افول فرهنگ قدرشناسي، از دهقان فداکار تا خلبان شجاع  

سرمقاله این هفته من در شماره روز دوشنبه ۹ آبان ۹۰ روزنامه ابتکار

هنوز بالاتنه عضلاني مردي که از پيراهنش مشعلي از آتش ساخته بود تا مسافران قطاري را نجات دهد که به‌سوي کوه فروريخته بر ريل آهن حرکت مي‌کرد، در ذهن چندين نسل از مردمان ايراني نقش بسته است. مردي که عنوان قدرشناسانه «دهقان فداکار» بيش از نام خودش «ريزعلي خواجوي» بر او اطلاق مي‌شد. پيرمردي که اين روزها و در دهه هشتم عمرش، هنوز همان تصوير جوان و فداکار از او در اذهان نقش بسته است. او محصول دوراني است که مردم و به‌خصوص جوانان و نوجوانان به قهرمان نياز داشتند و با همه محدوديت‌هاي اطلاع‌رساني، نام و خاطره‌اش توانست فراگير شود. او نه بر سکوهاي آسيايي و جهاني افتخار آفريد، آن‌چنان‌که ورزشکاران اين مرزوبوم آفريدند و نه در جنگ با دشمن رشادت از خود نشان داد، آن‌چنان‌که از گرداني از رستم و آرش گرفته تا همت و باکري تصوير کردند. او پيراهنش را در شبي زمستاني از تن به ‌درآورد و با نفت فانوس شبش آغشته کرد و آتش زد و بر سر راه قطاري پر از مسافر ايستاد. آنچه از او حماسه‌اي به نام «دهقان فداکار» ساخت، نگاه قدرشناسانه مردمي بود که کارش را چنان ارزشمند مي‌دانستند که بهاي جان آدمي را.

چند روز پيش، خلباني ماهر و باتجربه با ابتکار و البته شجاعت خود، توانست جان تعدادي ديگر از مسافران جاده‌ آسماني مسکو- تهران را نجات دهد؛ مسافراني که گستره تنوع نژاد و مليتشان از مرزها نيز فراتر رفته و اقدام اين خلبان شجاع را بين‌المللي ساخته است.

اما بااين‌همه امکانات ارتباطي که در کمتر از يک دقيقه حادثه‌اي محلي را در روستايي دورافتاده به اتفاقي جهاني بدل مي‌کند، چرا داستان خلبان «فداکار» به يک اتفاق خوشايند ملي تبديل نشد؟ حادثه‌اي که حتي تصوير آن، کمي پس از اتفاق در رسانه‌هاي اينترنتي جهان نيز منتشر شد. مگر نه اينکه اين خلبان که خود نيز در کانون حادثه بود و هرلحظه امکان قرباني شدنش مي‌رفت، توانست جان ده‌ها انسان را نجات دهد؟

پاسخ را شايد بتوان در اتفاقات چند سال اخير کشور جست‌وجو کرد. هشدارهاي متخصصان علوم‌اجتماعي و رفتاري در سال‌هاي اخير نشان مي‌دهد که مردم ما برخي از حساسيت‌هاي گذشته خود را از دست داده‌اند. مواردي که پيش‌ از اين سبب گرمي مناسبات و روابط ميان‌فردي جامعه ايراني شده بود، اينک چندان کمکي به اين موضوع نمي‌کند. بدون ترديد اقدام ارزشمند اين خلبان آن‌قدر ظرفيت دارد که تا سال‌هاي سال در حافظه جمعي ما ماندگار شود؛ اما در چنين اوضاعي، شايد تنها چند روز حافظه شلوغ و درهم ما اين اتفاق بزرگ را در خود نگه دارد؛ ذخيره کوتاه‌مدتي که هيچ کمکي به سازمان دادن رفتاري از اين نوع در ما نخواهد کرد. پس چندان عجيب به‌نظر نمي‌رسد اگر دست کمک پيرزن نابينايي را براي رد شدن از خياباني شلوغ پس بزنيم.

از نگاهي ديگر نقش دولت و نهادهاي حاکميتي در اين ماجرا کم از مردم نيست. (در اين ماجرا اگر جوالدوزي نصيب مردمان مي‌شود، حداقل نيش سوزني سهم مسئولان خواهد بود.)

در کشور ما سوانح بزرگي که جان صدها انسان را گرفته، کم رخ نداده است؛ هيچ‌گاه مسببان آن حتي بار سبک عذرخواهي را تحمل نکردند، چه رسد به مجازات. طبيعي است که نجات دادن جان ده‌ها انسان در يک اتفاق، چندان شوقي برنينگيزاند؛ وقتي از دست رفتن اين‌همه انسان، نه سرزنشي در پي دارد، نه مجازاتي و نه حتي پوشش خبري گسترده‌اي.

تفاوت ما با کشورهايي که از کوچک‌ترين اتفاق هوايي خود در چند دهه گذشته فيلم‌ها و داستان‌هاي حماسي ساخته‌اند، در همين نکته است که آنجا سهل‌انگاري در نجات جان انسان‌ها، فاجعه‌اي ملي است و تلاش براي نجات جان آدمي و به نتيجه رسيدن آن، جشني ملي؛ اما براي ما هر دو طرف قضيه حساسيت زياد خود را از دست داده است. در نظر آوريد پوشش گسترده و لحظه‌به‌لحظه نجات جان معدنچيان شيلي را در چند ماه پيش که هم دولت و هم رسانه‌هاي آن کشور آن‌را به حادثه‌اي جهاني تبديل کردند و از اين راه هم همدلي جهانيان را برانگيختند، هم تحسينشان را.

اين داستان را مي‌توان از بُعدي ديگر هم نگاه کرد. به‌نظر مي‌رسد پر و بال دادن به خبرهايي از نوع نجات جان مسافران هواپيماي تهران‌ـ‌‌مسکو، خود به معضلي تبديل مي‌شود؛ چراکه افکار عمومي را وامي‌دارد تا در برابر تلخي‌هاي حوادثي از اين دست، به پرسش و اعتراض برخيزند. پس مسئولان تصميم مي‌گيرند که شادي ملت از اتفاقات خوب را چندان تحريک نکنند که مجبور شوند فرداروزي جوابگوي سؤالات حوادث تلخ باشند.

به‌نظر مي‌رسد ريزعلي خواجوي ازاين‌جهت خوش‌شانس بوده که سال‌ها پيش‌تر از شکل‌گيري اين فضا توانسته است عنوان ماندگار «دهقان فداکار» را به نام خود سند بزند.

 

کارت زرد، خط قرمز، کارت سبز  

 سرمقاله روز پنجشنبه ۵آبان ۱۳۹۰ روزنامه ابتکار

 اين روزها همه در فضاي سياسي، بازي خود را شروع کرده‌اند. گروهي جبهه‌اي تشکيل داده‌اند و قصد دارند تا روز انتخابات پايداري کنند. گروهي ديگر جامه مي‌درند که اينان براي تقويت خط انحراف به ميدان آمده‌اند. هر دو گروه در يک بازي ديگر، هم‌زمان هم از اصلاح‌طلبان براي حضور در انتخابات دعوت مي‌کنند، هم نسبت به بازگشت آنان به عرصه سياست هشدار مي‌دهند. برخي ديگران را از افشاگري خود مي‌ترسانند و طرفه اينکه هيچ موضوع دندان‌گيري از افشاگري آنان بيرون نمي‌آيد. جمعي هم‌زمان، هم در طرح سؤال از رئيس‌جمهور اشکالي نمي‌بينند، هم تلاش مي‌کنند که اين موضوع به فرجام نرسد.

دراين‌ميان رنگ‌ها هم بازي خود را آغاز کرده‌اند: «خط قرمز، کارت زرد، کارت سبز». در بين آنان «خط قرمز »سابقه بيشتري دارد و اکنون خود به درخت تناوري تبديل شده است که ريشه‌هايش را هرکسي به‌سمتي مي‌کشاند تا استفاده خود را از آن ببرد. نگاه کنيد به سخنان فعالان سياسي که هر حرکتي از حريف را به اين خط پررنگ و ضخيم نزديک مي‌کنند تا مبادا رقيب بيش‌ازاين قدرت گردش و فعاليت داشته باشد. خط قرمز را مانند طنابي برداشته‌اند و از طرفي آن‌را از خود و گروهشان دور مي‌کنند و از سويي به دور حريف مي‌کشند و دايره‌اي به شعاع گاه يک قدم رسم مي‌کنند تا درعين‌حال که حريف در ميدان ايستاده، نتواند حرکتي کند. اينان جاي خالي حريف را نمي‌خواهند، بلکه مترسکي از آن‌را در نظر دارند که هم ايستاده باشد تا گروهي را از آن بترسانند و هم البته کاري از دستش برنيايد.

اين طناب ضخيم و قرمز البته منحصر به حوزه سياست نيست. هزار سر دارد که يکي از آن‌ها در سياست است و باقي آن در فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، قضاوت، ورزش، بهداشت، رسانه، خيابان، کوچه، اداره، مدرسه، اتوبوس، تاکسي و صد جاي ديگر ديده مي‌شود و اين البته هيچ ربطي به خطوط قرمزي ندارد که قانون اساسي به‌روشني بيان کرده است. بخواهي قانون را متذکر شوي، خودش هم گرفتار همين خط قرمز مي‌شود.

«کارت زرد» هم اين روزها از مستطيل سبز فوتبال به عرصه‌هاي ديگر وارد شده است. اين کارت هشداري است که يعني «داري به خط قرمز نزديک مي‌شوي» و در آن تهديدي مستتر است که يعني «تکرار شود، اخراج مي‌شوي». کارت زرد به فلان وزير، کارت زرد به رسانه، کارت زرد به نماينده مجلس و... جالب است که در اين ميانه هرکسي خود را در جايگاه داوري مي‌بيند که کنترل زمين و بازي را در بالا بردن مکرر کارت زرد مي‌داند.

اما «كارت سبز» حكايت جديدي دارد؛ يعني به‌تازگي نگاه‌ها را به‌سمت خود معطوف كرده است. اما اين كارت خوش‌رنگ و خوش‌آتيه، جنس مرغوب‌تري دارد، خارجي اصل است. نمونه داخلي‌اش هنوز ساخته نشده؛ يعني ما فعلاً تا كارت زرد و قرمز داريم و نيازي به آن حس نشده. اين كارت سبز كه بيشتر با اصطلاح خارجي آن «گرين‌كارت» شناخته شده، براي جذب به‌كار مي‌رود، برخلاف نمونه‌هاي قبلي كه مختص دفع و اخراج و فراري‌دادن است.

قبلاً گفته مي‌شد اين كارت را خارجي‌ها طراحي كرده‌اند تا مغزهاي متفكر ما را جذب خود کرده و جوانان با استعداد را از كشور خارج و به جمعيت خود اضافه كنند. گفته مي‌شد ترفندي است تا متخصصان نابغه ما را بدزدند.

