تبليغاتX
مارون
Image and video hosting by TinyPic
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنبه شب در تالار وحدت برنامه ای از سری برنامه های 125

"شب های موسیقی" برگزار شد که ویژه موسیقی استان کهگیلویه و بویر احمد بود. همولایتی های مقیم تهران با اس.ام.اس همدیگر را خبر کردند تا در قلب شهر تهران  آواز های سرزمین مادری را دسته جمعی بشنوند و نوستالوژی پنهان  خود  را در یکی از بزرگترین تالارهای شهرآشکار کنند.  خیابان شهریار در جلوی تالار وحدت دیشب آن  همه لر کهگیلویه و بویر احمد را به خود ندیده بود. از معدود جاهایی بود که همولایتی های من لهجه خود را پنهان نمی کردند. زبان رسمی خیابان شهریار برای ساعاتی شده بود لری.

برنامه در تالار با ساز(کرنا) و نقاره شروع شد  و بعد تکنوازی سنتور بود که هیچ ربطی به موسیقی استان کهگیلویه و بویراحمد نداشت.( لابد نوازنده از بچه های استان بود)بعد هم آواز نوجوانی با کمانچه  همراهی می شد.کمانچه آیا در موسیقی محلی ما جایی دارد؟(این فقط یک سئوال است).

رقص های محلی همراه با ساز و نقاره بخش دیگری بود که مجری برنامه رقص را حرکات موزون خواند و همین کار این خراب کرد ، چرا که ناموزونی  از سر و روی حرکات می بارید و تلاش بی وقفه و پیگیرانه یکی از افراد گروه برای هماهنگ شدن  با بقیه اسباب خنده شده بود که تا آخر برنامه به جایی نرسید.  یکدست نبودن لباس ها و تنوع رنگ هم ریتم بصری  را برهم می زد. گویی تهیه لباس یک دست و یک رنگ که یک عنصر ثابت در اجرای موسیقی گروهی است، کار دشواری بود .

در بخش دیگری از برنامه  باز هم ساز و آواز موسیقی سنتی بود که مجری برنامه اعلام کرد این بخش ربطی به موسیقی محلی و مقامی ما ندارد و صرفا جهت نشان دادن توانایی های یچه های استان  در زمینه های دیگر است.( لابد اگر بچه های استان موسیقی پاپ هم بلد بودند در برنامه گنجانده می شد).

به هر حال تالار وحدت تنها تالار موسیقی کشوراست  که بزرگانی چون محمدرضا شجریان، فرهاد فخرالدینی، لوریس چکناواریان و دیگرانی  بار ها و بارها در این مکان به اجرای برنامه پرداختند و حضور یک گروه از استان کهگیلویه و بویراحمد در این مکان بزرگ می توانست به فرصتی برای معرفی موسیقی این استان باشد که نشد. به نظر می رسد که موسیقی ارائه شده  همه بضاعت استان ما نبوده است و این برنامه یک معرفی ناقص از موسیقی استان کهگیلویه و بویراحمد بوده است  که گاهی نبودنش بهتر از بودن آن است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:28  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

122برنده جایزه نوبل ادبی  امسال هم معلوم شد و هم معلوم شد داوران این جایزه معروف علاقه فراوانی به غافلگیر کردن متنظران این خبر  دارند.  در این چند سال اخیر حدسیات مطبوعات و محافل ادبی جهان در مورد برنده نوبل ادبیات  به جایی نرسید و نام هایی به این افتخار جهانی رسیده اند که کمتر مورد توجه و حدس و گمان بودند. پس حق می دهم به نویسندگانی  که در آستانه اعلام برنده نوبل  ادبیات از طرح نام خود در مطبوعات و حدس و گمان هایشان می ترسند ودر اطلاعیه های پی در پی به تکذیب علاقه خود و یا توجه داوران  نوبل به آثارشان می پردازند.

نوبل امسال به نویسنده ای انگلیسی  به نام" دوریس لسینگ" اهدا شد.او که برای خواننده فارسی زبان نام آشنایی نیست  همچنان این جایزه جهان ادبیات را  پدیده ای ناشناخته  و دور از دسترس ما خوانندگان ایرانی نگه می دارد. اما زمانی که در زندگی نامه این زن 88 ساله انگلیسی می خوانیم که وی متولد کرمانشاه ایران است ، گویی هیبت این جایزه می شکند و توجه به برنده نوبل ادبیات سال گذشته معطوف می شود که او هم  از همسایگی ما برخاسته بود. بدون شک این موضوع   ترس ما را از این پدیده می ریزد و و نوعی آمادگی روانی برای نویسندگان و خوانندگان فارسی زبان  ایجاد می کند ( اگرچه ما هنوز به لوازم این امر دست نیافته باشیم). سال گذشته و پس از اعلام نام اورهان پاموک نویسنده اهل ترکیه از سوی هیئت داوران نوبل در یادداشتی در روزنامه اعتماد ملی این چنین نوشتم:

"...همای شانس این جایزه جهانی بر بام همسایه ما نشست. همان که چندی پیش به ایران سفر کرد و تهران ، قزوین واصفهان  را سیاحت نموده است  . همان که در آثارش عناصری وجود دارد  که برای ما غریبه نیستند و همان که آنقدر دور از دسترس نیست که اگر جایی گیرش آوردیم از سر خود کم بینی بپرسیم که "آیا نام ایران راشنیده ای؟".

