش دارد به معضلی بدل می شود. مثل یک غده. معلوم بود که باید عمل شود.اما طوری باید این کار انجام می شد که جای خالی اش معلوم نباشد. چه فرصتی بهتر از تغییر مکان نمایشگاه کتاب. مصلای تهران خود جای غرفه های ناشران را ندارد چه به رسد به غرفه های مطبوعات.پس از این فرصت طلایی نهایت استفاده شد. درحالی که انبوه اعتراضات به کیفیت نمایشگاه کتاب شنیده نمی شد، فریاد اعتراض برای جشنواره مطبوعات راه به جایی نبرد.
اینک افزایش پلکانی امنیت فرهنگی در دستور کار است. اول وسعت جغرافیایی تهدیدی به نام نمایشگاه کتاب کاهش پیدا می کند . در پله دوم از کیفیت این تهاجم فرهنگی کاسته می شود. در پله بعد جشنواره مطبوعات . بعد تر مطبوعات، کتاب ، قلم ....
مطلب را به بالاترین بفرستید:
این اصطلاح "بی سوژه گی" خودش سوژه ای است . اینکه پیشوند "بی
" و پسوند"گی" در یمین و یسار یک وازه فرنگی قرار بگیرد خودش می تواند یک موضوع برای نوشتن و یا گفتن باشد . اما عجالتا حال و روز من است. منی که قرار بود از مسائل سیاسی ننویسم( درست تر اینکه قرار نبود از مسائل سیاسی بنویسم) ، طبیعی است که نمی توانم ازمیان انبوه سوژه هایی که رئیس جمهور محترم هر روز فراهم میکند انتخاب کنم.( خوش به حال وبلاگ نویسان سیاسی).
بی سوژه گی ، خود من است که قرار است در حوزه فرهنگ بنویسم و دیگر نمی توان از جمعه ( یا شنبه تا پنجشنبه) بازاری به نام نمایشگاه بین المللی کتاب نوشت. دیگر خواندن ندارد که بنویسیم نمایشگاه مال خوشان است دوست دارند که به فروغ و هدایت کارت زرد بدهند، توپ و زمین مال خودشان است. این هم دیگر خواندن ندارد که فرهنگیان همچنان به وضعیت اسف بار زندگی شان معترض اند و اصلا خواندن ندارد که آن ها را دستگیر میکنند تا بعد که آزاد می شوند قدر آزادی و فیش حقوقی شان را بدانند. اصلا چه خواندن دارد که باهنر یک تنه تا امروز جلوی زمین و زمان ایستاده است که وزیر آموزش و پرورش را استیضاح نکنند.(و حالا که باهنر لطف کرده و موافقت فرمودند که استیضاح شود چه فرقی می کند؟!). اصلا چه فرقی می کند که من بنویسم یا ننویسم؟
مطلب را به بالاترین بفرستید:

نمایشگاه کتاب هم مانند بسیاری از مسئولین و اتفاقات اخیر سرشار از حاشیه است. از آنجایی که خود متن ( کتاب) بد آموزی دارد و همه تلاش ها برای دور کردن آن از کانون توجهات انجام می شود ، حاشیه جدیدی به این رویداد قبلا فرهنگی اضافه شده است.
در جدیدترین تحول گویا مسئولین اداره کتاب ( کتاب قبلا تشکیل شده بود از چندین برگ کاغد پراز نوشته و یک جلد پر از همان کاغذ ها ، ولی جدیدا فقط نام اداره ای است در وزارت ارشاد) دستور داده اند که کتاب ها و پوسترهای چند نویسنده و شاعر از جمله جناب آقای صادق هدایت و سرکارخانم فروغ فرخزاد و چند نفر دیگر از همین افراد از نمایشگاه اداره کتاب جمع آوری شوند. یکی از مسئولین نمایشگاه گفت این حرکت کنترل نام دارد شما نمی فهمید.وی گفت جهت رسیدگی به شکایت خانواده صادق هدایت در باره انتشار غیرقانونی کتاب های این شخص از غرفه داران خواسته شد که روی عکس های وی را با کاغذ، پارچه و یا هرچیزدیگر(دراین مورد آزادی کامل وجود دارد)بپوشانند تا بدین وسیله از حقوق ضایع شده خانواده نویسنده مذکور دفاع شده باشد.