از آن‌سو هم در همه اين سال‌ها گفته مي‌شد كه كساني كه به‌دنبال بي‌بندوباري و فساد و اميال دنيوي خود هستند و در داخل فرصت بروز آن‌ها را ندارند، براي دستيابي به اين كارت به هر دري مي‌زنند. صفوف جلوي در وزارتخانه‌ها هر روز درازتر مي‌شد و ما تنها به حال افراد حاضر در اين صفوف افسوس مي‌خورديم كه در پي عيش و عشرت از وطن خود مي‌گذرند. البته هيچ‌گاه به حال كشوري كه اين‌همه نبوغ و استعداد و تخصص را دودستي تقديم بيگانگان و حتي دشمنان مي‌‌كند، حسرت نخورديم و حتي از دل و زبانمان گذشت كه «همان بهتر كه بروند».

آن روزها اين صف‌هاي طويل توده بي‌شكل و ناشناسي خوانده مي‌شد كه درد وطن ندارند و دل در گرو بيگانگان دارند. اما امروز كه پرده‌ها كم‌كم كنار مي‌رود و به برکت استفاده مكرر گروه ها و افراد سياسي ازكارت زرد معلوم مي‌شود كه در آن صف طويل، از طالبان عيش و عشرت تا صاحبان جاه و منصب حضور داشتند. از مدير دولتي تا نماينده مجلس درصف ايستاده بود. از زنان بدحجاب تا روحاني پرهيزگار گذرنامه به‌دست تقاضاي تابعيت کشوري غير از ايران را داشتند. اين‌همه مديون کارت زردهاي افشاگرانه‌اي است که هر روزه يکي بالا مي‌برد. اين روزها آدم‌ها، کارت‌ها و رنگ‌ها باهم بازي خود را آغاز کرده‌اند.

 

 

اتحاد جماهیر عدالت خواهی

جهان در حال برداشتن سيم‌هاي خارداري است که در نقشه جغرافيا مرز نام دارند و به کمک ابزار اندازه‌گيري طول و عرض و مساحت براي جداکردن انسان‌ها از همديگر ترسيم شده بودند. همان خطوطي که با پيچ‌وخم‌هاي خود بر نقشه جغرافيا جهان را به قطعات کوچک‌تري تقسيم کرده و براي هرکدام، تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، نژاد و صدها وجه افتراق ديگر تعريف کرده و نام کشور را بر آن نهاده‌اند.
اگرچه نژاد، رنگ پوست، زبان و سبک زندگي، آدم‌ها را در درون اين مرزها قرار داده و درحقيقت آن‌ها را از هم مجزا کرده است؛ اما هيچ ترديدي وجود ندارد که اين‌همه تنوع يک اشتراک بزرگ دارد و آن «انسان‌بودن» است. همان‌که وجه اشتراک يک بومي جنگل‌هاي آمازون، با همه بدويت زندگي‌اش، با «استيو جابز» عرب‌تبار امريکايي، با تمام خلاقيت و توانايي‌هايش براي ساختن يک زندگي مدرن است. همان‌که نقطه مشترک گرسنگان سومالي و ثروتمندان اروپايي است.
در طول تاريخ، قدرتمندان تلاش بسيار کردند تا اين مرزها را پررنگ‌تر کنند. سيم‌هاي خاردار را با تراکم بيشتري دور مردم کشيدند و ديوارها ساختند. فرق هم نمي‌کرد که در دوران باستان چين باشد يا دوران مدرن برلين. همه توان و استعداد بشر را در تقويت اين مرزها و ديوارها به‌کار بردند، غافل از آنکه اين ديوارها را توان توقف انسان و قطع ارتباطش نيست. انسان پري‌رويي است که تاب مستوري پشت موانع آهن و سيمان و خط‌وط فرضي جغرافيايي را ندارد و «در ار بندي ز روزن سر برآرد».
قدرتمندان خيلي زود دريافتند که پروژه ديوارکشي ميان انسان‌ها شکست خورده است. اين‌بار تلاش تازه‌اي را آغاز کردند: پاک‌کردن مرزها و برداشتن سيم‌هاي خاردار براي اتحاد با قدرتمندان آن طرف ديوار. همان‌که سبب تشکيل اتحاديه‌هاي منطقه‌اي و قاره‌اي شده است. همان‌که مدت‌هاست فکر و ذکر رؤساي کشورهاي اتحاديه اروپاست. همان‌که به‌ صرف امضاکردن پيماني با آل خليفه ، دست حکام آل‌سعود را براي سرکوب آزادي‌خواهي در بحرين باز مي‌گذارد.
در اين ديواربرداري به‌هيچ‌وجه نزديکي مردمان مدنظر نيست. اما انسان به حکم انسان‌بودن است که از مرزهاي جغرافيايي و نژادي و زباني مي‌گذرد و اشتراکات را بهانه‌اي مي‌سازد براي اثبات وجه انساني خود.
يکي از اين اشتراکات عدالت‌خواهي است. موضوعي که از چمران مسلمان و چه‌گواراي کمونيست چهره‌اي مشابه مي‌سازد. همان‌که از گاندي هندي و ماندلاي افريقايي شمايلي واحد به جهان معرفي مي‌کند. همان‌که از جنازه له‌شده راشل کوري امريکايي در زير چرخ‌هاي بلدوزر اسرائيلي، پرچمي مي‌سازد بر دوش دختران فلسطيني...؛ همان درد مشترکي که اين روزها خيابان‌هاي صنعا، منامه، قاهره و ديگر شهرهاي عربي را شبيه خيابان‌هاي نيويورک، لندن، برلين، آتن و مادريد اروپايي و توکيو و هنگ‌کنگ آسيايي کرده است.
اين روزها مردم تلاش گسترده‌اي را آغاز کرده‌اند تا بي‌توجه به منويات سران کشورهاي خود، اتحادهاي جهاني و منطقه‌اي راه بيندازند. آن‌ها فعلاً «حضور» را انتخاب کرده‌اند و اين حضور است که ميدان التحرير قاهره را به خيابان‌هاي مادريد و ميدان مرواريد منامه را به وال‌استريت نيويورک شبيه کرده است.
عدالت خواهي نخ تسبيحي است که دانه‌هاي مردان و زنان سياه و سفيد و زرد را به‌هم متصل کرده است، چه از تبعيض‌هاي سياسي آحکام عرب به تنگ آمده باشند، چه از طمع شرکت‌هاي بزرگ نظام سرمايه‌داري غرب.
                                                               ***
«جمهور» در زبان عربي معناي توده مردم مي‌دهد و هر حکومتي که نام جمهوري را بر خود نهاده، خواسته است که خود را مردمي بخواند. برخي از حکومت‌ها البته پا را فراتر گذاشته‌اند و خود را «جماهيري» خوانده‌اند. مثل فسيلي به نام اتحاد جماهير شوروي که اين روزها فقط در موزه سياست جهان ديده مي‌شود يا اتحاد جماهيري سوسياليستي ليبي که نفس‌هاي آخر خود را مي‌کشد.
جمهور واقعي رودي شده است در خيابان‌هاي جهان و عدالت را فرياد مي‌زند؛ رودي که به‌هم پيوسته و «اتحاد جماهير عدالت‌خواهي» را تشکيل مي‌دهد. حتي اگر هيچ حکومتي با اين عنوان شکل نگيرد.

فرهنگ هم گرفتار آقازادگي شد  

 سرمقاله این هفته من در شماره دوشنبه ۱۸ تیرماه ۹۰ روزنامه ابتکار

هر روزه تعابير و اصطلاحات جديدي به متن گفته ها و نوشته هاي ما اضافه مي‌شود. اصطلاحاتي که بيش از آن که نشان دهنده غناي فرهنگي ما باشد خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد. «آقازاده» از آن دست تعابيري بوده است که سال ها پيشتر به هنگام اشاره به فرزندان بزرگان مورد احترام مردم به کار مي‌رفت. امروزه اما به اتهامي بزرگ مي‌ماند.

آقازادگي امروزه بيش از آن که نشان بزرگي ودانش باشد، نمادي از رانت خواري و سوء استفاده فرزنداني است که از موقعيت پدر در مناصب سياسي وجايگاه احترام مردمي، سود خود برده اند و زحمت مردمان داده اند.

همين موضوع سبب شد که آقازادگي به پديده اي مشهور در مناسبات اقتصادي تبديل شود و البته شاخصي براي پيشرفت ناگهاني و ثروت اندوزي يک شبه. پس بي خود نبود که بسياري از شيادان و تبهکاران عرصه اقتصاد نزديکي به فرزندان مسئولان را نيز در کنار زيرکي، موقعيت شناسي و رصد کردن تحولات بازار تجارت،در دستور کار خود قرار دادند و البته خيلي زود دريافتند که تجربه و دانش اقتصادي در برابر نزديکي به اين آقازاده ها، چيزي جز تلف کردن وقت و انرژي نيست. موضوعي که بايدعلماي اقتصاد بومي در بازنگري نظريات خود مد نظر داشته باشند.

انبوه خبرهاي درگوشي و شايعات منتشر شده در سطح گسترده پيرامون فرزندان برخي از بزرگان خود نشان دهنده گسترش اين پديده در ميان مردمي است که از تجارت و تحولات بازار سر رشته اي ندارند. موضوعي که البته پنهان کاري برخي از مسئولان متولي اين موضوع و ملاحظه کاري درباره بزرگان و فرزندان شان سبب گسترش بي اعتمادي مردم به نهادهاي قانوني کشور نيز شده است. در اين ميان علاوه بر منابع مادي و سرمايه ديگري نيز به تاراج رفته است:«اعتماد عمومي».همان که براي ادامه کار اين نهادها و البته حفظ هر نظامي لازم به نظر مي‌رسد.

شايع است که چندسال پيش از فرزند يکي از بزرگان در اين باره سئوالي شد که پاسخ وي عمق فاجعه را نشان ميدهد. او گفته بود: «مگر من مي‌توانم مثل معلمان زندگي کنم؟»و همين پاسخ خود را آن قدر کافي و وافي مي‌دانست که انگيزه اي براي دست درازي به اموال مردمان باشد.

اينک اما تعبير جديد در رسانه ها مطرح مي‌شود وعليرغم اينکه از دو واژه مثبت تشکيل شده اما خبر از اتفاقي نامناسب مي‌دهد: «آقا زاده هاي فرهنگي ».نيمه دوم اين اصطلاح (فرهنگي) هم چندان کمکي به تطهير آن نمي‌کند چرا نيمه اول آن (آقازاده) اثر منفي خود را گذاشته است.

آقازاده هاي فرهنگي، گوشه اي ديگر از سوء استفاده هاي فرزندان برخي از مسئولان است که اين بار عرصه فرهنگ را نشانه رفته اند و به کمک رانت هايي که حاصل ارتباطات خاص است،هم در سازمانها و نهادهاي متولي فرهنگ جا خوش کرده اند و هم نيم نگاهي به توليد محصولات فرهنگي دارند. حوزه اي که بسياري از توليد کنندگان محصولات فرهنگي با مشکلات ريز و درشت دست و پنجه نرم مي‌کنند و گاه نيز مغلوب مشکلاتي مي‌شوند که حاصل ضوابط دشوار و طاقت فرساست. اين درحالي است که اين آقازاده ها به راحتي پريدن از يک جوي کوچک، از اين موانع عبور مي‌کنند.

