تبليغاتX
مارون
Image and video hosting by TinyPic
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در خبر ها آمده امده است که پرونده یعقوب یاد علی دامن بسیاری دیگر را هم می گیرد فرزانه طاهری همسر گلشیری که مدیر بنیاد گلشیری هم هست و یک بار به کتاب آداب بیقراری جایزه داده به دادگاه احضار شده است. به نظر می رسد در این تحول جدید افراد دیگری هم باید یه دادگاه فراخوانده شوند. ناشر، کتابفروشی هایی که کتاب را عرضه کردند.خوانندگانی که کتاب را خریده و خوانده اند. کیومرث چور احمد قبلا گفته بود می خواهد آداب بیقراری را فیلم کند هم باید آمادگی حضور در دادگاه را داشته باشد. من هم یک بار قبلا کتاب را خواندم و یک بار هم پس ار دستگیری یادعلی کنجکاوانه تر و دقیق تر کتاب را به دنبال آثار جرم نویسنده خواندم. پس من هم می توانم جزو احضار شده گان باشم. اگر آدرس ندارید کامنت بگذارید می آیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بارها در مقالات مختلف از" راز ماندگاری" شاعران ، نویسندگان  و هنرمندان – پناهی

معمولا درگذشته- سخن به میان آمده و به زوایای تاریک و روشن زندگی و هنر آنان پرداخته شده است و در این میان از رفتارهای عادی و زندگی شخصی آنان به عنوان مدعا نیز استفاده شده تا نتیجه گیری های عجیب ، چندان غریب ننماید. "حسین پناهی" از آن جمله است. او به دلیل اینکه  حضور چندان واضح و روشنی در جامعه ما نداشته،  مانند بسیاری از افراد پشت پرده ،زندگی و حالاتش  در مه ای از ابهام قرار دارد. ابهامی که اگر چه خواسته او بوده ولی عمد چندانی در ایجاد آن نداشته است. همچنان که عمدی برای زندگی نداشت. به همین جهت هر رفتار و گفتاری از سوی او  برای مخاطبان آثارش مستعد ابهام آفرینی بود. به همین دلیل  است که شعر ها و نوشته هایش با تفسیر های مختلف روبرو می شود. زندگی اش  گویی از پشت  شیشه ای بخارگرفته دیده می شود ( مثلا برخی خوشتر می داشتند که حسین پناهی مجرد باشد و برایشان داشتن همسر و دو دختر و یک پسر در حکم یکی از عجایب روزگار بوده است). و یا در مرگ او  یک احتمال به شدت خودنمایی می کرد:" خودکشی". بسیاری از مخاطبان آثارش آنجنان به این موضوع اطمینان دارند که خلاف آن را توهینی به شاعر می دانند. به زعم آنان چنان زندگی ای چنین مرگی را به دنبال دارد.  گویی خودکشی حالت کمال یافته  و آرمانی این شاعر ، بازیگر و کارگردان سینما، تئاتر و تلویزیون می باشد. حال آنکه شواهد و قرائن این احتمالات  را تائید نمی کند. به شهادت نزدیکانش گاه آنقدر غرق در زندگی بوده و یک سفر تفریحی او را به وجد می آورده که در تصور ما  از او نمی گنجد.مرگش نیز به گواهی پزشکی قانونی بر اثر سکته اتفاق افتاده است.

اما به راستی راز حسین پناهی  چیست؟ واقعیت این است که  او رازی نداشت.اوهمانند یک انسان عادی متولد شد، زندگی کرد ، رنج  کشید ، نوشت،  خواند وبازی کرد.و همانگونه که ممکن است ما در تنهایی و بیخبری  سکته کنیم و چند روز بعد جسد متلاشی شده مان  افتاده بر تخت خواب در خانه ای اجاره ای پیدا شود، درگذشت. پس می بینید که چندان رازی در کار نیست.