نوبل ادبیات به ما نزدیک شده است والبته این با هیچ تضمینی - و با هیچ انتظاری- همراه نیست که نوبل بعدی به ادبیات ما تعلق بگیرد. این فقط می تواند ما را به تکاپوی  بیشتری وادارد. پیش از این جغرافیای زادگاه برندگان نوبل و دوری آن از سرزمین ما ، آن را به امری ناممکن بدل ساخته بود که گویی که گونترگراس، نایپول و یا هارولد پینتر از سیاره ای دیگر آمده اند و با قلمی از جنس نایاب ترین الماس جهان می نویسند".

اکنون برنده نوبل امسال متولد سرزمین ماست . آنقدر خوش خیال نیستم که از این امر نتیجه ای از جنس معجزه برای ادبیات مان  بگیرم اما حرفم همان حرف پارسال است که نوبل را نویسندگانی چون نویسندگان ما به خانه برده اند. ما هم پشتوانه ای قدرتمند از واژه ها را پشت سر داریم و حرف ها و نگفته هایی از جنس همین ترجمه هایی که می خوانیم.

پارسال یک سئوال هم پرسیدم که  ایا ما نوبل می خواهیم؟به گمانم با همه بدبینی هایی  که در باره این جایزه داریم و سیاست بازی هایی که گاه در اهدای آن می بینیم ، به آن نیاز داریم. آنجا نوشتم :" یک جایزه معتبر جهانی است. کلاسی است که در آن ادبیات و فرهنگ ملت های مختلف جهان حضور و غیاب می شوند. ویترینی مجازی است که فرهنگ ملت ها در آن نصب می شود تا همگان بخوانند و قضاوت کنند. اکنون ما غایب بزرگ این کلاس جهانی هستیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:18  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

توبه نصوح اولین فیلم سینمایی محسن مخملباف پس از نزدیک به 25 سال از ساخته 12

شدنش در تلویزیون نمایش داده شد.فیلمی که آغاز یک پدیده به نام محسن مخملباف بود.جوانی برآمده از انقلاب اسلامی که مناسبات سینمای قبل از انقلاب را تاب نمی آورد و آمده بود تا آموزه های  انقلاب را در پرده نقره ای سینما به تصویر بکشد. "توبه نصوح"  اگرچه ساختار یک فیلم سینمایی را دارد اما بدون تردید  منبر رفتن یک جوان انقلابی و مسلمان متعهد است . سراسر فیلم لبریز از پیام های دینی و اخلاقی است که با آموزه های رسمی  جمهوری اسلامی انطباق کامل دارد. محسن مخملباف آمده بود سینما را  به خدمت انقلاب و جمهوری اسلامی  در بیاورد. " استعاذه" و" دوچشم بی سو"ادامه حرکت انقلابی مخملباف در سینمای ایران با آن گذشته - به زعم مخملباف- زشت و سیاه اش بود.

توبه نصوح داستان مردی گناهکار است که بر اثر واقعه ای که در زندگی اش اتفاق می افتد و او را به مرگ نزدیک می کند به دنبال پاک کردن گذشته سیاه خود می باشد. " لطفعلی خان "  با تمام قوا در برابر گذشته خود ایستاده  است و با نفی  هر آنچه پشت سرش دارد به آینده ای  از رستگاری می اندیشد.

محسن مخملباف پس از آن ، فیلم های زیادی ساخته است و جشنواره های جهانی متعددی را چه در مقام جایزه گیرنده و چه در جایگاه جایزه دهنده تجربه کرده است . او اکنون به نامی بزرگ در جهان سینما بدل شده است. این اما وجه بیرونی قضیه است. وجه درونی قضیه مسیری است که مخملباف را از" توبه نصوح" به" جنسیت و فلسفه" رسانده است. او اکنون گذشته خود را به سرعت پشت سر گذاشته و حال به جایی رسیده است که که درست روبروی گذشته خود ایستاده است. او مثل لطفعلی خان به دنبال پاک کردن توبه نصوح، استعاذه و دوچشم بی سو ، خود را به آب و آتش می زند تا به رستگاری منظور نظر خود برسد.

او همچون لطفعلی خان خود را در معرض  ملامت ها و سرزنش قرار داده است . همچنان که سال هاست در معرض تشویق ها و دست زدن های جهانیان قرار گرفته است.