حضور فرزندان برخي از مسئولان فرهنگي در جايگاه هايي از اين حوزه تنها يک علت دارد و آن حضور پدران است.چرا که اگر مثلاً پدر در بخش کشاورزي مشغول به کار بود، فرزندان کاري به حوزه فرهنگ نداشتند و آينده خود را در همان بخش کشاورزي جستجو مي‌کردند و احتمالاً کشاورزان و متخصصان اين حوزه را زحمت مي‌دادند. هم اکنون برخي از شوراها و مناصب فرهنگي در اختيار کساني است که پله هاي اول ترقي را طي نکرده اند. حضور وابستگان برخي از اين مسئولين در عرصه توليدات فرهنگي نيز از موارد ديگري است که البته نتيجه اي جزء هدر دادن منابع مالي بيت المال ندارد و اين درحالي اتفاق مي‌افتد که بسياري از استعدادهاي درخشان پشت ديوار توجه همين مسئولين، توقف کرده اند.

آقا زادگي در اين حوزه را البته مي‌توان بطور گسترده تري هم معني کرد يعني نياز نيست که حتما کسي پدرش مسئوليتي داشته باشد بلکه هستند افرادي که به دلايل غير فرهنگي به نورچشمي هاي مسئولان تبديل شده و هم در زمان پيش از توليد، هم در هنگام توليد و هم پس از توليد از پشتيباني آنان برخوردار مي‌شوند و از هيچ تلاشي براي موفقيت آنان فروگذار نمي‌شود.

مي توان براي اين پديده جديد «آقازادگي فرهنگي» مصداق هاي زيادي ارائه داد که هيچ دردي از انبوه دردهاي فرهنگي اين مملکت را التيام نخواهند داد اما يک نکته مي‌توان مورد توجه مسئولين کشور قرار گيرد و آن اين است که سابقه آقازاده هاي سياسي و زيان هاي جبران ناپذير آن ها براي کشور،عبرتي شود تا بتوان از رشد اين پديده در اين حوزه مظلوم جلوگيري کرد.

 

خط قرمز وقاحت کجاست؟  

 سرمقاله روز دوشنبه ۱۱مهر۹۰ روزنامه ابتکار

 در راستاي اينکه در کشورما حدود و مرزها چندان تعريف‌ و تثبيت‌شده نيست و هرروزه مرزهاي مختلفي جابه‌جا مي‌شود، لازم است مانند قيمت طلا و ارز مظنه آن‌را جست و برآن‌اساس عمل کرد.

يک روز خطوط قرمز چنان دور و بر يک جريان سياسي خاص محکم مي‌شود که درازکردن پا هم گناهي نابخشودني مي‌شود و زماني ديگر همين خطوط قرمز براي جريان ديگري مجالي به وسعت کشور فراهم مي‌کند تا جولان دهد و خودش هم خطوط را جابه‌جا کند و بر دست و پاي حريف ببندد و البته اين‌چنين نيز نمي‌ماند و دوباره همين جريان در محدوده‌اي به وسعت يک مربع کوچک، محصور خطوط قرمز ديگري مي‌شود و به همين ترتيب، بازي با خطوط قرمز ادامه پيدا مي‌کند. يا مثل خط فقر که هر روز کسي گوشه‌اي از آن‌را گرفته و به تناسب موقعيت و جايگاهش آ‌ن‌را بالا و پايين مي‌کشد، مي‌توان بسيار بر اين خطوط متحرک اضافه کرد: نرخ تورم و آمار بيکاري و...

در جريان اختلاس جديد، اگرچه سؤالات بيشماري مطرح شد، اما يک سؤال به‌نظر مي‌رسد سؤال مهمي باشد که پاسخ به آن مي‌تواند جلوي بسياري از رفتارها و گفتارهاي هزينه‌بر و مسئله‌ساز را بگيرد. اين سؤال را چند روز پيش، رئيس قوه‌قضاييه مطرح کرد و آن اين بود که «مرزهاي وقاحت کجاست؟»

بسياري از رفتارها و گفتارهاي سياستمداران در چند سال گذشته باعث ايجاد اين سؤال مهم شده است. به‌نظر مي‌رسد که برخي مرز را نيز جابه‌جا کرده‌اند. قبل‌ترها آدم‌ها اگر مي‌خواستند دروغ بگويند، سعي مي‌کردند که چشم‌هايشان را به چشم مخاطب ندوزند؛ يعني خودبه‌خود مردمک چشم‌ها به زمين دوخته مي‌شد و دروغ که تمام مي‌شد، دوباره به جاي اولش بازمي‌گشت. قبل‌ترها آدم‌ها دروغ که مي‌گفتند، براي باورکردن مخاطب بود و اگر لازم بود، قسمي نيز چاشني آن مي‌کردند؛ اما امروزه گويي باورکردن مخاطب هم مورد توجه نيست.

قبل‌ترها اگر کسي اشتباهي مي‌کرد، اگر آن‌را هم نمي‌پذيرفت، لااقل طلبکار نمي‌شد و تلاش نمي‌کرد که ديگران را نيز وادارد که همان اشتباه را تکرارکنند. قبل‌ترها اگر کسي اشتباهاً پاي کسي را لگد مي‌کرد، بي‌آنکه فکر کند، زبانش به عذرخواهي باز مي‌شد...

قبل‌ترها شيوه زندگي اين‌گونه بود. مرزي وجود داشت که هرکسي نامي بر آن نهاده بود: شرمندگي، ملاحظه ديگران و در خشن‌ترين حالت آن «وقاحت». اين مرز مثل خط صفر مرزي کشورها ثابت بود و تجاوز از آن پيامدهاي نامطلوبي داشت. کسي از آن جلوتر نمي‌رفت و هرکس فقط به خاطر خودش و نه ديگران، آن‌را رعايت مي‌کرد. اما چندي است که هرکس اين مرز باريک را مانند طنابي برداشته و به دور دستش گره زده و هرجاکه لازم ديده، آن‌را باز کرده و اگر هم چندان لازم نبوده، آن را بسته نگاه مي‌داشت.

نتيجه اين مي‌شود که دروغ مي‌گويند و چشم‌درچشم مخاطب مي‌دوزند تا مبادا لحظه‌اي در راستي آن دروغ ترديد کند. تکرارش مي‌کنند تا مبادا فرصتي براي حرف راست باقي بماند. اگر اشتباه مي‌کنند، چنان بر آن پاي مي‌فشارند که مبادا در درستي آن خدشه‌اي وارد شود.

نگاه کنيد به اظهارات مسئولان دستگاه‌هايي که با پرونده اختلاس بزرگ درگيرند. نه‌تنها هيچ‌کس آن‌را برعهده نمي‌گيرد، که عالم و آدم منهاي وجود نازنين خود و دم و دستگاهشان را مقصر جلوه مي‌دهند و آن مرز معروف را بيشتر از اين نيز جابه‌جا مي‌کنند و جايزه و دست‌مريزاد هم مي‌طلبند.

کاش مي‌شد اين مرز را آن‌قدر محکم کرد که هيچ‌کس را توان تکان‌دادن آن نباشد. شايد اگر روزي که يک مسئول فلان مسئول کشوري مافوق را در حد «آخرين پيامبر» مي‌دانست، تنبيه مي‌شد، نه تشويق و ترفيع درجه، امروز ديگر کسي همچون فرماندار يک شهرستان، سفر رئيس‌جمهور را با «شب قدر»، شب مراد مؤمنان يکي نمي‌دانست.

بدون ترديد يکي از علت‌هاي مهم اين موضوع همين است که جابه‌جايي مرز وقاحت ارتباط مستقيم و عميقي پيدا کرده با منافع شخصي و قدرت و فرصت‌هاي بيشمار مادي و معنوي حاصل از آن. طبيعي است که اين مرز باريک و ظريف در برابر اين‌همه موقعيت وسوسه‌برانگيز، نه يک خط قرمز که نخي بيرنگ و ضعيف گردد که راحت‌ترين کار جابه‌جاکردن آن باشد.

کاش آن‌قدرکه بر روي خطوط ممنوعه سياسي، فرهنگي، اجتماعي و حتي ورزشي تأکيد مي‌شود، به خط قرمزي به نام «وقاحت» نيز توجه مي‌شد؛ خط قرمزي که وجودش نه‌تنها امنيت و آرامش کيان سياسي و اجتماعي ما را تأمين مي‌کند، بلکه حريم‌هاي خانوادگي و ارتباطات ميان فردي ما را نيز تضمين مي‌کند.

 

 

چرا به تماشاي مراسم اعدام مي‌رويم؟  

سرمقاله دوشنبه 4مهرماه 90 درروزنامه ابتکار


در دو هفته گذشته مراسم اعدام دو قاتل از جهاتي به‌هم شباهت داشت. عمده شباهت‌ها مربوط مي‌شود به تشريفات خاص اين مراسم. از برپاکردن دار يا آوردن جرثقيل، گذاشتن چهارپايه، پوشش خاص و ترسناک مأموران اعدام، آوردن محکوم با يک خودروي سرپوشيده تا...؛ اما يک شباهت تأمل‌برانگيز نيز دراين‌ميان خود را نشان مي‌دهد و آن هجوم مردم، به‌خصوص جوانان، در تاريکي نيمه‌شب براي تماشاي مرگ محکومان به اعدام است.

در اينکه قصاص قاتلان به اين شيوه درست است يا نه، خود بحثي جداگانه است که سال‌هاست در رسانه‌ها و مجامع حقوقي، اجتماعي و حتي فرهنگي درخور توجه قرار مي‌گيرد. برخي با استناد به اصول حقوقي و براساس آموزه‌هاي مذهبي، آن‌را امري درست و بجا مي‌دانند و گروهي نيز با استناد به علومي همچون روان‌شناسي و جامعه‌شناسي و به‌ميان‌کشيدن مسائل حقوق بشري، با شيوه اجراي قصاص مخالفت مي‌کنند.

ديدن صورت يک مرده عموماً يک تصوير نازيبا و روح‌آزار است؛ به‌همين‌دليل بسياري از مردم از ديدن صورت جسدهايي که بر سر راهشان قرار مي‌گيرد، روي مي‌گردانند و دست بر چشم کودکان خود مي‌گذارند و مي‌گذرند يا شبکه‌هاي تلويزيوني دنيا از نشان‌دادن چهره افراد در حال مرگ يا مرده منع شده‌اند و حتي فيلم‌هاي سينمايي که اين تصاوير را نشان مي‌دهند، از سوي متخصصان علوم رفتاري و روان‌شناسان و جامعه‌شناسان تقبيح مي‌شوند.

اتفاقي که در مراسم اعدام قاتلان روح‌الله داداشي، قوي‌ترين مرد ايران و دکتر سرابي، پزشک متخصص، رخ داد، نگارنده را به‌سوي دو سؤال رهنمون مي‌کند:

1. چرا به تماشاي اعدام مي‌رويم؟

اعدام حادثه‌اي از پيش‌ تعيين‌شده است که سرانجام آن بدترين اتفاق ممکن (يعني مرگ) است. چيزي که هيچ‌کس در وهله اول براي خودش نمي‌خواهد و در مراحل بعد براي ديگران نيز آرزو نمي‌کند.