واقعیت این است که او زندگی خودش را می کرد .بی هیچ رمز و رازی.اما زندگی  به گونه ای بر ما گذشته  و شیوه ای دیگر پیدا کرده است که زندگی او را راز آلود می بینیم. ما هر کدام در درون خود کودکی نهفته داریم که گاه سر بر می آورد  و خود را نشان می دهد. زندگی کنونی ما را بر آن داشته است که  دربرابر

اظهار وجود این کودک بازیگوش مقاومت کنیم و نگذاریم پر رو شود. اما حسین پناهی چنین نکرد. او کودکش را هرکجا که می رفت با خود می برد. در تلویزیون ،درسینما، در تئاتر، در خیابان . هر زمان که می نوشت کودک درونش نوشته هایش را خط خطی کرد و او به شیوه ما عتابش نکرد و نهیبش نزد. او معصومیتی را که که هرکدام از ما در ابتدای تولد با خود داریم ، پنهان نکرد . معصومیتی که پنهان کردن آن سبب می شود کلاهبرداری کنیم ، سیلی بزنیم، درشت بگوییم، و بکشیم. او معصومیتش  را پنهان نکرد تا اگر حق وحقوق مادی و معنوی نوشته ها و بازی هایش را  خوردند بگذرد و دم برنیاورد. او مانند همه ما نقابش را به چهره نزد . آن را جایی دور انداخت ، با آن چهره  بزک نشده و عکس روتوش نشده  در میان این همه چهره که دیگر خود را هم نمی شناسند، طبیعی است که به رازی بزرگ ماند. او در این همه  تلاش برای گفتگو به زبان های  جهانی و ملی ، لهجه اش را پنهان نکرد ، انصاف بدهید برای ما که هر روزه  به کلاس های  بی شمار یادگیری زبان های مختلف می رویم و از فرط تمرین واژه  ها و گفتگو به  لهجه های مسلط روزگار آرواره هایمان درد جانفرسایی راتحمل می کنند، گفتگو با بومی ترین لهجه ها - آن هم به آوار بلند- راز نیست؟

حسین پناهی رازی ندارد. راز ها پیش ماست که پنهان می کنیم  روزگاری کودک بوده ایم. که روی معصومیت خود را می پوشانیم. که  آهن و سیمان  شهر می تواند ما را شهری کند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 3:7  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مخملبافمحسن مخملباف همان قدر عجیب است که کیارستمی،بیضایی، حاتمی کیا و… عجیب نیستند و همین عجیب بودن اوست که همیشه نگاه ها را به سویش جلب کرده است. چه نگاه روزنامه کیهان را در سالهای آغازین دهه هفتاد و چه توجه جشنواره های لوکارنو و کن را در سال های پس از آن.

او روزگاری گفته بود که حاضر نیست با فیلمسازانی چون کیمیایی و بیضایی در یک "لانگ شات " بایستد ویا پس از نمایش اجاره نشین ها گفته بود آنقدر از دیدن این فیلم ناراحت است که حاضر است به خود نارنجک ببندد و مهرجویی رابغل کند و باهم به آن دنیا بروند( اجاره نشین ها را هجو انقلاب و اسلام می دانست) .

اما اکنون سال هاست از آنچه زمانی این فیلمسازان را به خاطرش نقد – بخوانید نفی- می کرد، عبور کرده است. او پرحاشیه ترین کارگردانی است که سینمای ما به خود دیده است . چه از زمانی که خود شمشیر بر دیگران می بست و به دفاع از هنر اسلامی به دیگران  حمله می کرد و چه زمانی که به همان اتهام مورد حمله قرار می گرفت.

همین است که او را در کانون توجهات قرار داده است . مردی که با تمام قوا در برابر گذشته خود ایستاده است.( آیا می توان اورا مردی دانست که سال ها پیش با تمام توان در برابر آینده خود ایستاده بود).

خبر رسیده که او فرانسوی شده است. خودش و خانواده اش. دگردیسی تکانشی و ناگهانی مخملباف  می تواند دستمایه خلق یک فیلم باشد که فقط خودش می تواند آن را بسازد. تغییرات بنیادی در فکر و روح او در یک دهه آن قدر جهت دار است که مدت زمان ده – دوازده سال را هم می تواند ناگهانی کند.