وی درباره جمع آوری پوسترخانمی به نام فروغ فرخزاد گفت: . نمايشگاه يك مكان فرهنگي است و جاي چسباندن پوستر نيست. (قرار شد پوسترهای این خانوم از این به بعد در آرایشگاههای زنانه و خیاطی ها چسبانده شود)
وی همچنین گفت: ضوابط تغيير ميكند. زمانيكه كتابها مجوز ميگيرند، يك ضوابطي وجود دارد و الآن آن ضوابط تغيير كردهاند. چيزهايي هم مثل قيمت بنزين يا سن خدمت سربازي تغيير ميكنند.( کتاب ها هم همیشه نمی توانند کتاب بمانند، گاهی وقت ها هم ممکن است خمیر شوند و یا در هیئت کارتونی به دور یخچال فریزر دو در با آبسردکن خود را نشان دهند).
خوانندگان گرامی می توانند برای انبساط خاطر ومشاهده توجه و آگاهی نمایندگان مجلس از ادبیات داستانی ایران( کشوری در شمال امارات) قسمت هایی از گزارش تحقیق و تفحص از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در روزنامه کارگزاران بخوانند که چگونه از چشم چرانی های فریدون مشیری،افکار غیراخلاقی سهراب سپهری و حتی ابتذال مهرداد اوستا ( هم اسمش طاغوتی است و هم فامیلی اش زرتشتی) پرده بر می دارند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
باز بوی چیزی می آید که به یاد یک نویسنده افتادیم. خدا کند بوی مرگ نباشد
.
چند روز است که روزنامه ها و سایت ها پر شده ازتصاویر علی اشرف درویشیان. روی تخت، در زیر عبور لوله های پلاستیکی که نفس می برند و نفس می آورند.حالا یادمان می آید که هروقت کسی می خواست از معلم حرف بزند در کنار نام صمد بهرنگی از درویشیان هم نام می برد . جدای از نوشتن داستان که کار هردو بود تلاش برای باسواد کردن کودکان روستایی فصل مشترک دیگری بود بین صمد و علی اشرف.( یکی کودکان ترک زبان و دیگری کودکان کردی گوی را زیر بال خود گرفته بودند). محل تلاقی دیگر نام این دو جمع آوری قصه ها و داستان های فراموش شده از کنج پستوی غبار گرفته سینه های مردان و زنان قصه گوی این دیار است که حالا دیگر کلماتی نهفته در ذهن پیر آنان نیست که تصاویری جاندار در سینه قصه گوی کتاب هاست.
جسم صمد خیلی زود مرد، در آب های خروشان ارس و همین اتفاق کافی بود تا شهرتی به سزا یابد.شهرتی که گویی به پاداش مرگ به او داده شد. اما علی اشرف مانده است ،هنوز دارد کار می کند و هنوز چندان که شایسته تلاش هایش باشد او را نمی شناسیم.خدا کند سال ها بماند وبداند که او را می شناسیم و ببیند که او را می بینیم.درویشیان بوی صمد می دهد، صمدی که دیگر نیست. اومی تواند باشد و ببیند که دیگران کوله بار وضبط صوتش را برداشته اند و از کوه های کرمانشاه( و هر جای دیگر ایران) بالا می روند و ده به ده می گردند ومکنونات درون پیرمردان و پیرزنان روایت گر را مکتوب می کنند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
- سپاسگزارم. از تلاش های شبانه روزی 
شماسپاسگزارم. باور کنید این نمایشگاه کتاب معضلی شده بود برای من. سپاسگزارم که نمایشگاه امسال را به این درجه ارتقا دادید. مراتب سپاسگزاری و دلایل آن را به صورت دقیق تر خدمت شما و کلیه همکارانتان به ویژه در اداره کتاب، ممیزی ، امور نمایشگاه ها و انبوه زحمتکشان آن وزارتخانه اعلام می نمایم.
- سپاسگزارم که نمایشگاه امسال را در حداقل ترین شکل ممکن برپا کردید. باور کنید هرساله می ترسیدم که نتوانم همه غرفه ها و سالن ها را بازدید کنم ، واقعا هنر مدیریت شما و مهم تر از همه نگاه ویژه شما به مقوله فرهنگ و لزوم ارشاد آن بود که توانسته بود آن همه ناشر را اینقدر خلاصه کند و یک تور چند روزه را در چند ساعت امکانپذیر سازد.