برخي خون‌خواهي مقتول و کينه از قاتل را از علل هجوم براي تماشاي مراسم اعدام مي‌دانند، به‌خصوص اگر مقتول محبوبيتي هم در ميان مردم داشته باشد. اما گزارش‌هاي منتشر شده رسانه‌ها دراين‌باره نشان مي‌دهد برخي که براي تماشاي جان‌دادن قاتل مي‌روند، چندان راضي به خانه برنمي‌گردند. به خاطر بياوريد همه تلاش‌هايي را که براي نجات شهلا جاهد، قاتل همسر مظلوم ناصر محمدخاني، صورت گرفت.

برخي هيجان موجود در اين صحنه را علت اين استقبال مي‌دانند و آن‌را به مسائلي مانند نبود هيجان کافي و سالم در زندگي جوانان مربوط مي‌دانند.

2. از تماشا چه حاصل مي‌شود؟

سؤال دوم البته جدي‌تر است؛ چون پاسخي مي‌خواهد که بايد براساس‌آن، بسياري از دستگاه‌ها تصميم بگيرند: دستگاه قضايي که حکم به اعدام در ملاءعام مي‌دهد، دستگاه‌هاي انتظامي که براي اجراي حکم، نحوه آن و نتايج حاصله برنامه‌ريزي مي‌کنند و...

اولين پاسخي که به اين سؤال داده شده و مي‌شود و البته فلسفه وجودي اعدام در ملاءعام را نيز تشکيل مي‌دهد، «عبرت سايرين» است. «سايرين» همين افرادي هستند که نيمه‌شب خواب نوشين خود را رها مي‌کنند و کيلومترها راه مي‌کوبند و جايي را انتخاب مي‌کنند تا مسلط بر طناب دار باشند.

اين پاسخ خود سؤالات ديگري را به دنبال دارد.آيا آدمي اين قدر براي عبرت گرفتن حريص است؟ آيا آنان که تمايلي به ديدن صورت مسخ‌شده جنازه‌ بر دارشده نشان نمي‌دهند، استعداد عبرت گرفتن ندارند؟

آيا زماني‌که قاتلي که همه‌چيز خود را باخته است، گردن‌ فراز مي‌گيرد و به طناب دار پوزخند مي‌زند و سرافرازانه مي‌گويد «يک بار ديگر هم فرصت پيدا کنم، همين کار را مي‌کنم»، نعش مرده‌اش بر سر دار، جسد يک قهرمان به‌نظر نمي‌آيد؟ جوان بي‌قهرمان امروز آيا در جلد او فرو نمي‌رود؟ آيا قاتل با همين يک جمله همه بساط عبرت‌گرفتن را برهم نمي‌زند؟ و دست‌آخر اينکه آيا دستگاه‌هاي مجري اين‌گونه برنامه‌ها به اهداف تعيين‌شده خود رسيده‌اند؟

***                                                                 

بدون ترديد طرح منطقي اين سؤالات و هزاران سؤال ديگر که به اذهان ديگري متبادر مي‌شود، در فضايي آرام و برخورد منطقي با آن‌ها، به مجموعه‌ پاسخ‌هايي مستدل و قدرتمند منجر مي‌گردد که مي‌تواند نقشه راه همه دستگاه‌هاي مسئول امنيت فردي و اجتماعي شود.

بر سر افشاي اختلاس‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي هم رقابت کنيد!

سرمقاله روز دوشنبه 28 شهریور 90 روزنامه ابتکار

اين روزها که رازهاي يک اختلاس بزرگ از پرده برون افتاده، بسياري از افراد و مراجع سياسي و قضايي کشور در پرداختن به اين موضوع مسابقه گذاشته‌اند و هرکس خود را کاشف اين راز بزرگ مي‌داند، فقط مانده است خود فرد اختلاس‌کننده که در رسانه‌ها حاضر شود و بگويد: «من پيش‌ازاين درباره مفاسد خودم هشدار داده بودم!»

اختلاس در معني برداشت غيرقانوني اموال دولتي و يا غيردولتي توسط کارمندان دولت يا وابسته به دولت است. نوعي کلاهبرداري منظم و از پيش‌طراحي‌شده که يک نوع ملموس و بارز آن، کشيدن چک بلامحل در سيستم اقتصادي است که به دليل ارتباط آن با اموال دولت و مردم بيشتر در معرض ديد است. (آن‌هم پس از افشاي اسرار آن)اما در حوزه‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نيز از اين چک‌هاي بلامحل بسيار کشيده شده که گويا سروصداي مربوط به چک‌هاي بي‌پشتوانه پولي، پرداختن به آن‌ها را در درجه‌‌ اهميت بعدي قرار مي‌دهد. چک‌هاي بلامحل سياسي، همان قول و قرارهاي سياسيوني است که بر پيشخوان اعتماد مردم نوشته و امضا مي‌شود؛ اما حتي سال‌ها پس از مراجعه مردم به حساب اعتبار سياستمداران، آنان را دست خالي و مغبون برمي‌گرداند. سياستمداراني که بي‌توجه به اعتبار خود و تنها با تکيه بر اعتماد مردم وعده مي‌دهند و مي‌نويسند و امضا مي‌کنند، گويي نمي‌دانند که هم روزي صورتحساب اعتبارشان منتشر مي‌شود، هم تاريخ اعتماد مردم به آنان منقضي مي‌شود. آن زمان با استناد به ميليون‌ها چک بلامحل و مطالبات برآورده‌نشده مردم زيان‌ديده و فريب‌خورده، حتي بدون تشکيل دادگاهي در قوه‌قضاييه، حکم قطعي محکوميت آنان صادر خواهد شد.

گويي راه و روش سياستمداران در حوزه‌هاي ديگر نيز آزموده مي‌شود. مسئولان و مديراني که بر حوزه‌هاي اجتماعي مديريت مي‌کنند، گاه با سوءاستفاده از اعتباري که مردم به حوزه اجتماعي واريز کرده‌اند، عِرض خود مي‌برند و زحمت مردمان مي‌دارند. ليست مطالبات اجتماعي معوق‌مانده مردم، خود گواه خوبي بر اين نوع اختلاس است. از آلودگي‌هاي زيست محيطي گرفته تا افزايش جرم و جنايت، از ترَ‌هاي بناي تاريخي سي‌وسه‌پل تا نعش نيمه‌جان درياچه اروميه، از افزايش اعتياد جوانان تا کاهش سن فحشا و موارد ديگر که پيش‌ازاين مديران حوزه‌هاي اجتماعي با وعده‌هاي ترميم و رفع آن‌ها از پله‌هاي مديريت بالا رفته‌اند.حوزه‌هاي فرهنگي نيز از اين قاعده مستثني نيست و البته تنها متوجه مديران اين بخش از مديريت کشور نيست، بلکه گاه ديده مي‌شود که هنرمندان و نويسندگاني که خود منتقد مديران بوده‌اند نيز از اين سوءاستفاده‌ها کرده‌اند.ديده شده سينماگراني که بي‌اعتنا به گيشه و استقبال مردمي، تنها با استفاده از حمايت‌هاي گسترده دولتي در هيئت هنرمند (که با توجه و علاقه مردم به جايگاهي رفيع بدل شده است)، به هنر و هنرمند و سينماي مستقل مي‌تازند و خود را بي‌نياز از هرگونه توضيحي دراين‌باره مي‌بينند. اينان نيز اعتبار واريزشده از سوي مردم به‌ حساب «هنرمند» را در حساب شخصي خويش ريخته و زير اين عنوان بزرگ، به همان مخاطبان توهين مي‌کنند. يا کتاب‌نويسي که بر شانه‌هاي نويسندگان بزرگ اين مملکت و در سايه توجه ملت به آنان، اعتبار «نويسنده» را به خود اختصاص مي‌دهد و از زبان يک قلم‌به‌دست به نويسندگان مستقل و انبوه مخاطبان آنان مي‌تازد، همه و همه اختلاس‌گراني هستند که بايد بر سر معرفي و درخواست مجازاتشان مسابقه گذاشت، مصاحبه کرد و اطلاعيه صادر نمود.

 

 

نه وحدت اصولگرايان ممکن است، نه يک‌دست کردن فضاي سياسي  

سرمقاله  من در  روزنامه ابتکار دوشنبه 21 شهریور 

اين روزها بيشترين حجم اخبار منتشرشده در رسانه‌هاي داخلي درباره اردوگاه اصولگرايان است. جناحي که در غياب رقيب باسابقه خود (يعني اصلاح‌طلبان) همه مناصب اجرايي کشور را در دست دارد.

اخبار منتشرشده پيرامون اصولگرايان به دو صورت به مخاطبان ارائه مي‌شود. يکي اخبار رسمي است که از سوي خبرگزاري‌ها و رسانه‌هاي رسمي ارائه مي‌شود و در آن‌ها بزرگان و متنفذان جناح اصولگرا خواستار وحدت مي‌شوند. يک بار ريش‌سفيدي ملتمسانه مي‌گويد: «شما را به حضرت عباس قسم، دست از نزاع و تفرقه برداريد.» کس ديگري مي‌گويد: «براي خدا کانديدا نشويد.» درهمين‌حال همه بزرگان اين جناح خبر از وحدت مي‌دهند و در منظر رسانه‌ها به هواداران خود و احتمالاً رقيب، اطمينان مي‌دهند که وحدت حاصل مي‌شود.

اخبار ديگري که در‌اين‌باره منتشر مي‌شود، گاه به صورت غيررسمي و شايعه است که خيلي زود به اخبار رسمي و موثق خبرگزاري‌هاي معتبر تبديل مي‌شود و آن آشکار شدن اختلافات شديد گروه‌هاي مختلف است که در سخنان افراد شاخص اين جناح بروز مي‌کند. حملات شديد برخي افراد از جبهه متحد اصولگرايان به مؤسسان جبهه پايداري، شليک گلوله‌هاي مستقيم تهمت برخي از افراد اين جبهه به چهره‌هاي متنفذ جبهه متحد اصولگرايان، حمله هم‌زمان برخي از گروه‌هاي اصولگرا به نزديکان دولت که عنوان «گروه انحرافي» را بر آن‌ها نهاده‌اند، تهديد برخي از نمايندگان مجلس اصولگرا به افشاي مفاسد اداري و مالي توسط يک عضو شاخص اصولگرايي، تشبيه برخي چهره‌هاي اصولگرا توسط دوستان هم‌فکر خود به «ابوموسي اشعري» و... از آن جمله‌اند. اين موارد هم فضاي سياسي کشور را ملتهب کرده است، هم ذهنيت هواداران اين جناح را مشوش.

جالب اينجاست که هم‌زمان با شدت گرفتن اين حملات و انتقادات در ميان افراد و گروه‌هاي اصولگرا، برخي هنوز هم با همان حدت و شدت خبر از «وحدت اصولگرايان» مي‌دهند و در اين معادله هيچ جايي براي شعور مخاطبان و هواداران در نظر نمي‌گيرند.

