تبليغاتX
مارون
Image and video hosting by TinyPic
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"سیمین دانشور هنوز زنده است" این تیتر برخی از خبر گزاری ها در جریان

simin بستری شدن بانوی داستان نویسی ایران است."هنوز"گویی واژه ای است تا چندان دوستداران این شهرزاد پارسی گوی را امید وار نگه ندارد.امید وار به حیات بانویی که  با دو رقم اول تاریخ  تقویم ما (86)همراه شده است."هنوز"گویی هشداری است برای ما که ممکن است بقیه تاریخ مان را بی حضورش به سربریم.

این "هنوز" البته کاربرد دیگری هم دارد،این که فعلا تجلیل ها و بزرگداشت هایمان مصرف نکنیم، او"هنوز" نفس می کشد.او "هنوز" به  واسطه  سیم ها وشیلنگ هایی که  در بیمارستان  بر سر ورویش وصل است به  " زنده یاد " بدل نشده است.او "هنوز" نویسنده بزرگی نیست."هنوز" با بزرگ ترین و بهترین اثرش – مرگ- کارنامه اش را برای ما تکمیل نکرده است.

 

***       ***      ***

 

در این چند ماه گذشته انتشار تصاویری ازعلی اشرف درویشیان، اسماعیل فصیح واکنون سیمین دانشوربر روی  تخت بیمارستان و در محاصره انواع واقسام دستگاه های ادامه حیات(!) اگرچه تصویری از ادبیات ما را هم به دست داده است ولی شرحی از رفتارهای فرهنگی ما را نشان می دهد. خواننده امروزی تنها تصویری که از اسماعیل فصیح دارد،پیرمردی است افتاده بر تخت بیمارستان.درویشیان عینکی است در میانه موهای سپید سر وسبیل( گویی به ناگهان از میانسالی به پیری پرتاب شده است) و اکنون سیمین دانشور پیرزنی است که با مرگ دست و پنجه نرم می کند.مقایسه کنید تصویر و تصور ما را از نویسندگان خارجی:  مردان و زنانی با پرتره هایی قلم به دست، عینک برچشم و سیگار یا پیپی بر گوشه لب، لم داده بر صندلی راحتی و در محاصره گل ها و گیاهان خوش آب و رنگ  و پس زمینه ای از یک معماری چشم نواز

 

***       ***      ***

 

"سیمین دانشور هنوز زنده است".این"هنوز" لعنتی ا برداریم ، جمله به حقیقت نزدیک تر است. حتی اگر زمانی فرسنگ ها از واقعیت دور باشد. او به گواهی نوشته ها و تلاش هایش  نمونه زنی است که می تواند فارغ از هیاهوی فمنیسم به جامعه معرفی شود. زنی که ازجاده ای سنگلاخ ، خود را به قله رسانده است. زنی که در زمانه ای  مرد سالارانه توانست از زیر سایه یک نام پرهیاهو (جلال آل احمد) خود را بیرون بکشد و خودش سایه ای شود بر سر دیگران. زنی که موقعیت های مختلف از زن بودن تا مادر بودن را تجربه کرده است ( اگرچه در زهدان ودامنش فرزندی را نپروریده باشد).او اکنون مادر است.به خیل نویسندگان زن این سرزمین نگاه کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:49  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ttدر خبر ها آمده است که فیلم سینمایی تایتانیک دوبله شده و قرار است از تلویزیون پخش شود. حالا که مردم ایران اززن و مرد تا  پیر و جوان فیلم را دیده اند و همه داستان را می دانند روایت دومی که احتمالا تلویزیون از این فیلم به دست می دهد دیدنی خواهد بود. از همین حالا می توان آن را" تایتانیک 3"  خواند. اما چرا تایتانیک 3.برایتان می گویم. " تایتانیک 2 " را سال ها پیش (در همان زمان نمایش خانگی) من به سبک تلویزیون خودمان ساختم.

