اتحاد جماهیر عدالت خواهی

جهان در حال برداشتن سيم‌هاي خارداري است که در نقشه جغرافيا مرز نام دارند و به کمک ابزار اندازه‌گيري طول و عرض و مساحت براي جداکردن انسان‌ها از همديگر ترسيم شده بودند. همان خطوطي که با پيچ‌وخم‌هاي خود بر نقشه جغرافيا جهان را به قطعات کوچک‌تري تقسيم کرده و براي هرکدام، تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، نژاد و صدها وجه افتراق ديگر تعريف کرده و نام کشور را بر آن نهاده‌اند.
اگرچه نژاد، رنگ پوست، زبان و سبک زندگي، آدم‌ها را در درون اين مرزها قرار داده و درحقيقت آن‌ها را از هم مجزا کرده است؛ اما هيچ ترديدي وجود ندارد که اين‌همه تنوع يک اشتراک بزرگ دارد و آن «انسان‌بودن» است. همان‌که وجه اشتراک يک بومي جنگل‌هاي آمازون، با همه بدويت زندگي‌اش، با «استيو جابز» عرب‌تبار امريکايي، با تمام خلاقيت و توانايي‌هايش براي ساختن يک زندگي مدرن است. همان‌که نقطه مشترک گرسنگان سومالي و ثروتمندان اروپايي است.
در طول تاريخ، قدرتمندان تلاش بسيار کردند تا اين مرزها را پررنگ‌تر کنند. سيم‌هاي خاردار را با تراکم بيشتري دور مردم کشيدند و ديوارها ساختند. فرق هم نمي‌کرد که در دوران باستان چين باشد يا دوران مدرن برلين. همه توان و استعداد بشر را در تقويت اين مرزها و ديوارها به‌کار بردند، غافل از آنکه اين ديوارها را توان توقف انسان و قطع ارتباطش نيست. انسان پري‌رويي است که تاب مستوري پشت موانع آهن و سيمان و خط‌وط فرضي جغرافيايي را ندارد و «در ار بندي ز روزن سر برآرد».
قدرتمندان خيلي زود دريافتند که پروژه ديوارکشي ميان انسان‌ها شکست خورده است. اين‌بار تلاش تازه‌اي را آغاز کردند: پاک‌کردن مرزها و برداشتن سيم‌هاي خاردار براي اتحاد با قدرتمندان آن طرف ديوار. همان‌که سبب تشکيل اتحاديه‌هاي منطقه‌اي و قاره‌اي شده است. همان‌که مدت‌هاست فکر و ذکر رؤساي کشورهاي اتحاديه اروپاست. همان‌که به‌ صرف امضاکردن پيماني با آل خليفه ، دست حکام آل‌سعود را براي سرکوب آزادي‌خواهي در بحرين باز مي‌گذارد.
در اين ديواربرداري به‌هيچ‌وجه نزديکي مردمان مدنظر نيست. اما انسان به حکم انسان‌بودن است که از مرزهاي جغرافيايي و نژادي و زباني مي‌گذرد و اشتراکات را بهانه‌اي مي‌سازد براي اثبات وجه انساني خود.
يکي از اين اشتراکات عدالت‌خواهي است. موضوعي که از چمران مسلمان و چه‌گواراي کمونيست چهره‌اي مشابه مي‌سازد. همان‌که از گاندي هندي و ماندلاي افريقايي شمايلي واحد به جهان معرفي مي‌کند. همان‌که از جنازه له‌شده راشل کوري امريکايي در زير چرخ‌هاي بلدوزر اسرائيلي، پرچمي مي‌سازد بر دوش دختران فلسطيني...؛ همان درد مشترکي که اين روزها خيابان‌هاي صنعا، منامه، قاهره و ديگر شهرهاي عربي را شبيه خيابان‌هاي نيويورک، لندن، برلين، آتن و مادريد اروپايي و توکيو و هنگ‌کنگ آسيايي کرده است.
اين روزها مردم تلاش گسترده‌اي را آغاز کرده‌اند تا بي‌توجه به منويات سران کشورهاي خود، اتحادهاي جهاني و منطقه‌اي راه بيندازند. آن‌ها فعلاً «حضور» را انتخاب کرده‌اند و اين حضور است که ميدان التحرير قاهره را به خيابان‌هاي مادريد و ميدان مرواريد منامه را به وال‌استريت نيويورک شبيه کرده است.
عدالت خواهي نخ تسبيحي است که دانه‌هاي مردان و زنان سياه و سفيد و زرد را به‌هم متصل کرده است، چه از تبعيض‌هاي سياسي آحکام عرب به تنگ آمده باشند، چه از طمع شرکت‌هاي بزرگ نظام سرمايه‌داري غرب.
                                                               ***
«جمهور» در زبان عربي معناي توده مردم مي‌دهد و هر حکومتي که نام جمهوري را بر خود نهاده، خواسته است که خود را مردمي بخواند. برخي از حکومت‌ها البته پا را فراتر گذاشته‌اند و خود را «جماهيري» خوانده‌اند. مثل فسيلي به نام اتحاد جماهير شوروي که اين روزها فقط در موزه سياست جهان ديده مي‌شود يا اتحاد جماهيري سوسياليستي ليبي که نفس‌هاي آخر خود را مي‌کشد.
جمهور واقعي رودي شده است در خيابان‌هاي جهان و عدالت را فرياد مي‌زند؛ رودي که به‌هم پيوسته و «اتحاد جماهير عدالت‌خواهي» را تشکيل مي‌دهد. حتي اگر هيچ حکومتي با اين عنوان شکل نگيرد.