واقعيت اين است که وحدت اصولگرايان به امري ناممکن بدل شده است. اين پروژه مربوط به چند ماه اخير و تلاش‌هاي آيت‌الله مهدوي‌کني (که تقريباً گروه‌هاي اصولگرا در نشاندن وي بر صندلي هاشمي‌رفسنجاني در صدر خبرگان ترديدي نداشتند. برخي از حب مهدوي‌کني و بعضي از بغض‌ هاشمي‌رفسنجاني) نيست. از آخرين ماه‌هاي رياست‌جمهوري سيدمحمد خاتمي که اصولگرايان تلاش خود را براي فتح رياست‌جمهوري کرده بودند، اين تلاش‌ها آغاز گرديد.

در آن زمان که سايه تهديد اصلاح‌طلبان (به‌عنوان رقيب قدرتمند) بر سر اصولگرايان حس مي‌شد، با همه ريش‌سفيدي‌ها و رايزني‌ها اين وحدت ممکن نشد، چه رسد به اکنون که از آن رقيب قدرتمند، تنها شير بي‌يال و دم و اشکمي به جا مانده است.

مقايسه اين دو وضعيت نشان مي‌دهد که وحدت يا تشتت اصولگرايان هيچ ارتباطي به بودن يا نبودن يک دشمن واقعي يا فرضي ندارد و به همين خاطر است که تکرار مداوم اينکه «اصلاح‌طلبان در کمين‌اند» در سخنان هشدارآميز بزرگان اصولگرا، گروه‌هاي مختلف اين جناح را به حرکت وا نمي‌دارد.

اصولگرايي امروزه به‌مانند يک جسم بيمار است که اعضا و جوارح آن با همديگر همکاري لازم را ندارند. بنگريد به اخبار منتشرشده درباره تحولات اين جناح: گروهي به «انحراف» متهم مي‌شوند. همين به‌اصطلاح «منحرفان» متهم‌کنندگان را به خودرأيي و بيرون کردن رقيب از ميدان متهم مي‌کنند. لاريجاني و قاليباف و باهنر به سکوت و همراهي با «فتنه» متهم مي‌شوند. علي مطهري ابوموسي اشعري خوانده مي‌شود. اين اتهامات و انتقادات نشان مي‌دهد که هرکسي از ظن خود يار اصولگرايي شده است و گاه گرايشاتي در ميان اين گروه‌ها ديده مي‌شود که هماهنگي فراواني با شعارهاي اصلاح‌طلبانه دارد، گاه نيز تشابهاتي با خواسته‌هاي مخالفان نظام.

اصولگرايان طي سال‌هاي اخير پوست انداخته‌اند و ديگر به اصول ثابتي که اين روزها براي اصولگرايي تعريف مي‌شود، تن نمي‌دهند. نمي‌توان همه اين تفاوت‌ها را ناديده گرفت و همه را با ريسماني به نام اصولگرايي به‌هم گره زد. اين در حالي است که همه اين تلاش‌ها براي حفظ همين ريسمان است. پس ممکن است فشارهاي بيش از حد به اين ريسمان و محکم تر کردن گره‌ها، آن‌را پاره کند. اصولگرايان اکنون به تفاوت‌هايي رسيده‌اند که از تعلق همه آنان به يک جناح نمي‌توان سخن گفت. تفاوت‌ها بيش‌ از آن است که بتوان آن‌ها را زير لواي وحدت، ائتلاف يا آبروداري پنهان کرد.

                                                                  ***

اين‌همه به اين خاطر بيان شد تا گفته شود در مقياسي بزرگ‌تر يک‌دست کردن نظام سياسي هم ممکن نيست. نمي‌توان با گذشت سه دهه از انقلاب، از حذف گروه‌هايي سخن گفت که بسياري از مناسبات کنوني متأثر از حضور و فعاليت آنان است. وقتي وحدت گروه‌هايي که خود را اصولگرا مي‌دانند و حداقل در اين لفظ مشترک هستند، اين‌قدر غيرممکن به‌نظر مي‌رسد، يک‌دست کردن نظام سياسي کشور با همه تفاوت‌هاي گروه‌ها و جناح‌هاي سياسي ممکن نيست. حتي اگر در جلسه سران سه قوه، سه نفر از يک جناح نشسته باشند.

 

 

صید ماهی از درياچه خشکيده

سرمقاله روز دوشنبه 14 شهریور90 روزنامه ابتکار

در عکس‌هاي هوايي ارسالي ماهواره‌ها از شمال‌غرب ايران، لکه‌اي نيلي‌رنگ ديده مي‌شود که گويي حاصل شيطنتي کودکانه است که دواتي را روي زمين واژگون کرده است. اين لکه نيلي که اين روزها در حال خشک شدن و رنگ باختن است، همان است که روزگاري «چيچست» و امروزه به نام اروميه خوانده مي‌شود، همان‌که روزگاري نه‌چندان دور، رقص فلامينگوهاي زيبايش به ما يادآور مي‌شد که محيط‌زيست ما هنوز جايي براي زندگي و پرواز و آواز دارد.

اما چندسالي بود که احوال اين درياچه خوب نبود تا امروز که جهاني به تماشاي احتضارش نشسته است و ما ايرانيان نيز منتظريم تا جنازه‌اش را بر دوش بکشيم و شيون‌کنان و برسرزنان مقصران مرگش را به جهانيان معرفي کنيم.

بدون ترديد رفتارهاي ما ايرانيان، اعم از دولت و ملت، آزمون بزرگي است که در منظر جهانيان از ما گرفته مي‌شود و شوربختانه آنچه در پايان اين آزمون پيش‌بيني مي‌شود، نتيجه‌اي جز «رد شدن» ما نيست.

جهان در تصويري مجازي ما را مي‌بيند که بر بالين بيمار خويش نشسته‌ايم و به جاي دادن تنفس مصنوعي و احياي قلب و اقدامات ديگر، به تلقين شهادتين مي‌پردازيم و هم‌زمان ديگران را مقصر مرگي معرفي مي‌کنيم که هنوز اتفاق نيفتاده و از اين رهگذر براي به زمين زدن طرف و اثبات حرف خود، زير لب دعا مي‌کنيم که بيمار نفس‌هاي آخرش را زودتر به پايان برساند.

به برخي اتفاقات اخير توجه کنيد: نمايندگان مردم در مجلس شوراي اسلامي به دو فوريت طرح نجات اين درياچه رأي مثبت ندادند. برخي از نمايندگان اين مسئله مهم و حياتي را محدود به منطقه‌اي خاص ديدند و اين هشدار فعالان محيط زيست را نشنيده گرفتند که با خشک شدن درياچه اروميه، سونامي نمک جان بسياري از شهروندان ايراني را به خطر خواهد انداخت.

از سوي دولتي‌ها نيز دستگاه‌هاي مرتبط با موضوع، مسئوليت را از گردن خود ساقط و بر دوش ديگري مي‌اندازند و بيش از اينکه به فکر درياچه باشند، تلاش مي‌کنند تا گردي از انتقاد بر دستگاه مديريتي‌شان ننشيند.

اما آنچه در روزهاي گذشته خود را بيش‌ازپيش نشان داده، اقداماتي است که به بهانه اعتراض به وضعيت کنوني درياچه صورت مي‌گيرداز يک طرف و نحوه برخورد مسئولان با اين اعتراضات از طرف ديگراست. هر دو طرف هم موضوع را سياسي مي‌بينند و هم تلاش مي‌کنند به اين مشکل زيست‌محيطي رنگ سياسي و حتي امنيتي بدهند.

معترضان را مي‌توان به دو بخش تقسيم کرد: گروهي که فارغ از انگيزه‌هاي سياسي، وضعيت اسف‌بار درياچه دلشان را به درد آورده و راه نجات درياچه را اعلام خطر به متوليان امر مي‌دانند و اين روزها از طريق بيانيه و مصاحبه و گزارش مي‌خواهند آژير خطر را به صدا درآورند.

اما گروهي ديگر از معترضان گويي انگيزه‌هاي ديگري را در اعتراضات خود تزريق کرده‌اند؛ انگيزه‌هايي که واردکردن آن‌ها به يک موضوع زيست‌محيطي نه کمکي به حال آنان و انگيزه‌هايشان خواهد کرد و نه به حال زار درياچه اروميه. براي مثال ورود گروه‌هايي با تمايلات تجزيه‌طلبانه از خارج کشور به يک موضوع داخلي و زيست‌محيطي تنها کاري که خواهد کرد، اين است که انگيزه‌هاي مشروع و منطقي معترضان واقعي را تحت‌تأثير قرار خواهد داد.

از سوي ديگر، برخورد برخي مسئولان با اين موضوع و اتخاذ تدابيري که معمولاً براي حرکت‌هاي برانداز انديشيده مي‌شود، نه‌تنها فضا را آرام نکرده، بلکه ورود گروه‌هاي ديگر را در ميان معترضان سرعت خواهد بخشيد و بر التهابات خواهد افزود. وقتي مسئولي اعتراضات را برنامه‌ريزي دشمن نظام مي‌داند، درحقيقت در کنار کساني قرار مي‌گيرد که مي‌خواهند از ميان معترضان صلح‌جو و دلسوز محيط‌زيست به يارگيري بپردازند.

                                                         ***

موضوع نجات درياچه اروميه از هر طرف که درست بنگريم، يک موضوع کاملاً زيست‌محيطي است. اگرچه در بطن آن اعتراض به مسئولان دولتي به خاطر کم‌کاري‌شان وجود داشته باشد و اگرچه بازخواست نمايندگاني باشد که به مجلس رفته‌اند تا از حقوق ملت دفاع کنند؛ ولي نجات بخش مهمي از زندگي موکلان خود را شايسته «فوريت» نمي‌دانند.

درياچه اروميه در حال مرگ است. اين بزرگ‌ترين آبگير دائمي غرب آسيا در روزگاران سرزندگي خود، هيچ ماهي‌اي براي صيد نداشت، چه رسد به امروز که در حال احتضار است. براي هر دو طرف ماجرا بهتر است که قلاب‌هايشان را بيرون بکشند و بگذارند رسيدگي به اين بيمار محتضر در فضايي آرام و منطقي دنبال شود.

 

موش‌ها و ديکتاتورها   

سرمقاله روز دوشنبه ۷شهریور ۹۰ روزنامه ابتکار

ديکتاتورها باوجود همه نفرتي که نامشان برمي‌انگيزاند، موجودات جالبي هستند. زندگي خصوصي‌شان، رفتار و گفتارشان، زنان و فرزندان و خانه‌ها و دارايي‌هايشان، همه و همه حتي براي مردمي که زير بار مشکلات سال‌هاي ديکتاتوري‌شان له شده‌اند نيز جالب توجه است. به همين خاطر است که حتي پس از سقوط، زندگي‌نامه‌هايي که از آنان به چاپ مي‌رسد، گاه در تيراژ ميليوني، مخاطب پيدا کرده و از اين رهگذر، ناشران و زندگي‌نامه‌نويسان حرفه‌اي را به تاجراني سرشناس بدل مي‌کند.