اعتراض های مخملباف چه در مقالات و مصاحبه هایش و چه در فیلم هایش آنقدربلند بود که هیچ گوشی توان نشنیدن  را در خود نمی دید. او نماینده نسلی شده بود که مناسبات فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی سال های پیش ازانقلاب را تاب نمی آورد. عصیان بود که  در نوشته ها و ساخته هایش موج می زد و اعتراض. اما خیلی زود این تب در او فرو نشست. آخرین داد هایش را در " شب های زاینده رود" زد و پس از آن بود که گویی  نجوا را برای رساندن پیامش انتخاب کرد. و از آن پس بود که حرف هایش را نسلی که به نمایندگی انتخابش کرده بود، به  سختی می شنید. او شده بود کارگردان جشنواره ها. دیگر ایران و جشنواره های داخلی برایش کوچک بودند و تنگ.  جهان صدایش را شنیده بود. از آن پس عضو ثابت مهمان و داور جشنواره های معتبر جهانی است و البته نه به تنهایی . او حالا  دیگر محسن مخملباف نیست، نامش را نشان خانواده ای کرده است که جهان می شناسد و ارج می گذارد. سال هاست که ما – که اعتراض هایش را درد دل خود می دانستیم- صدایش را نمی شنویم. ( شاید عیب از گوش های ما باشد ولی مگر نه اینکه در این دنیا ناشنواها هم می توانند بشنوند).

او سال هاست با آن ریش و عینک واورکت و  موتورسیکلت بدل به تصویری شده است با کت و شلوار و پاپیون و جایزه ای جهانی در دست و بر وروی سکویی که جهان برایش دست می زند. ما هم گاهی برای اینکه  نفهمیدن خود را بروز ندهیم گیج و منگ  برایش دست می زنیم و هورا می کشیم بعد که به خانه برمی گردیم از خودمان سئوال می کنیم : راستی برای چه دست زدیم؟

ما تغییر ناگهانی او را هنوز هضم نکرده ایم . کاش همزمان با قیافه اش تغییر می کرد تا ما هم بتوانیم آن را درک کنیم. اول ریش داشت، بعد ریشش را زد و سبیل گذاشت و بعد سبیل را هم زد  و حالا در جای دکمه ای که روزی می خواست خفه اش کند پاپیون خانه کرده است. این  قیافه را ما می شناسیم اما مخملباف را سال هاست که ندیده ایم . او حالا یک شهروند فرانسوی است. کم کم خودمان را باید آماده کنیم که همان قدر او را بشناسیم  که ژان لوک گدار را.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:7  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

shamloo

اين تصوير از شاملو به اندازه اي معرف او و شعرش شده كه ذهن ما هر تصوير ديگري  از شاعر را با تامل مي پذيرد، گويي اجزاي تصوير جديد را با اين تصوير مي سنجدو سپس تاييد مي كند. اين عكس در كنار بعد نوشتاري شاعر، پازل شخصيت اش را براي ما كامل مي كند.

شاعر با انبوه موهاي سپيد و نيمي تاريك و نيمي روشن در عكس حضور دارد. عكاسش را نمي دانم كيست آما طرحي كه بعد عا عليرضا اسپهبد از روي آن زد و با قرار دادن نيمه روشن تصوير در زمينه اي تاريك ، آن را برجسته  كرده است. شد تصويري مه بر روي جلد بسياري از كتاب هاي شعر شاملو و دل دوستدارانش نشست.

تصوير به خوبي معرف شاعر است: نيمه اي روشن و تابناك كه در اذهان وجود دارد و آن كارنامه درخشان شاعر  است. نيمه اي كه در آن هواي تازه موج مي زند و ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، آيدا خنجر و خاطره، كتاب كوچه و ...چون نقاطي درخشان به اين روشني كمك مي رساند.

نيمه ديگر تصوير اما تاريك است – و نه الزاما سياه – نيمه اي كه ما نديده ايم و اگر هم شنيده ايم به كار قضاوت ما درباره شاعر نمي ايد. اين نيمه آن قدر نيست كه از پس سال ها نبودن شاعر تصوير روشن او را مخدوش مي كند. چه اين نيمه را روزنامه كيهان نوشته باشد و چه فرزندان شاعر كه اينك بر سرماترك اش چنان قلم آخته اند كه در اين ميانه حرمت شاعر و حرمت ديگران را سنگ هايي كرده اند براي پرتاب .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:12  توسط فضل الله یاری  |