فرهنگ هم گرفتار آقازادگي شد  

 سرمقاله این هفته من در شماره دوشنبه ۱۸ تیرماه ۹۰ روزنامه ابتکار

هر روزه تعابير و اصطلاحات جديدي به متن گفته ها و نوشته هاي ما اضافه مي‌شود. اصطلاحاتي که بيش از آن که نشان دهنده غناي فرهنگي ما باشد خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد. «آقازاده» از آن دست تعابيري بوده است که سال ها پيشتر به هنگام اشاره به فرزندان بزرگان مورد احترام مردم به کار مي‌رفت. امروزه اما به اتهامي بزرگ مي‌ماند.

آقازادگي امروزه بيش از آن که نشان بزرگي ودانش باشد، نمادي از رانت خواري و سوء استفاده فرزنداني است که از موقعيت پدر در مناصب سياسي وجايگاه احترام مردمي، سود خود برده اند و زحمت مردمان داده اند.

همين موضوع سبب شد که آقازادگي به پديده اي مشهور در مناسبات اقتصادي تبديل شود و البته شاخصي براي پيشرفت ناگهاني و ثروت اندوزي يک شبه. پس بي خود نبود که بسياري از شيادان و تبهکاران عرصه اقتصاد نزديکي به فرزندان مسئولان را نيز در کنار زيرکي، موقعيت شناسي و رصد کردن تحولات بازار تجارت،در دستور کار خود قرار دادند و البته خيلي زود دريافتند که تجربه و دانش اقتصادي در برابر نزديکي به اين آقازاده ها، چيزي جز تلف کردن وقت و انرژي نيست. موضوعي که بايدعلماي اقتصاد بومي در بازنگري نظريات خود مد نظر داشته باشند.

انبوه خبرهاي درگوشي و شايعات منتشر شده در سطح گسترده پيرامون فرزندان برخي از بزرگان خود نشان دهنده گسترش اين پديده در ميان مردمي است که از تجارت و تحولات بازار سر رشته اي ندارند. موضوعي که البته پنهان کاري برخي از مسئولان متولي اين موضوع و ملاحظه کاري درباره بزرگان و فرزندان شان سبب گسترش بي اعتمادي مردم به نهادهاي قانوني کشور نيز شده است. در اين ميان علاوه بر منابع مادي و سرمايه ديگري نيز به تاراج رفته است:«اعتماد عمومي».همان که براي ادامه کار اين نهادها و البته حفظ هر نظامي لازم به نظر مي‌رسد.