روزی در خانه با دو نفر از بچه های فامیل نشسته بودیم و نوار ویدیویی فیلم را که برای ساعتی به امانت داشتیم در دستگاه گذاشتیم( دستگاه نام مستعار ویدیو بود به جای مانده از دوران ممنوعیت و تقیه) مقداری از فیلم که گذشت ،در زدند. یکی از پیرمردهای فامیل بود. آمد و نشست و معلوم شد که فعلا قصد رفتن ندارد و زمان طلایی امانت فیلم هم به سرعت زمان بازی ایران و استرالیا( برای استرالیایی ها) در حال سپری شدن بود. به ناچار دستگاه خاموش را دوباره روشن کردیم. کنترل را به دست گرفتم تا به شیوه مسئولین تلویزیون  بخش های مساله دار را حذف کنم. پس از مدتی به خواهش بچه ها بی خیال شدم. ما سه جوان و یک پیرمرد دل و دیده سپردیم به هنر های کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو.

پس از چند سئوال پیرمرد در باره حوادث و شخصیت های فیلم ، روایت ابتکاری خودم را آغاز کردم( کیفیت نامناسب فیلم و ضعف بینایی پیرمرد فامیل هم به کمک من آمده بود).

صحنه های گریز دختر و پسر فیلم و شوهر شکست خورده را اینگونه تعریف کردم که: این  زن و پسرش از دست پدر خانواده فرار می کنند.( مقداری در باب بیرحمی و ستمگری پدر خانواده که اکنون قصد جان پسر جوانش را دارد، داد سخن دادم). تماشا را ادامه دادیم .  پیرمرد داستان مرا دنبال می کرد و ما  روایت جیمز کامرون را. تا رسید به جایی که دختر و پسر فیلم از پس تعقیب و گریزهای طولانی در اتاقک ماشین  در انبار کشتی در آغوش هم خفته بودند. ما سه جوان محو صحنه(!) بودیم که صدای پیرمرد در آمد که :" امان از مهر مادری". در این زمان من از اتاقک ماشین در انبار کشتی پرت شدم کف اتاق خانه مان در شهری کوچک در استان کهگیلویه و بویراحمد . من تازه به یاد آوردم که  هنوز روایت من از ماجرا پابه پای داستان فیلم راه خود را می رود.

 حالا حکایت تلویزیون ماست. چگونه می خواهد تایتانیک را نشان دهد. تصاویر قابل پخش(!) آن به اندازه یک فیلم کوتاه هم نمی شود.آن همه رقص ونقاشی و هماغوشی که از فیلم حذف شود چه چیزی از آن روایت باقی خواهد ماند. البته به گمان من چون مسئولین تلویزیون می دانند همه مردم صحنه های  فیلم را از حفظ اند،بخش های حذف شده را به عهده بینندگان عزیز و ارجمند می گذارند و یا شاید روایت جدیدی از داستان ارائه شود. مثلا گوینده ای روی تصاویر اعلام می کند که شوهر زنش را طلاق می دهد و به  مهر معلوم  یک جلدانجیل یوحنا وچند شاخه نبات خارجی ... به عقد دائم لئوناردو دی کاپریودر می آید.( مثلا در همه فیلم های خارجی آد مها می روند توی میخانه و آب پرتقال سفارش می دهند)

ولی همه ملت ایران داستان را همانطور که اتفاق می افتد دنبال می کنند.همانطور که ما بعدا فهمیدیم پیرمرد قصه ما ، داستان فیلم را با همان روایت جیمز کامرون دنبال می کرد. او فقط وانمود می کرد  داستان ما را پذیرفته است. پیرمرد ما را فیلم کرده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:49  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ghشنیدن نام گلشیری و اشارات مختلف به ابراهیم گلستان در تلویزیون  حرکت جالب توجهی است که  یکشنبه شب و در برنامه سینما ماورا و با نمایش فیلم سینمایی " یک بوس کوچولو" ساخته بهمن فرمان آرا اتفاق افتاد.