ظاهراً ديکتاتورها خود را قدرتمندترين موجودات روي زمين مي‌دانند و به‌واسطه دستگاه‌هاي تبليغاتي خود، اين قدرت را به همه زمينه‌ها تسري داده و به خورد مردم مي‌دهند (مثلاً کتاب اقتصادي، سياسي و اجتماعي قذافي و رمان‌هاي منتسب به صدام حسين). از سوي ديگر، در باور عامه موش موجودي است کوچک و ترسو و ضعيف که با هر تهديدي فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهد. ظاهراً در همه ادوار تاريخ اين دو موجود، يکي ظاهراً قدرتمند و ديگري ضعيف، در مواقعي باهم تلاقي مي‌کنند. در اين نوشته تلاش مي‌شود به مواردي از برخوردها اشاره شود.

1. ديکتاتور مخالفان را موش مي‌خواند

هنوز سخنان سرهنگ معمر محمد قذافي «رهبر جماهيريه عربي سوسياليستي خلق عظيم ليبي» در گوش مردمان طنين‌انداز است که مخالفان خود را موش‌هايي مي‌خواند که از سوراخي به سوراخي فرار مي‌کنند. وي در پناه ديوارهاي چندلايه سيماني و از پشت تانک‌هاي جنگي و ادوات زرهي خود، مردان و زنان به‌تنگ‌آمده از حکومت چهل‌وچندساله‌اش را موجوداتي مي‌داند که مانند اين حيوان موذي عمل مي‌کنند. اين در حالي است که اين مردان و زنان در نبردي نابرابر به مصاف ماشين جنگي او آمده‌اند.

اين تنها صداي قذافي نيست که مخالفان را اين‌چنين خطاب مي‌کند. محمدرضا پهلوي، آخرين شاه ايران و صدام‌حسين، ديکتاتور عراق، نيز در پناه تصوير خودساخته‌اي از قدرت و در محاصره ژنرال‌ها و ادوات نظامي ارتش‌هاي خود، مخالفان را به موجوداتي منتسب مي‌کردند تا هم خود را قدرقدرت نشان دهند و هم آنان را تحقير کرده باشند. روان‌ پريشان اين ديکتاتورها آنان را وا مي‌دارد تا بزرگي و قدرت خود را بر تحقير و ضعف ديگران بنا نهند.

2. ديوار موش دارد، موش هم گوش دارد

ديکتاتوري يک بار ديگر با موش تلاقي مي‌کند و اين‌بار هم زماني است که خود را در اوج قدرت مي‌بيند. در اين زمان، دستگاه‌هاي امنيتي و اطلاعاتي با بيشترين بودجه و امکانات گسترش يافته‌اند و حتي اگر چنين نباشد، در منظر عام اين‌گونه وانمود مي‌شود که اين دستگاه‌ها در حکم چشم و گوش ديکتاتور، هميشه بيدار و گوش به زنگ هستند تا کوچک‌ترين صداي مخالف را بشنوند و در نطفه خفه کنند.

دستگاه ديکتاتوري از اين ضرب‌المثل «ديوار موش دارد، موش هم گوش دارد» بيشترين استفاده را مي‌برد تا هم ترس را در دل شهروندان نهادينه کند و هم بي‌اعتمادي به همديگر را. ديکتاتور بدين وسيله با يک تير دو نشان مي‌زند: هم قدرت اطلاعاتي و امنيتي خود را به رخ مردمان مي‌کشد و هم از يکپارچگي آنان جلوگيري مي‌کند.

3. يک سوراخ موش چقدر مي‌ارزد؟

گويي دست تقدير، موش را تنها در سرنوشت روزهاي قدرت و شوکت ديکتاتورها ننوشته است، بلکه در دهليزهاي تاريک تاريخ يک بار ديگر اين موش است که بر سر راه ديکتاتورهاي سرنگون و فراري ظاهر مي‌شود تا وجه ديگري از شخصيتشان را به خودشان نشان دهد. وجه ترس و بزدلي و موش‌صفتي انسان‌هايي که پوست شير بر تن کرده‌اند.

هنوز تصاوير بيرون‌آوردن صدام‌حسين از سوراخ تاريکي در نزديکي زادگاهش در هيئت مردي کثيف و پشمالو در حافظه مردم جهان، گرد و خاک کهنگي نگرفته که افسانه سوراخ‌هاي زيرزميني سرهنگ معمر قذافي به يکي از جذاب‌ترين بخش‌هاي تحولات امروز ليبي بدل شده است.

اکنون او همه شوکت و دبدبه بدوي و حرمسراي مدرن خود را وانهاده و جان حقيرش را به دندان گرفته و چهاردست‌وپا در دهليزهاي نمور و تاريک طرابلس مي‌خزد و حريصانه به زندگي آرام و بي‌دغدغه موش‌هايي مي‌نگرد که آوازه‌خوان از روبه‌رو مي‌آيند.

برخورد رياکارانه با مفهوم «حزب»  

 سرمقاله  روز یکشنبه ۲۳ مرداد ۹۰ روزنامه ابتکار

پس از سپري‌شدن دوران حکومت‌هاي ملوک‌الطوايفي و تشکيل دولت مدرن، هيچ‌کس نمي‌تواند منکر رابطه «حزب» با «دولت» شود. سازوکار انتخاب دولت‌ها معمولاً بدين‌گونه است که يا حزب پيروز در انتخابات، دولت تشکيل مي‌دهد يا احزابي که بيش از ديگران توجه عموم را جلب کرده‌اند، دولتي ائتلافي تشکيل مي‌دهند و گاه نيز فردي غيرحزبي با حمايت احزاب مختلف و دراختيارگرفتن امکانات آن‌ها پيروز انتخابات شده و مأمور تشکيل دولت مي‌شود.

همه اين موارد نشان از آن دارد که رابطه حزب و رسيدن به قدرت انکارناشدني است. (البته رسيدن به قدرت استثنائاتي نيز دارد، مانند انقلاب و کودتا که از طريق احزاب و عملکرد قانوني آن‌ها امکان‌پذير نيست.)

در نظام اسلامي پس از انقلاب نيز دست‌اندرکاران انقلاب و روحانيون نزديک به رهبري نظام تازه‌تأسيس، يکي از اولين اقدامات و دغدغه‌هاي خود را تشکيل حزب قرار دادند. آنان به‌خوبي دريافته بودند که براي حکومت‌داري و ادامه نظامي که برايش تلاش کرده‌اند، روش حکومت‌داري مدرن و تربيت نيروي انساني ورزيده براي اين مهم لازم است. پس بي‌هيچ پرده‌پوشي و تعارفي عنوان اولين تشکل خود را پس از انقلاب «حزب» گذاشتند. آنان اگرچه در سال‌هاي پيش از انقلاب، تشکل‌هايي با عناوين جامعه روحانيت مبارز و انجمن‌اسلامي و... داشتند، اما پس از انقلاب و انتقال فعاليت‌هاي خود به زير تابلوي يک حزب نشان دادند که به الزامات حکومت‌داري و فعاليت در يک دولت مدرن پي برده‌اند. بسياري از نيروهاي سياسي و اجرايي کشور بدون ترديد تربيت‌شده اين حزب و احزاب بعدي تشکيل‌شده در نظام اسلامي هستند.

اما با گذشت بيش از سه دهه از انقلاب، برخوردي رياکارانه با مفهوم حزب آغاز شده است که در ميان دو جناح اصلي کشور، اصولگرايان درصد بسيار زيادي از اين موضوع را به خود اختصاص داده‌اند. به‌جز اظهارنظر برخي از چهره‌هاي روحاني و سياسي اين جناح که در سال‌هاي گذشته، در مذمت حزب سخن بسيار گفته‌ و هميشه خود و دوستان خود را خارج از دايره‌هاي حزبي تعريف‌ کرده‌اند، در چند روز گذشته نيز برخي از چهره‌هاي سياسي اين جناح دراين‌باره حجت را تمام کرده‌اند. يکي مي‌گويد: «تا مراجع هستند، يخ احزاب نمي‌گيرد؛ چون مرجع تقليد يک فتوا مي‌دهد و زيرآب هرچي حزب است، مي‌زند. اينجا که امريکا نيست که دو حزب به جان هم بيفتند. در ايران پا گرفتن احزاب شدني نيست.»

ديگري به نقل از بزرگان روحاني اين جناح مي‌گويد که هر کاري مي‌کنيد، فقط حزب تشکيل ندهيد. اين اظهارنظرها در حالي انجام مي‌شود که اين افراد خود عضو مجموعه‌هايي هستند که همه الزامات يک حزب را دارند. همايش برگزار مي‌کنند، افرادي را براي شوراي مرکزي انتخاب مي‌کنند، بيانيه مي‌دهند، از خبرنگاران دعوت مي‌کنند و نشست‌ مطبوعاتي مي‌گذارند و...؛ اما به‌جاي تابلوي حزب بر سردر تشکل خود، عباراتي مانند «جامعه» و «جبهه» و... مي‌نويسند. اين برخورد رياکارانه با اين پديده، يادآور داستان پادشاهي است که در شبي زمستاني از سوز سرما به کلبه دهقاني پناه مي‌برد و وقتي طلب لحاف مي‌کند، دهقان مي‌گويد تنها پالاني در کلبه دارد و پادشاه عتاب مي‌کند که «اسمش را نياور، خودش را بياور».

به‌نظر مي‌رسد اين نوع نگاه به حزب، يعني استفاده از آن براي رسيدن به اهداف سياسي و انکار هم‌زمان آن، به دلايلي صورت مي‌گيرد که شايد دو مورد زير از آن جمله باشد.

. نپذيرفتن الزامات قانوني تشکيل يک حزب: اين گروه‌هاي حزبي به اين دليل نام آن‌را بر زبان نمي‌آورند که الزامات و ضوابط قانوني را در پي دارد. مثلاً براي تشکيل گردهمايي‌ها و راهپيمايي‌ها و... نياز به مجوز قانوني دارد و پايبندي به اين موارد ممکن است دست‌وپاگير باشد و گاه نيز اين بزرگان شأن خود را اجل از اين مي‌دانند که دست به دامان مسئولان دولتي و قانون شوند و اصولاً اين موضوع ‌را دستاويزي براي فرار از پاسخگويي مي‌دانند و با آينده‌نگري زيرکانه‌اي(!) به دنبال «پروانه فعاليت» نمي‌روند؛ چراکه ممکن است روزي از طرف مراجع قانوني «لغو» شود.

. دوري از تصورات منفي مردم درباره احزاب: اين افراد بارها در طول اين سال‌ها به‌جاي مذمت باندبازي و گروه‌بازي و فاميل‌بازي، از تعبير «حزب‌بازي» استفاده کرده‌اند و از اين منظر بخشي از جامعه‌‌ي خسته از اين معضلات را به‌سوي خود جذب کرده‌اند و اکنون باوجود نياز شديدشان به حزب، از نام آن دوري مي‌کنند و مانند پادشاه فوق‌الذکر آن‌را بدون اسم مي‌پسندند.