شايع است که چندسال پيش از فرزند يکي از بزرگان در اين باره سئوالي شد که پاسخ وي عمق فاجعه را نشان ميدهد. او گفته بود: «مگر من مي‌توانم مثل معلمان زندگي کنم؟»و همين پاسخ خود را آن قدر کافي و وافي مي‌دانست که انگيزه اي براي دست درازي به اموال مردمان باشد.

اينک اما تعبير جديد در رسانه ها مطرح مي‌شود وعليرغم اينکه از دو واژه مثبت تشکيل شده اما خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد: «آقا زاده هاي فرهنگي ».نيمه دوم اين اصطلاح (فرهنگي) هم چندان کمکي به تطهير آن نمي‌کند چرا نيمه اول آن (آقازاده) اثر منفي خود را گذاشته است.

آقازاده هاي فرهنگي، گوشه اي ديگر از سوء استفاده هاي فرزندان برخي از مسئولان است که اين بار عرصه فرهنگ را نشانه رفته اند و به کمک رانت هايي که حاصل ارتباطات خاص است،هم در سازمانها و نهادهاي متولي فرهنگ جا خوش کرده اند و هم نيم نگاهي به توليد محصولات فرهنگي دارند. حوزه اي که بسياري از توليد کنندگان محصولات فرهنگي با مشکلات ريز و درشت دست و پنجه نرم مي‌کنند و گاه نيز مغلوب مشکلاتي مي‌شوند که حاصل ضوابط دشوار و طاقت فرساست. اين درحالي است که اين آقازاده ها به راحتي پريدن از يک جوي کوچک، از اين موانع عبور مي‌کنند.

حضور فرزندان برخي از مسئولان فرهنگي در جايگاه هايي از اين حوزه تنها يک علت دارد و آن حضور پدران است.چرا که اگر مثلاً پدر در بخش کشاورزي مشغول به کار بود، فرزندان کاري به حوزه فرهنگ نداشتند و آينده خود را در همان بخش کشاورزي جستجو مي‌کردند و احتمالاً کشاورزان و متخصصان اين حوزه را زحمت مي‌دادند. هم اکنون برخي از شوراها و مناصب فرهنگي در اختيار کساني است که پله هاي اول ترقي را طي نکرده اند. حضور وابستگان برخي از اين مسئولين در عرصه توليدات فرهنگي نيز از موارد ديگري است که البته نتيجه اي جزء هدر دادن منابع مالي بيت المال ندارد و اين درحالي اتفاق مي‌افتد که بسياري از استعدادهاي درخشان پشت ديوار توجه همين مسئولين، توقف کرده اند.

آقا زادگي در اين حوزه را البته مي‌توان بطور گسترده تري هم معني کرد يعني نياز نيست که حتما کسي پدرش مسئوليتي داشته باشد بلکه هستند افرادي که به دلايل غير فرهنگي به نورچشمي هاي مسئولان تبديل شده و هم در زمان پيش از توليد، هم در هنگام توليد و هم پس از توليد از پشتيباني آنان برخوردار مي‌شوند و از هيچ تلاشي براي موفقيت آنان فروگذار نمي‌شود.

مي توان براي اين پديده جديد «آقازادگي فرهنگي» مصداق هاي زيادي ارائه داد که هيچ دردي از انبوه دردهاي فرهنگي اين مملکت را التيام نخواهند داد اما يک نکته مي‌توان مورد توجه مسئولين کشور قرار گيرد و آن اين است که سابقه آقازاده هاي سياسي و زيان هاي جبران ناپذير آن ها براي کشور،عبرتي شود تا بتوان از رشد اين پديده در اين حوزه مظلوم جلوگيري کرد.

 

خط قرمز وقاحت کجاست؟  

 سرمقاله روز دوشنبه ۱۱مهر۹۰ روزنامه ابتکار

 در راستاي اينکه در کشورما حدود و مرزها چندان تعريف‌ و تثبيت‌شده نيست و هرروزه مرزهاي مختلفي جابه‌جا مي‌شود، لازم است مانند قيمت طلا و ارز مظنه آن‌را جست و برآن‌اساس عمل کرد.