فیلم اگر چه در پس زمینه خود مرگ را روایت می کندو به  این دلیل  در برنامه سینما ماوراء نمایش داده شد اما فرمان آرا در کنار روایت اصلی خود صفحه ای از تاریخ روشنفکری معاصر ما را ورق زده است. فیلم با  دو روایت از مرگ به زندگی دو گروه از روشنفکران  می پردازد.گروهی که در کشور مانده اند و با همه سختی ها و دشواری ها کار را انتخاب کرده اند و گروهی دیگر که کنج انزوا و عافیت برگزیده و به بهانه سانسور  و اختناق به شیوه ای دیگر از زندگی روی آورده اند.

فرمان آرا بی هیچ پرده پوشی نماینده این دو گروه را هم مشخص کرده ا ست. "اسماعیل شبلی" درنگاه اول  " گلشیری " را تداعی می کند.او اگر چه از گلشیری نام می برد  و بر مرگش افسوس می خورد و خودش را ده سال بزرگتر از زمان مرگ او می داند، اما همه اشارات فیلم  گلشیری را نشانه رفته است. از جمله در جاهایی که به رابطه شبلی  و نسل جوان  به ویژه نوه کتاب خوان و نگرانش می پردازد. شبلی می گوید:" اینقدر به همه امید دادم که دیگر برای خودم چیزی نمانده است".در جایی دیگر از فیلم سعدب در جواب طعنه شبلی می گوید شما که حنجره تو نو پاره کردین کجا را گرفتین؟

 از نگاه کارگردان شبلی( گلشیری) نماینده گروهی از روشنفکرانی است که با همه دشواری ها در مملکت مانده اندو کار کرده اند و اکنون با تنی رنجور ولی در آرامش پذیرای مرگ می شوند. مرگی آرام و راحت . در هیئت زنی زیبا( هدیه تهرانی) و در قالب یک بوس کوچولو .

" محمدرضا سعدی" اما نیمه دیگر روشنفکری را نشان می دهد.گروهی که در سرای عافیت منزل گزیده اند. سعدی به طور صریح و عریانی " ابراهیم گلستان" است.همه اشارات موجود در فیلم ، زندگی شخصی گلستان را روایت می کند و این از نام  او آغاز می شود.(سعدی/گلستان). او مانند گلستان سی و هشت سال است که از ایران دور است و در سویس بر کناره دریاچه ای مسکن گزیده است.( اگرچه فرمان آرا در این مورد گوشه چشمی هم به جمال زاده دارد. چه گلستان سال هاست که در لندن خانه دارد). سعدی به خانه دخترش می رود که پر از تابلو های نقاشی است و یک گالری را به ذهن متبادر می کند( گالری گلستان/ لیلی گلستان).پسرش اگرچه در فیلم خودکشی کرده است و نامش کامران است ولی عکاس است ( کاوه گلستان)و در روستایی دورافتاده در سنندج آرمیده است(افجه در لواسان).

صراحت اما آنجا خود را نشان می دهدکه محمد رضا سعدی در خانه دخترش روز مرگ فروغ را  روایت می کند:" وقتی مرد ، کلید خانه اش را داشتم، رفتم و نامه هایی را از آنجا برداشتم... به خانه آمدم و در بغل زنم برای معشوقم گریه کردم".

محمدرضا سعدی( ابراهیم گلستان) نماینده گروه دوم روشنفکرانی است که با تن سالم از همه لذت های زندگی بهره برده است. او اکنون به وطن باز گشته است. کسی او را نمی شناسد ( مقایسه شود امضا گرفتن دانشجویان از شبلی و شناخت مامور پلیس از او ) سرانجام او اما مرگی است دردناک  و هول انگیز در هیئت عجوزه ای زشت و کریه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:32  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گویا وزارت ارشاد( که سالهاست بی خیال فرهنگ شده است)  محدودیت های اعمال شده در حوزه نشر را چندان کافی نمی داند. اینکه در این دو سال کتاب های مختلفی پشت سد محکم  گرفتن مجور مانده اند  و وضعیت  افتضاح برگزاری مهم ترین اتفاق در حوزه نشر( نمایشگاه بین المللی کتاب)چندان آقایان را راضی نکرده است و فکر می کنند هنوز فرهنگ را آنطور که باید، ارشاد نکرده اند. به همین جهت در تلاشی جبرانی، فعالیت های  انجام شده  دولت های قبلی ( به ویژه در حوزه نشر) را به مبارزه طلبیده اند. علاوه بر لغو مجوز کتاب هایی که سال هاست چاپ های چندم آنان در بازار موجود است و صنعت  رو به موت نشر را تنقس مصنوعی می دهند، متوجه خود کتاب ها شده اند. در تازه ترین اقدام که ظاهرا بدون سرو صدا در حال انجام است ، برخی از کتاب های نامناسب(!) را از قفسه کتابخانه های  سراسر کشور جمع آوری می کنند تا جوانان و نوجوانان  را از آسیب های اخلاقی در امان نگه دارند.