- سپاسگزارم، به این دلیل که هرساله در ورود و خروج از سالن های متعدد به مشکل برمی خوردم.این شما بود ید که بازدید از کارنامه پربار یک ساله نشر وزارت فرهنگ و ارشاد را در فاصله یک ورود و خروج امکان پذیر ساختید.
- سپاسگزارم به خاطر شجاعت تان که علیرغم تاکید رئیس جمهور محترم مبنی برافزایش جمعیت، شما در حوزه خود توانستید آن همه جمعیت را کنترل کنید.( دولت چین باید کنترل چنان جمعیت عظیمی را از شما بیاموزد) باور کنید آدم از قدم زدن در میان غرفه ها لذت می برد.
- سپاسگزارم. باور کنید هرساله به اندازه جمعیت امسال نمایشگاه، کودکان به شوق خرید کتاب به آنجا می آمدند وآسایش ما رابه هم می ریختند.اصلا کتاب چه ربطی به کودکان دارد. مگر پفک ، چیپس و لپ لپ است( والله به خدا).
- سپاسگزارم که هنگام دادن مجوز به کتاب به جیب های خالی خوانندگان هم فکر می کردید. ( یک تنه بار وزارتخانه های های اقتصاد و بازرگانی را به دوش کشیدید).
- دیروز که به تماشای (!) نمایشگاه مشغول بودم چیزهای دیگری هم برای سپاس دیده بودم که الان فراموش کرده ام.( چه انسان های ناسپاسی هستیم ما) به هر حال سپاسگزارم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مگر باران کاری کند ، که کرد.حجم کتاب های منتشره در دولت جدید آن قدر ناچیز است که دیگر مکان بزرگی مانند نمایشگاه بین المللی چندان به کار برپایی نمایشگاه کوچکی تحت عنوان کتاب نمی آید.و نمی شود که یک دفعه شرش را هم کوتاه کرد. نمایشگاه کتاب با آن فضای لیبرال خود معضلی بود که کم کم دارد حل می شود.اصلا چه دلیلی دارد خانواده باهم به خرید کتاب بیایند. بچه ها را هم باخود بیاورند. بدآموزی(!) دارد.به همین دلیل نمایشگاه به یک مکان مقدس منتقل می شود تا هم فضای نمایشگاه معنوی تر شود وهم بچه ها با میلیاردها هزینه آشنا شوند که برای سالی یک بار نماز عید فطر خرج شده است. به هر حال باران آبروداری کرد. خبرهای رسده حکایت از آن دارد که بارش باران حجم کتاب ها را دوبرابر کرد.قرار بود این آب بستن در آمارهای افتتاحیه و اختتامیه نمایشگاه ارائه شود که خدا کمک کرد و باران را فرستاد.احتمالا از این به بعد در آمارهای دولتی حوزه کتاب بجای واحد اندازه گیری جلد یا شمارگان "متر مکعب" مورد استفاده قرار گیرد.
انصافا من به عنوان یک خواننده کتاب، سیاست های وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد را می ستایم. معضلی که در دوره های قبلی گریبانگیر من شده بود این بود که هرچه که میخواندم به کتابهای منتشره نمی رسیدم صدها کتاب نخوانده همین الآن دارم . وضعیت نشر کتاب در این دوره مرا مطمئن کرده که می توانم سر فرصت کتاب هایم را بخوانم و حتی ممکن است اینقدر خوب عمل کنند که بتوانم کتاب های این چند ساله را دوره هم بکنم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آن که به ما یک کار زشت نکرده بود ( یعنی بر سر و کله ما ...) آقا کلاغه دم بریده بود. از عناصر اصلی جمله فوق من فقط " ما" را توضیح می دهم . ما مجموعه ای از آدم های تحصیل کرده اند که شغل پیامبران را دارند و دستمزدی از برادران افغانی _ که به دلیل اقامت غیرقانونی شان در ایران هرجور که می خواهیم با آنان رفتار می کنیم_ کمتر. همان ها که وزیرشان نمی داند چقدر حقوق می گیرند . نمی داند که حقوق شان کفاف زندگی شان را نمی دهد. می گوید بروند شغل دیگری انتخاب کنند. همان ها که رئیس میکانیک سازمان برنامه و بودجه تعطیلی سه ماهه شان را دلیل محکمی بر ندادن حق و حقوق شان می داند .