يک روز خطوط قرمز چنان دور و بر يک جريان سياسي خاص محکم مي‌شود که درازکردن پا هم گناهي نابخشودني مي‌شود و زماني ديگر همين خطوط قرمز براي جريان ديگري مجالي به وسعت کشور فراهم مي‌کند تا جولان دهد و خودش هم خطوط را جابه‌جا کند و بر دست و پاي حريف ببندد و البته اين‌چنين نيز نمي‌ماند و دوباره همين جريان در محدوده‌اي به وسعت يک مربع کوچک، محصور خطوط قرمز ديگري مي‌شود و به همين ترتيب، بازي با خطوط قرمز ادامه پيدا مي‌کند. يا مثل خط فقر که هر روز کسي گوشه‌اي از آن‌را گرفته و به تناسب موقعيت و جايگاهش آ‌ن‌را بالا و پايين مي‌کشد، مي‌توان بسيار بر اين خطوط متحرک اضافه کرد: نرخ تورم و آمار بيکاري و...

در جريان اختلاس جديد، اگرچه سؤالات بيشماري مطرح شد، اما يک سؤال به‌نظر مي‌رسد سؤال مهمي باشد که پاسخ به آن مي‌تواند جلوي بسياري از رفتارها و گفتارهاي هزينه‌بر و مسئله‌ساز را بگيرد. اين سؤال را چند روز پيش، رئيس قوه‌قضاييه مطرح کرد و آن اين بود که «مرزهاي وقاحت کجاست؟»

بسياري از رفتارها و گفتارهاي سياستمداران در چند سال گذشته باعث ايجاد اين سؤال مهم شده است. به‌نظر مي‌رسد که برخي مرز را نيز جابه‌جا کرده‌اند. قبل‌ترها آدم‌ها اگر مي‌خواستند دروغ بگويند، سعي مي‌کردند که چشم‌هايشان را به چشم مخاطب ندوزند؛ يعني خودبه‌خود مردمک چشم‌ها به زمين دوخته مي‌شد و دروغ که تمام مي‌شد، دوباره به جاي اولش بازمي‌گشت. قبل‌ترها آدم‌ها دروغ که مي‌گفتند، براي باورکردن مخاطب بود و اگر لازم بود، قسمي نيز چاشني آن مي‌کردند؛ اما امروزه گويي باورکردن مخاطب هم مورد توجه نيست.

قبل‌ترها اگر کسي اشتباهي مي‌کرد، اگر آن‌را هم نمي‌پذيرفت، لااقل طلبکار نمي‌شد و تلاش نمي‌کرد که ديگران را نيز وادارد که همان اشتباه را تکرارکنند. قبل‌ترها اگر کسي اشتباهاً پاي کسي را لگد مي‌کرد، بي‌آنکه فکر کند، زبانش به عذرخواهي باز مي‌شد...

قبل‌ترها شيوه زندگي اين‌گونه بود. مرزي وجود داشت که هرکسي نامي بر آن نهاده بود: شرمندگي، ملاحظه ديگران و در خشن‌ترين حالت آن «وقاحت». اين مرز مثل خط صفر مرزي کشورها ثابت بود و تجاوز از آن پيامدهاي نامطلوبي داشت. کسي از آن جلوتر نمي‌رفت و هرکس فقط به خاطر خودش و نه ديگران، آن‌را رعايت مي‌کرد. اما چندي است که هرکس اين مرز باريک را مانند طنابي برداشته و به دور دستش گره زده و هرجاکه لازم ديده، آن‌را باز کرده و اگر هم چندان لازم نبوده، آن را بسته نگاه مي‌داشت.

نتيجه اين مي‌شود که دروغ مي‌گويند و چشم‌درچشم مخاطب مي‌دوزند تا مبادا لحظه‌اي در راستي آن دروغ ترديد کند. تکرارش مي‌کنند تا مبادا فرصتي براي حرف راست باقي بماند. اگر اشتباه مي‌کنند، چنان بر آن پاي مي‌فشارند که مبادا در درستي آن خدشه‌اي وارد شود.