                                                                 ***

به‌نظر مي‌رسد اين برخوردهاي دوگانه از نگاه مردم دور نمي‌ماند؛ مردمي که هم از برخي احزاب رفتار نامناسب ديده‌اند و هم از تشکل‌هايي با رسم حزبي و نه اسم حزب. پس نمي‌توان هم در پناه «پالان» از سرما در امان ماند و هم نام آن‌را «لحاف زردوز» نهاد.

 

خبرنگاري تشويش اذهان نيست!    

سرمقاله دوشنبه ۱۷ مرداه ماه ۱۳۹۰ روزنامه ابتکار

تقويم هجري‌شمسي که اساس کار و زندگي و تفريح ما ايرانيان است، پر شده از روزهايي براي تکريم و تمجيد گروه‌ها و اصناف مختلف. يک روز هم که مصادف با شهادت خبرنگاري شده که در حين انجام رسالت خبرنگاري خود جان به جان آفرين تسليم کرده، به نام «روز خبرنگار» ثبت شده است.

هرساله در روزهاي منتهي به مرداد، سيل پيام‌هاي تبريک و دعوت به آيين‌هاي بزرگداشت خبرنگاران و ضيافت‌هاي شام و (جديداً افطاري) به دفتر رسانه‌هاي خبري ارسال مي‌شود. مقامات و نهادها در ارسال پيام تبريک به خبرنگاران حوزه‌هاي مختلف مسابقه مي‌گذارند. جست‌وجويي کوتاه در فضاي اينترنت درباره روز خبرنگار، سيلي از اخبار مربوط به اين تبريک‌ها را به جست‌وجوگر نشان مي‌دهد. از ارتش جمهوري اسلامي ايران گرفته تا نيروي انتظامي و ازمقامات ورزشي و فرهنگي و اقتصادي کشور گرفته تا مسئولان محلي و منطقه‌اي، همه و همه ضمن تبريک اين روز «خجسته» و آرزوي موفقيت براي اين قشر «زحمتکش»، در جملاتي مشابه خواستار آن مي‌شوند که «خبرنگاران عزيز با اطلاع‌رساني درست و به موقع و نقد و تحليل‌هاي دلسوزانه و نشان‌دادن زواياي تاريک و کاستي‌ها و کمبودهاي حوزه‌هاي مختلف» رسالت خبرنگاري خود را به نحو احسن انجام ‌دهند. بسياري از اين مسئولان در سخنان و پيام‌هاي خود، در بيان وظايف و رسالت خبرنگاران، گاه دست بر نقاطي مهم و حياتي درخصوص اين حرفه مي‌گذارند که علماي علم ارتباطات و تدوين‌کنندگان وظايف خبرنگاري نيز انگشت به دهان مي‌مانند که: «اي دل غافل! ديدي ما از چه نکته‌هايي غفلت کرده بوديم.»

اما همه اين اتفاقات يک هفته بيشتر و کمتر دوام پيدا نمي‌کند و در بقيه ايام سال خبرنگار به موجودي «فضول، گستاخ، بي‌مسئوليت» و ده‌ها موجود منفي ديگر تبديل مي‌شود که کارش شده «سياه‌نمايي، منفي‌بافي، زير سؤال‌بردن خدمات و دستاوردهاي حوزه‌هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و ريختن آب به آسياب دشمن» و درنهايت «تشويش اذهان عمومي» که اين آخري بار حقوقي و کيفري نيز پيدا مي‌کند و از او موجودي ترسو و محتاط بار مي‌آورد. همان چيز‌ي که برخي مسئولان در بقيه روزهاي سال از خبرنگار توقع دارند. براي اثبات اين موضوعات نيازي به مراجعه به آرشيوها نيست. اظهارنظرهاي هرروزه برخي مسئولان گواه اين مدعاست.

در جريان اخبار مربوط به تجاوزهاي گروهي و قتل‌هاي اخير که داد بسياري از مسئولان را هم درآورد، يکي از اولين متهمان رسانه‌ها بودند. گاه اين‌قدر اتهامات به رسانه‌ها شديد بوده که متجاوزان و قاتلان اندکي احساس سبکي مي‌کنند که شريک جرمي نيز پيدا کرده‌اند و مي‌توانند بخشي از بار گناهان خود را بر دوش او بگذارند.

در جريان حوادث سياسي چند سال اخير نيز به‌نظر مي‌رسد که خبرنگاران از اتهامات مختلف در امان نمانده‌اند، به‌گونه‌اي که حتي برخي از خبرنگاران و روزنامه‌نگاران حوزه‌هاي اقتصادي و فرهنگي نيز به برخي جرائم امنيتي متهم شده‌اند.

در نزديک‌ترين اتفاق به روز خبرنگار که نشان‌دهنده اين نوع نگاه مسئولان به حوزه خبر و رسانه است، مي‌توان به حذف رشته‌هاي مرتبط با خبرنگاري در مهم‌ترين دانشگاه‌هاي کشور اشاره کرد. گويي صاحبان اين ديدگاه به اين نکته مهم رسيده‌اند که «سرِ چشمه شايد گرفتن به بيل/ چو پر شد، نشايد گرفتن به پيل» و ازاين‌رو تربيت و آموزش موجوداتي فضول و کنجکاو را چندان به صلاح مملکت نمي‌دانند.

                                                         ***

به‌عنوان يک روزنامه‌نگار شايد بتوان فرصت عزت و احترام يک‌روزه را غنيمت شمرد و به اين مسئولان نکته‌هايي را يادآور شد که خبر يک فرصت است که در برابر غفلت بي‌خبري بايد آن‌را مغتنم شمرد. برخلاف آن چيزي که درباره تاثير برخي خبرها گفته مي‌شود، تشويش اذهان عمومي نيست، بلکه تشويش ذهن مسئولاني است که براي ادامه مسئوليت خود نياز به آن دارند؛ چراکه فايده انگشت نهادن رسانه‌ها بر سياهي‌ها و نورافشاني زواياي تاريک جامعه، در اولين مرحله متوجه مسئولاني خواهد بود که قصد ادامه مسئوليت در جامعه‌اي سالم و قدرتمند دارند. رسانه‌ها تنها خبر اقدامات مسئولان را به مردم نمي‌رسانند، بلکه برعکس مي‌توانند خبرهاي مهم‌تري را از مردم به مسئولان ببرند.

درستايش کار بزرگ «آمنه»

 سرمقاله روز دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰روزنامه ابتکارameneh

روز گذشته «آمنه بهرامي» با حدقه‌هايي خالي از عنبيه و عدسي و قرنيه، چشم به جهان ديگري گشود که سال‌هاست انديشمندان و مصلحان جهان مردم را به آن رهنمون مي‌‌شوند.

هفت سال پيش، زيبايي و بينايي دختري جوان هدف کور جنون جواني قرار گرفت و به تاراج رفت؛ جواني که مدعي عشق بود؛ اما در درون، بشکه‌اي از باروت بود و نفرت. جواني که خود هيچ‌چيز نمي‌ديد الا آنچه به دروغ نام عشق بر آن گذاشته بود؛ پس تصميم گرفت که چشم‌هاي ديگري را از ديدن رنگ‌ها و زيبايي‌ها محروم کند.

اين‌چنين بود که در غروب يک روز پاييزي، همه نفرتش را در ظرفي از اسيد مي‌ريزد و بر رؤياهاي دختري جوان مي‌پاشد و آينده‌اي سراسر کابوس را برايش رقم مي‌زند.

از آن روز تا کنون آمنه بهرامي جهان را در پي زيبايي و بينايي زايل‌شده‌اش زير پا مي‌گذارد و از شهري به شهري و از کشوري به کشوري سفر مي‌کند تا اندکي از رؤياهاي دخترانه‌اش را بازيابد؛ اما گويي دست تقدير، سرنوشت ديگري را برايش رقم زده است.

با پيگيري‌هاي آمنه و خانواده‌اش در دادگاه، حکم قصاص عامل اين جنايت صادر مي‌شود. مقايسه عکس‌هاي آمنه قبل و بعد از اين اتفاق شوم، بسياري را همچون قضات پرونده متقاعد مي‌کند که «چشم در برابر چشم» مقياسي کوچک از عدالت است.

اما تصميم بزرگ آمنه روز گذشته گرفته شد. زماني‌که همه‌چيز براي «قصاص» آماده بود تا چشم‌هاي جواني که خود پيش‌ازاين بر همه‌چيز بسته شده بود، نابينا شود. او اما از حقي که قانون و افکار عمومي برايش قائل شده بودند، گذشت تا زشتي يک عمل را با زشتي ديگري پاسخ نگفته باشد.

بسياري بيش‌ازاين از زيبايي عفو گفته‌اند و ديگراني درهمين‌باره، فارغ از تلخي‌ها و مصائب آمنه و خانواده‌اش، از لذت بخشش سخن رانده‌اند؛ اما آنان که در متن حادثه بوده‌اند و تلخي‌هاي اين اتفاق را ديده‌اند، مي‌دانند که خاموش‌کردن آتش انتقام به چه ميزان دشوار است؛ کاري که آمنه و خانواده‌اش با بزرگي از پس آن برآمده‌اند. او چشمان کسي را به او بخشيده که پيش‌ازاين بينايي‌اش را از او گرفته بود. بايد در جاي آمنه بهرامي نشسته باشي و جهان را در غيبت چشم‌ها، از دريچه‌اي ديگر ببيني تا کاري چنين دشوار برايت آسان شود.

اينک دختري از همين شهر حلقه مفقوده اتفاقات اخير را به ما نشان داده است. او فارغ از هياهوي مسئولان امور اجتماع و سياست و امنيت و ديدگاه‌هاي کارشناسان اين حوزه، که اظهارنظرشان از شدت عمل و انتقام و تهديد و تنبيه تا کاستي‌هاي قانوني و کار فرهنگي را دربر مي‌گيرد، وارد ميدان شده و درس خود را به ما داده است.

او بارها تا مرز انتقام پيش رفته است. بارها در برابر التماس‌ها براي گذشتن از حق خود ايستاده است. او بارها دست به چهره برده و جاي خالي چشمانش را لمس کرده است. او بارها درد و حسرت خانواده‌اش را در هق‌هق گريه‌هايشان احساس کرده است. پس بيراه نيست اگر بگوييم درست‌ترين تصميم را او گرفته. او از متن حادثه براي ما پيام فرستاده است. آمنه در غيبت چشم‌هايش همه‌چيز را به‌خوبي ديده است. به احترام او و کار بزرگش کلاه از سر برداريم و پيش پايش به احترام برخيزيم.