محمد قوچانی در جدید ترین مقاله  خود نوشته است که" او( مخملباف) سال هاست که که فیلم می سازد تا ثابت کند که مسلمان نیست". انتقادی که چند سال پیش برخی از منتقدین جهان سینما از مخملباف کرده بودند.

توبه نصوح  اگرچه در شمار فیلم هایی نیست که  مخملباف امروز دوست داشته باشد و احتمالا در انتساب آن به  خود تردید خواهد کرد  اما داستان امروز مخملباف است.  مردی که به انکار گذشته خود برخاسته است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:39  توسط فضل الله یاری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این روزها بحث خرید سر جدا شده سرباز هخامنشی  داغ است .  دم و دستگاه 123

رحیم مشایی بی خیال نشسته و خودش هم که یار ثابت سفرهای رییس جمهوری است و به تازگی از ینگه دنیا برگشته است ( اگر برگشته باشد) و گرد و خاک سفر از جان و تن می شو.ید.جماعت ایران دوست هم گلو پاره می کنند و جامه چاک، که یکی به داد این سرباز هخامنشی برسد و سرش را  - که بی تن آماده حراجی است در بازار عتیقه فروشان لندن – به تن اش باز گرداند. اما دریغ که ار همین امروز نتیجه کار مشخص است: سر سرباز هخامنشی از تالار پذیرایی ثروتمندی انگلیسی به خانه دیگری نقل مکان می کند و می شود مایه فخر پولدار دیگری که شاید تنها نامی از ایران شنیده باشد. در این میان سرباز هخامنشی می فهمد که سر برای باختن است چه در جنگ با یونان وروم و چه در بازار های لندن و پاریس.

سرباز هخامنشی هر جای جهان که باشد نامش سرباز هخامنشی است. همه هم می دانند که هخامنشی یعنی ایرانی و اگر جسم سنگی اش را بتوان سال ها در انگلستان پنهان نمود ولی نمی توان جان ایرانی اش را دست زد. شاید نگرانی از این بابت کم باشد. اما مولوی را چه کنیم؟

مولوی به شهادت تاریخ و جغرافیا و فلسفه و عرفان و ادبیات ، ایرانی است. اگرچه زادگاهش بلخ باشد در آسیای میانه و مدفنش قونیه باشد در آسیای صغیر. شعر مولوی امروزه  ورد نیمه شب مستان است و ذکر سحر عارفان. ترنم خلوت عاشقان است و مهم تر از همه چنان با جان ایرانی آمیخته است که به عنوان منبعی پایان ناپذیر  از داستان ها ، اندرزها و ضرب المثل ها زبان مردم 750 سال پس از خود را هم سیراب می کند و البته خود فرزند همین زبان و همین مکان هم هعست. این رابطه دو سویه اما امروزه به راحتی انکار می شود. مولوی را از دامن مادر جدا می کنند. والبته این حرکت ضد فرهنگی قرن ها قبل آغاز شده است. از همان زمان که مولوی را ملای رومی خواندند. و این خود مقدمه ای  شد که رومیان شرق ،آرامگاه جسم خاکی اش را دلیل موجهی برای  این سرقت بزرگ بدانند. آنان سال هاست که از سود سرشار این سرمایه سرقت شده نان می خورند . پس بی جهت نیست که تمام توان خود را به کار می برند تا به جهان ثابت کنند که مولوی  شاعری ترک زبان است. اما ما چه کرده ایم ؟. ما که مولوی ، بی هیچ پرده ای با ما سخن گفته است. ما که برای فهمیدن اندبشه های والایش نیاز به واسطه و مترجم نداریم. ما که به زبان او سخن می گوییم و او به زبان ما شعر گفته است.

ترک ها سال هاست که در جهان دوره افتاده اند  و با زبانی غیر از زبان مولوی می خواهند ثابت کنند  که او ترکی پارسی گو است . نوادگان مولوی سال هاست که در مجامع فرهنگی حضور پیدا می کنند و ترجمه شعر های پدر بزرگ را به گوش جهانیان می خوانند و از خواندن اصل" بشنو از نی چون حکایت می کنند" عاجزند.

اما ما چه کرده ایم؟ در قرنی که به زعم بسیاری در جهان ، قرن مولانا نام گرفته است ما به همین ارتباط نسبی بسنده کرده ایم و به  تماشای تحرکات خویشاوندان سببی  مولانا نشسته ایم و احتمالا پوزخندی هم می زنیم تا آن زمان که جهان سند به نام آنان بزند، به تلخندی بدل شود  همراه با  حسرتی استخوان سوز.

گویی همچنان باید امید گسسته ما از دستگاه های فرهنگی گسسته تر باشد و به همین طناب نازکی که میان ما و مولوی هست دلخوش باشیم. کاش می شد که ترک ها هم مولانا  را در حراجی های بزرگ چکش می زدند. کاش  می توانستیم مولانا را بخریم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 17:39  توسط فضل الله یاری  |