نگاه کنيد به اظهارات مسئولان دستگاه‌هايي که با پرونده اختلاس بزرگ درگيرند. نه‌تنها هيچ‌کس آن‌را برعهده نمي‌گيرد، که عالم و آدم منهاي وجود نازنين خود و دم و دستگاهشان را مقصر جلوه مي‌دهند و آن مرز معروف را بيشتر از اين نيز جابه‌جا مي‌کنند و جايزه و دست‌مريزاد هم مي‌طلبند.

کاش مي‌شد اين مرز را آن‌قدر محکم کرد که هيچ‌کس را توان تکان‌دادن آن نباشد. شايد اگر روزي که يک مسئول فلان مسئول کشوري مافوق را در حد «آخرين پيامبر» مي‌دانست، تنبيه مي‌شد، نه تشويق و ترفيع درجه، امروز ديگر کسي همچون فرماندار يک شهرستان، سفر رئيس‌جمهور را با «شب قدر»، شب مراد مؤمنان يکي نمي‌دانست.

بدون ترديد يکي از علت‌هاي مهم اين موضوع همين است که جابه‌جايي مرز وقاحت ارتباط مستقيم و عميقي پيدا کرده با منافع شخصي و قدرت و فرصت‌هاي بيشمار مادي و معنوي حاصل از آن. طبيعي است که اين مرز باريک و ظريف در برابر اين‌همه موقعيت وسوسه‌برانگيز، نه يک خط قرمز که نخي بيرنگ و ضعيف گردد که راحت‌ترين کار جابه‌جاکردن آن باشد.

کاش آن‌قدرکه بر روي خطوط ممنوعه سياسي، فرهنگي، اجتماعي و حتي ورزشي تأکيد مي‌شود، به خط قرمزي به نام «وقاحت» نيز توجه مي‌شد؛ خط قرمزي که وجودش نه‌تنها امنيت و آرامش کيان سياسي و اجتماعي ما را تأمين مي‌کند، بلکه حريم‌هاي خانوادگي و ارتباطات ميان فردي ما را نيز تضمين مي‌کند.

 

 

چرا به تماشاي مراسم اعدام مي‌رويم؟  

سرمقاله دوشنبه 4مهرماه 90 درروزنامه ابتکار


در دو هفته گذشته مراسم اعدام دو قاتل از جهاتي به‌هم شباهت داشت. عمده شباهت‌ها مربوط مي‌شود به تشريفات خاص اين مراسم. از برپاکردن دار يا آوردن جرثقيل، گذاشتن چهارپايه، پوشش خاص و ترسناک مأموران اعدام، آوردن محکوم با يک خودروي سرپوشيده تا...؛ اما يک شباهت تأمل‌برانگيز نيز دراين‌ميان خود را نشان مي‌دهد و آن هجوم مردم، به‌خصوص جوانان، در تاريکي نيمه‌شب براي تماشاي مرگ محکومان به اعدام است.

در اينکه قصاص قاتلان به اين شيوه درست است يا نه، خود بحثي جداگانه است که سال‌هاست در رسانه‌ها و مجامع حقوقي، اجتماعي و حتي فرهنگي درخور توجه قرار مي‌گيرد. برخي با استناد به اصول حقوقي و براساس آموزه‌هاي مذهبي، آن‌را امري درست و بجا مي‌دانند و گروهي نيز با استناد به علومي همچون روان‌شناسي و جامعه‌شناسي و به‌ميان‌کشيدن مسائل حقوق بشري، با شيوه اجراي قصاص مخالفت مي‌کنند.

ديدن صورت يک مرده عموماً يک تصوير نازيبا و روح‌آزار است؛ به‌همين‌دليل بسياري از مردم از ديدن صورت جسدهايي که بر سر راهشان قرار مي‌گيرد، روي مي‌گردانند و دست بر چشم کودکان خود مي‌گذارند و مي‌گذرند يا شبکه‌هاي تلويزيوني دنيا از نشان‌دادن چهره افراد در حال مرگ يا مرده منع شده‌اند و حتي فيلم‌هاي سينمايي که اين تصاوير را نشان مي‌دهند، از سوي متخصصان علوم رفتاري و روان‌شناسان و جامعه‌شناسان تقبيح مي‌شوند.