اهالی ارشاد گویا چندان از محدودیت هایی که در دوره  ریاست شان بر فرهنگ مملکت اعمال کرده اند راضی نیستند، به همین جهت سلیقه خود را بر دوره های وزارت خاتمی ، مهاجرانی و مسجد جامعی نیز تحمیل می کنند.

اینان گویی به  قضای فریضه ای برخاسته اند که در دوران کفر(!) تعطیل شده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:14  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام آقای خودکار بیک!

از همان سال های اولی که مداد را از دستمان گرفتند ، تو را به دستمان دادند. از آن پس بود که فهمیدیم اشتباهات مان را نمی توانیم پاک کنیم، باید خط بزنیم. همیشه دفتر مشق هایمان پر از اشتباه بود. اشتباهاتی که خط خورده و تصحیح شده بود. از همان زمان فهمیدم مشق هایمان به زندگی نزدیک تر است. نوشتن با مداد و بعد پاک کردن اشتباهات و نوشتن شکل صحیح آن ها نوعی " ریاکاری" است. چیزی که جامعه به شدت در حال آموزش آن است. تو که آمدی ، ازاین ریاکاری بزرگ نجات مان دادی. از آن پس خط خوردگی مشق ها ، نامه ها، خاطره ها و مقاله ها ، اعترافاتی بوده اند که هماره روح ما را سبک می کنند.

سلام آقای خودکار بیک!

تو نزدیک ترین ، به مفهوم قلم برای ما بوده ای. اگر چه در زندگی ما انواع و اقسام خودکار ، خودنویس و روان نویس در دست ها و جیب ها مان ظاهر شد ولی فقط تو برایمان  می ماندی . تا آنجا که شیره  جانت تمام می شد. آن بقیه را معمولا از ما کش می رفتند، همان که ما از دیگران کش رفته بودیم. اما تو تنها قلمی بودی که پول می دادیم و می خریدیم و این چقدر به تو مشروعیت می دهد.

جناب اقای خود کار بیک!

 تو را بارها در دستان گلشیری دیده بودم، لای انگشتانش. همان جایی که سیگار هم می نشست و دود می کرد. اما نمی دانم تو خودکاری که در دستان شریعتمداری  پرخاشگری می کند، هم از جنس توست. یا خودکاری که مرتضوی دادستان با آن امضا می کند.

جناب بیک!

 امروز روز ملی قلم است. تبریک می گویم ، هم به تو و هم به دستانی که لای انگشتان شان نشستی و تاریخ ما را نوشتی ، ادبیات، هنر ، فرهنگ و دانش ما را نوشتی. تو سال هاست که روی میز، کنار چراغ مطالعه و توی تحریریه های ما حضور داری. اگر چه بارها شکستی و جوهری که در آوندهایت جاری است ، چون خونی بر سطح سپید کاغذ پاشیده شد ولی ایستاده ای ، چون آدمکی که در کنار نشان BIC ایستاده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:9  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همان روزی که خبر رفع توقیف هم میهن و شرق دو روزنامه توقیف شده منتشر شد  13علامت سئوال و تعجب همزمان دور سرم چرخ می خورد.آخر در مملکتی که " توقیف موقت " بیشتر از توقیف دائم طول می کشد "رفع توقیف" بیشتر به یک شوخی می مانست. ولی معمولا کسانی که شوخی می کنند خیلی زود به طرف حالی می کنند که :" ببخشید شوخی کردم".ولی این شوخی تا امروز اعلام نشد. من هم باور کردم. 42 شماره سرکار بودم.

