مطلب را به بالاترین بفرستید:
نجف دریا بندری مترجم با سابقه کشور که بسیاری از نویسندگان مطرح دنیا
را به واسطه ترجمه های خوب او می شناسیم که به مانند بسیاری از نویسندگان و مترجمان بزرگ سال هاست که مورد بی مهری دستگاه های فرهنگی دولتی قرار گرفته است،پنجشنبه شب در برنامه " باز هم زندگی" که بیژن بیرنگ تهیه و اجرا می کند و از شبکه چهارم سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود حضور پیدا کرد. امری که کمتر در زمان حیات نویسندگان و مترجمان مستقل سابقه داشته است.
در سال های پس از انقلاب احمد شاملو وهوشنگ گلشیری هرکدام یک بار در تلویزیون مطرح شدند.آن هم زمانی بود که خبر مرگشان - پس از اعلام شماره کوپن پنیر و وضعیت آب و هوا- اعلام شد.
به هرحال غنیمتی بود حضور مترجمی که آشنایی با بسیاری از آثار فلسفی و داستانی غرب را مدیون پشتکار و قلم وی هستیم ، در تلویزیونی که سالهاست آدم های دیگری را به عنوان داستان نویس ، مترجم و شاعر به ملت معرفی کرده است.
دریا بندری به همراه همسرش فهیمه راستکار دوبلور و بازیگر سینما ، تئاتر و تلویزیون در این برنامه حضور پیدا کرد تا از" کتاب مستطاب آشپزی" صحبت کنند. این هم از طنز روزگار است که مترجمی با کارنامه ای پربار از کتاب های همینگوی ، فاکنر، برتراند راسل، کاسیرر و... به خاطر یک کتاب آشپزی در تلویزیون حضور پیدا کند.( اگر چه همچنان معتقدم غنیمت است).
این موضوع البته می تواند نویدی باشد بر اینکه شاید بتوانیم روزی نویسندگان ، شاعران دیگر را در تلویزیونی که متعلق یه همه مردم است ببینیم. اما شاید یه گونه ای دیگر . مثلا دولت آبادی در برنامه " هزار راه نرفته"به زن و شوهر هایی که می خواهند از هم جدا شوند توصیه هایی بکند. بیضایی در برنامه" مردم ایران سلام"از محیط زیست بگوید و از آن طرف رضا سرشار داستان بگوید و نقد کند و سهیل محمودی هم شعر بخواند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دراین سال های قحطی شعرخواندن شعر های شمس لنگرودی غنیمت است.
در روزنامه پنجشنبه اعتماد ملی یادداشتی درباره آخرین مجموعه شعرش " باغبان جهنم" نوشته ام.نسخهpdf را اینجا بخوانید.. راستش نتوانستم نسخهhtml
این شعر از مجموعه پنجاه و سه ترانه عاشقانه کتاب دیکر شمس لنگرودی را هم به عنوان اشانتیون ( خدا کند درست نوشته باشم) تقدیم می کنم.
به سرش زده باد
نگاهش کنید چگونه میان درخت ها می دود و سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرما زده....
گفته بودم طوری بیایی که که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
هوالباقی
بدینوسیله به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان، شاعران وادب دوستان علاقمند به شعر نو، سپید، حجم و ... میرساند که بانو بهجت الزمان اسفندیاری خواهر آقای علی اسفندیاری ملقب به نیما یوشیج پدر بزرگوار شعر نو ( که به این ترتیب عمه شعر نو محسوب می شود) درگذشت. وی که سال ها پس از نیما در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد در سن 92 سالگی درگذشت .اکنون خانواده شعر نوبه بهانه مجلس ختم آن مرحومه مجلس یادبودی برای شعر معاصر نیز برگزار می کند. از کلیه کسانی که تا کنون نسبت به خاندان شعر نو ابراز لطف کرده و در مجالس قبلی دیگر اعضای فامیل ( بویژه خود شعر نو و فرزندانش سپید، حجم و دیگران) شرکت نمودند کمال امتنان را داریم.