اتفاقي که در مراسم اعدام قاتلان روح‌الله داداشي، قوي‌ترين مرد ايران و دکتر سرابي، پزشک متخصص، رخ داد، نگارنده را به‌سوي دو سؤال رهنمون مي‌کند:

1. چرا به تماشاي اعدام مي‌رويم؟

اعدام حادثه‌اي از پيش‌ تعيين‌شده است که سرانجام آن بدترين اتفاق ممکن (يعني مرگ) است. چيزي که هيچ‌کس در وهله اول براي خودش نمي‌خواهد و در مراحل بعد براي ديگران نيز آرزو نمي‌کند.

برخي خون‌خواهي مقتول و کينه از قاتل را از علل هجوم براي تماشاي مراسم اعدام مي‌دانند، به‌خصوص اگر مقتول محبوبيتي هم در ميان مردم داشته باشد. اما گزارش‌هاي منتشر شده رسانه‌ها دراين‌باره نشان مي‌دهد برخي که براي تماشاي جان‌دادن قاتل مي‌روند، چندان راضي به خانه برنمي‌گردند. به خاطر بياوريد همه تلاش‌هايي را که براي نجات شهلا جاهد، قاتل همسر مظلوم ناصر محمدخاني، صورت گرفت.

برخي هيجان موجود در اين صحنه را علت اين استقبال مي‌دانند و آن‌را به مسائلي مانند نبود هيجان کافي و سالم در زندگي جوانان مربوط مي‌دانند.

2. از تماشا چه حاصل مي‌شود؟

سؤال دوم البته جدي‌تر است؛ چون پاسخي مي‌خواهد که بايد براساس‌آن، بسياري از دستگاه‌ها تصميم بگيرند: دستگاه قضايي که حکم به اعدام در ملاءعام مي‌دهد، دستگاه‌هاي انتظامي که براي اجراي حکم، نحوه آن و نتايج حاصله برنامه‌ريزي مي‌کنند و...

اولين پاسخي که به اين سؤال داده شده و مي‌شود و البته فلسفه وجودي اعدام در ملاءعام را نيز تشکيل مي‌دهد، «عبرت سايرين» است. «سايرين» همين افرادي هستند که نيمه‌شب خواب نوشين خود را رها مي‌کنند و کيلومترها راه مي‌کوبند و جايي را انتخاب مي‌کنند تا مسلط بر طناب دار باشند.

اين پاسخ خود سؤالات ديگري را به دنبال دارد.آيا آدمي اين قدر براي عبرت گرفتن حريص است؟ آيا آنان که تمايلي به ديدن صورت مسخ‌شده جنازه‌ بر دارشده نشان نمي‌دهند، استعداد عبرت گرفتن ندارند؟

آيا زماني‌که قاتلي که همه‌چيز خود را باخته است، گردن‌ فراز مي‌گيرد و به طناب دار پوزخند مي‌زند و سرافرازانه مي‌گويد «يک بار ديگر هم فرصت پيدا کنم، همين کار را مي‌کنم»، نعش مرده‌اش بر سر دار، جسد يک قهرمان به‌نظر نمي‌آيد؟ جوان بي‌قهرمان امروز آيا در جلد او فرو نمي‌رود؟ آيا قاتل با همين يک جمله همه بساط عبرت‌گرفتن را برهم نمي‌زند؟ و دست‌آخر اينکه آيا دستگاه‌هاي مجري اين‌گونه برنامه‌ها به اهداف تعيين‌شده خود رسيده‌اند؟

***                                                                 

بدون ترديد طرح منطقي اين سؤالات و هزاران سؤال ديگر که به اذهان ديگري متبادر مي‌شود، در فضايي آرام و برخورد منطقي با آن‌ها، به مجموعه‌ پاسخ‌هايي مستدل و قدرتمند منجر مي‌گردد که مي‌تواند نقشه راه همه دستگاه‌هاي مسئول امنيت فردي و اجتماعي شود.