همان روزها هم آیت الله جنتی به قوه قضاییه اعتراض کرده بود که ملت را سرکار نگذارید و و این" رفع توقیف" را متوقف کنید . ولی به هر حال شوخی امروز رو شد. شاید خوابی که آیت الله جنتی در نماز جمعه گذشته پیرامون " خواب دیدن راننده تاکسی مادرش را(!) و توصیه آن مرحومه مغفوره به رای دادن به احمدی نژاد" تعریف کرده بود و هم میهن امروز مفصل به آن پرداخت، سبب  این امرشده باشد. هنوز شوخی درباره روزنامه شرق ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:30  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

12

کاش کیمیایی  این قدر پوست کلفت نبود.کاش  می توانست مثل بیضایی  زودرنج باشد و فاصله میان فیلم هایش به ده سال برسد.کاش مثل خیلی ها نمی توانست فیلم بسازد و یا مثل خیلی های دیگرمی توانست فیلم نسازد. کاش می توانست مقداری تامل کند. کاش قدر نامی  را که در بیست ویک سالگی  و با "قیصر" فراهم کرده بود می دانست. کاش می توانست چوب حراج به نام و اعتبار خودش نزند.

 ***    ***   ***

قبل از تماشای فیلم " رئیس" فکر می کردم که چقدر این نام به خود کیمیایی می آید وبا وجود اینکه بارها عکس های فیلم را دیده بودم اما " رئیس" فقط کیمیایی را برایم تداعی میکرد. تا اینکه فیلم را دیدم.متاسفم که بگویم  هنوز هم " رئیس" کیمیایی را به ذهنم می آورد.اما رئیسی که چندان یه رئیس ها نمی خورد.

 ***    ***   ***

فیلم  داستان رئیسی است که چندان دیده نمی شود و پشت پرده جریانات ترسناکی حضور دارد. از اعتیاد گرفته تا آدم ربایی و قتل و هفت تیر کشی و مسلسل بازی. ( چاقو سال هاست که بازنشسته شده) اما وقتی که تماشاگر رئیس را می بیند آرزو می کند کاش رئیس را ندیده بود( و "رئیس" را) تا می توانست باور کند او رئیس این همه کشت وکشتار است.

 ***    ***   ***

 داستان فیلم در فضاهای خاص کیمیایی می گذرد. فضاهایی که گویی کیمیایی از تگزاس به تهران منتقل کرده است. آدم هایی که در روز روشن در خیابان های تهران ظاهر می شوند وبه روش "دارو دسته نیویورکی" آدم می کشند.

 ***    ***   ***

علیرغم وجود صحنه های فراوان اکشن و کشت و کشتاور و تعقیب و گریز"رئیس" فیلم دیالوگ هاست.کافی است جایی از دیالوگ کسی  صدایی تولید کند( صوت و کف توی سینما را می گویم) وتو آن را نشنوی نیمی از فیلم را از دست می دهی. دیالوگ هایی که گاهی از سوی بازیگران نیازی به گفتن آن ها احساس نمی شود.( مثلا خسرو شکیبایی آنقدر به صدایش اطمینان دارد که گاهی دیالوگ ها را  توی دلش می گوید و انتظار دارد شنونده بشنود).

 ***    ***   ***

اگر فولاد کیمیایی فرزند یک بساز و بفروش بود الآن چه کاره بود؟

 ***    ***   ***

چند سال پیش  که زمزمه بازسازی "قیصر" به وسیله بهروز افخمی به گوش می رسید گروهی از دوستداران قیصر شروع به  اعتراض کردند.پیشنهاد می کنم این گروه مجددا فعال شده و مسعود کیمیایی را به دادگاه های صالحه شکایت کنند که چرا به تخریب چهره یک فیلمساز بزرگ - که فیلم های قیصر و گوزن ها را ساخته –  همت گماشته است؟.