همچنین از خیرین و نیکوکاران درخواست می کنیم که چنانکه تمایل دارند بقیه اعضای فامیل بزرگ شعر نو را که در آسایشگاه های مختلف و با ادوات تنفسی و شریان های مصنوعی به حیات خود ادامه می دهند، دریابند و این خاندان درحال منقرض را جانی دوباره بخشند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیشب چهارم خرداد ماه هشتاد و شش توی گورم دراز
کشیده بودم و چشمانم داشت گرم می شد که اتفاقی مرا از گور بیرون کشید. یکی از دوستدارانم که مردی میانسال است و چندی پیش بر اثر تصادف به این جهان سفر کرده است به سراغم آمد و تعریف کرد دیشب که شب جمعه بود و به همراه اموات دیگر به سراغ زندگان خود رفت که ببیند خیرات کرده اند یا نه ( من اصولا موافق این کار اموات نیستم و معتقدم که زندگان شب جمعه کارهای مهم تری دارند)چشمش به تلویزیون افتاد که داشت اعلام می کرد در برنامه صد فیلم از شبکه سه "دلشدگان " پخش می شود.
بیچاره علیرغم اینکه هنوز استخوان هایش جوش نخورده است پیشنهاد کرد که به جهان مردگان پرواز کنیم .
( قبلا به من گفته بود که یکی از آرزوهایش این بوده که فیلم های مرا در کنارم تماشا کند) تا خودمان را جمع و جور کنیم و برسیم پای تلویزیون مقداری از فیلم گذشته بود. اکبر آقای عبدی را که دیدم دلم برایش تنگ شد. ( آرزو کردم که کاش زودتر بیاید تا سیر ببینمش، ولی زود پشیمان شدم ، چرا که هنوز هزار فیلم بازی نکرده در هیکل تپل و صورت گرد و بچه گانه اش مانده است). نشستیم به تماشا . فیلم که تمام شد گفتم که این فیلم من نیست. در "دلشدگان" من وقتی به "طاهرخان بحر نور" که آقای تارخ بازی کرده بود، گفتند میزبان فرانسوی خواهان حذف آواز از پروگرام موسیقی است و همراهانش بی حضور اودر تالار به نوازندگی پرداختند، در پشت در تالار آنقدر آواز خواند که " مرا چشمی است خون افشان زدست آن کمان ابرو..." تا خون بالا آورد و همانجا در گذشت و بعد تابوتش را توی کالسکه گذاشتند و کمان ابروی گل چهره ترک تبار( آخ لیلا چقدر دلم برایت تنگ شده بابا) به دنبالش روان بود و او روی تصویر می خواند:" گل چهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد".این ها هیچکدام نبود. فیلم من درباره یک گروه موسیقی بود که رفته بودند فرنگستان ساز بزنند ، آواز بخوانند و صفحه پر کنند. آدم ها ساز دستشان بود و می نواختند.اینها هیچکدام توی "دلشدگان" شبکه سه نبود.
برگشتم. به همراه استخوان شکسته ام گفتم: کاش می گذاشتی بخوابم. شرمنده به جواب درآمد که :الآن آنجا همینطور است ، توی تلویزیون وقتی آدم ها ساز می زنند جلوی سازها را با گل و گلدان و کوزه می پوشانند که دیده نشود.ماشاءالله شما هم اینقدر همه چیز را عریان نشان دادید که چاره ای نمانده بود.آنجا فقط آواز خوان را نشان می دهند ، صدای تار و تمبک از غیب می آید.
گفتم: طاهر خان که آواز خوان گروه بود و توی دستش فقط دستمالی بود و خونی که آوازش را رنگین کرده بود، با آن تمیزمی کرد، او را چرا نشان ندادند؟
بیچاره ماند که چه جوابی بدهد. لنگ لنگان رفت و چند قطعه آن طرف تر توی گورش خوابید.آمده ام بخوابم ، یاد جمله ای افتادم که چندسال پیش در جایی از قول" آندره مالرو" خوانده بودم که گفته بود" در ایران فیلمی دیدم که هرگز ساخته نشد". گویا تکه هایی از فیلم های مختلف چارلی چاپلین را به هم چسبانده بودند و نمایش داده بودند.
خوابم نمی برد، به عادت زمان زندگی بلند شدم و شروع کردم به نوشتن. الان ساعت 3:7 است و من دارم اینجا توی گورم می لرزم.