در تازه ترین اظهار نظر( که البته از نظر زمانی چندان هم تازه نیست ولی از جهت کیفیت در بعد از انقلاب تازه است ) دکتر الهام سخنگوی رئیس جمهور، وزیر دادگستری ، شوهر خانم فاطمه رجبی و صاحب چند شغل دیگر یک سر مطالبات فرهنگیان را وصل کرده است به خارج. البته بد هم نیست ، بالاخره فرهنگیان یک جایشان به خارج وصل شد. وی معتقد است که خارجی های دشمن با کمال بیشرمی دوست دارند که فرهنگیان ما از حداقل استانداردهای زندگی برخوردار باشند. دشمنان اسلام می خواهند که معلمان در رفاه غوطه ور شوند و از تعلیم و تربیت اسلامی بچه های ما غافل گردند.
این حرف آقای سخنگو هم مثل همه اقدامات دولت - که چپ و راست چشم دینش را ندارند- مورد اعتراض واقع شده است.
یک خبر خوب پیرامون اقدامات رئیس مجلس در باره معلمان اینکه آقای رئیس پارلمان امروز به دیدار یکی از معلمان دوره دبیرستانش رفت. آگاهان معتقدند پس از این دیدار وضعیت معلم مزبور از لحاظ روحی بسیار عالی شده بود. خدارو شکر ایشان معلم بود و نیازی به بهبود وضعیت معیشت نداشت.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یعقوب یادعلی آزاد شد. از امروز دیگر خبری از او نیست تا روزی که دادگاهش برگزار شود و یا دوباره زندانی شود و با کتابش توقیف شود. ومی دانم این چند روز که خبر زندانی شدنش منتشر شد ، آداب بیقراری اش از گرد و غبار قفسه های متروک کتابفروشی ها آزاد شد و شاید بازار سیاه هم پیدا کرده باشد. عکسش در همه روزنامه ها و سایتها و وبلاگ ها منتشر شد . حالا دیگر خیلی ها او را به قیافه هم می شناسند ( که پیش از این نامش رانشنیده بودند). حالا دیگر بسیاری بیقرار" آداب بیقراری" اند . از این به بعد منتظرند که کی کتاب بعدی یادعلی از هفت خوان چاپ می گذرد.
آدم یاد روزهایی می افتد که پس از زلزله بم آوازهای ایرج بسطامی را به چه قیمتی می خریدند. همانکه بی توجهی ها او را به بم کشاند. یا روزهایی که پس از مرگ حسین پناهی کتابهایش انتشارات دارینوش را به یکی از شلوغ ترین مراکز فرهنگی (!) تبدیل کرده بود.
عادت کرده ایم آدم ها را دیر ببینیم و کتاب ها را دیر بخوانیم. عادت کرده ایم که حواشی ما را به متن برساند. سال هاست که حاشیه مهم ترین متن های ما را تشکیل می دهد.کاش می شد به متن برگردیم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
روزگار غریبی است . سال هاست که به نشنیدن حبرهای خوب ( یا شنیدن خبرهای بد) در حوزه فرهنگ عادت کرده ایم که شنیدن یک خبر خوب غنیمتی است. اینکه مثلا بشنوی تابلوهای سهراب را نگذاشتند از مملکت خارج شود، خوشحال کننده است. اما چه زود برمی گردیم به واقعیت . واقعیتی که کاسه کوزه آن خبر خوب را در هم می شکند و نمی گذارد که طعم آن را زیر زبانت حس کنی . ناگهان خبر بد سر می رسد . خبری که به دلیل کثرت اتفاق دیگر خبر محسوب نمی شود.( مثل کشته شدن آدم ها در عراق که دیگر خبر محسوب نمی شود و اگر خلاف آن اتفاق افتاد یک خبر ناب است).
حالا اگر روزی به این خبرها برخورد کردید که فلان کتاب در عرض چند ماه مجوز گرفت.فلان نویسنده بدون دردسر کتاب نوشت و الان هم راست راست توی خیابان می گردد.یک روزنامه مستقل دوسال است که تعطیل نشده، برای همدیگر ایمیل کنبد،SMS بزنید که کسی به شما نخواهد گفت" خودم می دانستم".
کاش آدم می توانست طوری تنظیم کند که اول خبرهای بد را بشنود ( یا بخواند) بعد خبرهای خوب را، تا طعم آن ماندگار تر باشد. اصلا کاش خبرهای خوب بعد از خبر های بد اتفاق بیفتد. اصلا تر کاش خبر های خوب اتفاق بیفتد.