 ***    ***   ***

به دوستداران و عاشقان سینه چاک کیمیایی پیشنهاد می کنم که "رئیس" را نبینند وتصور شان را از کیمیایی  خراب نکنند.این پیشنهاد البته فقط برای فیلم رئیس نیست. چند سال تحمل کنند.چرا که سال هاست کیمیایی نشان داده  که  این مسیر را برگزیده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:7  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حضور شجریان آن قدر هست که تنبلی را کنار بگذاری و راهی  مراسمی شوی که برای بزرگداشت گولپینارلی مولوی پژوه ترک  تدارک دیده شده است.( گویی اینجا ما هم باید از طریق یک ترک به مولوی ابراز ارادت کنیم).وارد تالار علامه امینی دانشگاه تهران که می شوم خوشبختانه سخنرانی ها تمام شده است.علی جهاندار خواننده و از شاگردان استاد شجریان و گروهش با تار و تمبک مشغول نواختن و خواندن اند.( منظور از  تار و تمبک آن عنوان تحقیر آمیزی نیست که برخی برای آلات موسیقی به کار می برند. بلکه دو نفر نوارنده  تار و تمبک می نواختند).  خواننده گروه موسیقی در غیاب نی می خواند که " بشنو از نی  چون حکایت می کند".

 

***   ***     ***

خانم آسین چلبی که در بروشور مراسم به عنوان  بیست و دومین نسل از فرزندان  مولانا از یاد  شده  است  بالا می رود .  فرزند مولوی شاعر بزرگ فارسی زبان به ترکی شروع به صحبت می کند و مترجمی آن را به زبان پدری اش بر می گرداند. از روایتی پیشگویانه  می گوید که روزی خواننده ای از ایران به  آرامگاه مولوی می آید و با صوت داوودی اش اشعار مولانا را می خواند و می گوید مطمئن است که آن خواننده کسی نیست جز استاد محمد رضا شجریان.استاد در میان برخاستن یک دست جمعیت و ابراز احساسات بالا می رودو خانم چلبی سنجاق سینه نقره  ای که از آرامگاه مولوی و پایین پای آن شاعر آورده را بر سینه اش می نشاند تا مدال افتخار دیگری باشد بر انبوه افتخاراتش.

 

***   ***     ***

شجریان به خواهش  بهاء الدین خرمشاهی ، خانم چلبی و حضار مجبور می شود که بر سکو بماند و بی حضور هیچ سازی غزلی از مولانا را بخواند.( امری که می تواند به فرصتی استثنایی برای نشان دادن در تلویزیون  بدون تمهیدات پوشاندن سازها با گل و گلدان وآجر و سنگ تبدیل شود).

 

***   ***     ***

این همایش دوروزه نوزده سخنران داشت که ده تای آن ها از کشور ترکیه بوده اند. آنها  حداقل یک نفز بیشتر بودند تا ایرانی ها فکر نکنند که مولوی شاعری ایرانی است . سفیر ترکیه حتی به نویسنده ایرانی دکتر توفیق سبحانی جایزه هم داد که این میخ  را محکم تر کوبیده باشد.

 

***   ***     ***

پس از پایان مراسم تنها روحانی حاضر درمراسم جمشید محبی ( نوازنده تمبک ) را به گوشه ای کشید و در گوشش زمزمه کرد که " دست و پنجه ات درد نکند".

 

***   ***     ***

 مراسم با سنگینی خاص محافل علمی اما به پایان نرسید. آن همه ابراز احساساتی که برای شجریان در قالب ایستادن همه شرکت کنندگان و دست زدن ابراز شد با " استاد دوست داریم " رنگ دیگری گرفت که اگر استاد را بیرون نبرده بودند به " داش مجیدو ایول" هم می کشید.

 

***   ***     ***

بیرون شب شده است و باران می بارد. به دوستم گفتم باران بعد از صدای شجریان می چسبد. بی هراس از خیس شدن در بارش یکریز باران در خیابان های دانشگاه راه می افتیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:36  توسط فضل الله یاری  |