 

صدای زنگ ها را خاموش نکنیم

«زنگ خطر موج سوم ايدز به صدا درآمد» اين خبر جديدي است که حامل هشداري جديدتر است. اين هشدار را نه روزنامه‌نگاري به قصد تشويش اذهان عمومي مطرح کرده است و نه رسانه‌هاي معاند خارج از مرزها به آن دامن زده‌اند. اين زنگ را در همين نزديکي و بيخ گوش ما، رئيس اداره ايدز وزارت بهداشت به صدا در آورده است.
به خبر دقت کنيد. اين مقام مسئول مي‌گويد: «موج سوم ايدز». باوجوداين هنوز برخي از مراجع رسمي موج اول و دوم اين بلاي قرن را در کشور ما باور نکرده‌اند يا به عبارتي ديگر انکار کرده اند. به گفته همين مقام مسئول، يکي از مهم‌ترين علل افزايش تعداد مبتلايان «ارتباطات جنسي محافظت‌نشده» است. توجه به اين علت نشان مي‌دهد که تکذيب اين معلول (يعني موج سوم ايدز) درحقيقت انکار علت آن، يعني (ارتباطات جنسي محافظت‌نشده) است و براي اين کار هم مراجع مختلفي دست‌به‌دست هم مي‌دهند تا پروژه انکار به سرانجام برسد.
يکي از اين مراجع ممکن است مقامات انتظامي باشند که احتمال دارد با آسمان و ريسمان‌ بافتن‌هاي عجيب و غريب علت اين بيماري را به ضعف مديريت خودشان نسبت بدهند. پس چه بهتر که از اول منکر قضيه شوند(!).
يکي ديگر از اين مراجع ممکن است متوليان امور دين باشند که به همين شيوه علت اين بيماري را به ضعف ايمان مردم نسبت دهند که آن‌هم به کم‌کاري واعظان و آمران‌به‌معروف و ناهيان‌ازمنکر و... مربوط مي‌شود.
دستگاه‌هاي متولي امر آموزش هم که يد طولايي در انکار اين نوع آمارها داشته‌اند، از همين منظر به قضايا نگاه مي‌کنند. تأييد علت اين بيماري ممکن است پاي ضعف مديريت آنان را وسط بکشد؛ پس چه بهتر که در کنار تکذيب اعتياد در مدارس و افت تحصيلي و افزايش مردودي دانش‌آموزان و مواردي از اين قبيل، اين خبر هم تکذيب شود.
اعلام اين خبر از سوي يک مقام وزارت بهداشت دليلي بر نبودن اين تفکر در اين بخش از مديريت کشور نيست. ممکن است چند روز ديگر يک مقام مسئول بالاتر، که با انتشار اين خبر بخشي از مديريتش تهديد مي‌شود، يا خود موضوع را تکذيب کند يا از مقام مذکور بخواهد که اين کار را انجام دهد. بي‌دليل نيست که در يک روز، هم امام‌جمعه تهران و هم جانشين فرمانده نيروي انتظامي کشور، در اظهارنظري مشابه، وجود ناامني را در کشور انکار مي‌کنند. اين در حالي است که در چند روز گذشته، برخي از مراجع تقليد و مسئولان کشور هشدارهاي بي‌سابقه‌اي درخصوص افزايش ناامني در کشور مطرح کرده و خواستار توجه جدي نيروي انتظامي و قوه‌قضاييه به اين موضوع شده‌اند.
                                                                 ***
خاصيت زنگ‌ها هشدار است. اگر در خانه بنشينيم و صداي زنگ خطر خانه و ماشين را خاموش کنيم يا صداي تلويزيون را که همه چيز را خوب و اميدوارکننده نشان مي‌دهد، بلند کنيم تا صداي ناهنجار زنگ‌ها را نشنويم، ممکن است دزد يا دزداني در اوضاع امني که غفلت خودساخته ما برايشان فراهم آورده است، با کوله‌باري از اسباب و اجناس نفيس و گران‌بها خانه را ترک کنند، درحالي‌که به‌تمسخر با صداي تلويزيون همراهي مي‌کنند که: همه‌چي آرومه...


حسین پناهی شازده کوچولوی 48 ساله

این مطلب را چندسال پیش در روزنامه اعتماد ملی نوشتم امروز اینجا گذاشتم که هم یادی از حسین پناهی باشد و هم اعتماد ملیpanahi

« اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.» اين پژواك صداي « شازده كوچولو » آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.
شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.
مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

                                                           ***
حسین پناهی شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام « دژكوه » در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده « بي‌بي‌يون » از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. هم در شوشتر به معلمي پرداخت و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد
سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند حسين پناهي شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.
پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. « دو مرغابي در مه » داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،« الياس » يا « اليوت » دو مرغابي در مه است.
سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان « سايه خيال » جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.« سايه خيال » كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسین پناهی است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسین پناهی بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال « دزدان مادربزرگ » حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسین پناهی با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت « دو مرغابي در مه» همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب « دزدان مادربزرگ »، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.
عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.
حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر « چيزي شبيه زندگي » از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، « چيزي شبيه زندگي » در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌
بازي در فيلم سينمايي « كشتي يوناني » از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي « يحيي و گلابتون » ، « آژانس دوستي » و « آواز مه » و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال « امام علي » از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام « سلام خداحافظ » كارهاي واپسين زندگي او است.
و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.
حسین پناهی گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن « آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.» ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب « دزدان مادر بزرگ » را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.
گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.
حسین پناهی همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.
                                                            ***
آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.
آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>
جناب آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.
او برگشته. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

در برابر مدارا نايستيم!

سرمقاله روز دوشنبه 27 تیرماه 1390 روزنامه ابتکار

در نقشه جغرافيا در همسايگي ما کشوري قرار گرفته که از هرچه نشان داشته باشد، از «مدارا» نشاني ندارد. برادرکشي‌هاي طولاني‌مدت و تعصبات قومي، نژادي، گروهي و حزبي، از اين جغرافيا، تاريخي پر از جنگ و کشتار ساخته است. اين‌همه البته به گذشته‌اي دور تعلق ندارد، که در برابر چشمان باز رسانه‌ها اتفاق مي‌افتد. همان رسانه‌هايي که جهان را به نظاره اين‌همه عداوت و تعصب مي‌نشاند. امروز تصاويري که جهان از افغانستان در برابر ديدگان خود دارد، تابلويي است که در يک طرف آن شعله‌هاي آتش به آسمان رفته است و در سويي ديگر، عده‌اي به صف ايستاده‌، تفنگ بر دوش صف روبه‌رو را نشانه رفته‌اند. در مرکز تصوير، زناني برقع‌پوش به انواع و اقسام قيد و بندها، دست و پا بسته‌اند و....

در هفته گذشته اما تصاويري بر اين تابلو افزوده شده که هم نشان از گذشته مألوف دارد و هم آينده‌اي متفاوت را نويد مي‌دهد.در يکي از تصاوير برادر رئيس‌جمهور به دست معتمدترين نزديکان خود به قتل مي‌رسد. رئيس گروه نگهبانان که قرار محافظت از وي را امضا کرده بود، خود لوله تفنگ را بر سينه‌اش نشانه رفت و جان از وي ستاند.

در تصوير بعدي، رئيس‌جمهور کرزاي بر جنازه برادر ايستاده و او را به آغوش سرد خاک مي‌سپارد؛ اما هم‌زمان با چشمي تر از قاتلان برادرش با عنوان «برادران» ياد مي‌کند و از آنان مي‌خواهد تا به‌جاي «مرگ» به «زندگي» بينديشند. باوجود انفجار مرگبار ديگري که در مجلس ختم برادرش رخ داد و چند نفر ديگر را به کام مرگ کشاند، در نامه‌اي از سازمان ملل خواست تا نام پانزده مقام طالبان (متهمان قتل برادر) را از ليست تحريم‌ها خارج کند. همه انگيزه او از اين عمل، تشويق اين گروه به ترک برادرکشي است.

اگرچه هنوز زود است که حامد کرزاي را در کنار کسي همچون نلسون ماندلا نشاند و او را در نماد «مدارا» شريک دانست، اما بدون ترديد هر اقدامي از اين دست مي‌تواند به ترويج مدارا و تحمل کمک کند، آنچه نياز اصلي جهان معاصر است.

                                                             ***

به‌نظر مي‌رسد که يکي از علل حوادث تلخ چند سال اخير در کشور ما، که کار از انکار و تکذيب آن گذشته است، نداشتن ارزشي با عنوان مداراست. موضوعي که عمداً در برابر دفاع از ارزش‌ها و قانون و مقدسات گذاشته شد تا تمايل به آن هزينه‌اي گزاف داشته باشد. هزينه‌اي به بهاي زير پا گذاشتن قانون و مقدمات غافل از آن که هم آموزه‌هاي ملي و هم در دستورات مذهبي ما توجه به اين موضوع (مدارا) در رديف فرامين الهي قرار گرفته است.

توجه به اظهارات برخي افراد دخيل در جريانات اخير کشور نشان مي‌دهد که نه‌تنها در برنامه‌هاي خود هيچ جايي براي اين موضوع حياتي باز نکرده‌اند، بلکه توجه به آن‌را نيز نهي مي‌کنند و عجيب اينکه از جايگاه دين و نظام نيز دراين‌باره قلم مي‌فرسايند و سخن مي‌رانند.

نگاهي گذرا به برخي از اتفاقات چند سال اخير کشور و حتي برخي اقداماتي که به‌نظر مي‌رسد در شرف وقوع باشد، نشان مي‌دهد که با تزريق اندکي مدارا به بدنه تصميمات و اقدامات مي‌توانستيم از ميزان هزينه‌هايي بکاهيم که دراين‌باره صرف شد.

به باور نگارنده جان ايراني و روح اسلامي نمي‌تواند فارغ از مدارا در جسم ما خانه داشته باشد. ما هر کار که کنيم، نمي‌توانيم اين مدارا را ناديده بگيريم. اما آنچه دراين‌باره حاصل شده، اقداماتي است که در غياب مدارا انجام گرفته، گويي آن‌را براي مدتي به تعطيلات فرستاده‌ايم.

يکي از دلايل آن نيز ممکن است اين باشد که افرادي در مقام مسئول و محل مراجعه مردم، با تمام توان تلاش مي‌کنند اين بُعد از شخصيت انساني ما را در تصميمات کم‌رنگ کنند و بالاتر اينکه ما را به جنگ مدارا بفرستند. مدارا بخشي از وجود ماست، آن‌را انکار نکنيم.

 

وقتي رسانه وظيفه امنيتي پيدا مي‌کند  

سرمقاله روز دوشنبه 20تیرماه 1390 روزنامه ابتکار

براي ما که در ايران زندگي مي‌کنيم، تعطيلي يک رسانه به دلايلي همچون «تشويش اذهان عمومي»، «تبليغ عليه نظام»، «نشر اکاذيب» و... امري معمول به‌نظر مي‌رسد. اما عجيب است که ناگهان اعلام شود رسانه‌اي به دليل آنچه «رسوايي شنود و مکالمات خصوصي شهروندان» خوانده مي‌شود، تعطيل ‌شود، آن‌هم در کشوري که ادعاي رسانه‌هايش در حفظ حريم خصوصي گوش فلک را کر کرده است.

ماجرا از اين قرار است که هفته‌نامه «اخبار جهان» از زيرمجموعه گروه رسانه‌اي «نيوز اينترنشنال» متعلق به «رابرت مرداک»، مرد افسانه‌اي دنياي رسانه، متهم به استخدام کارآگاهان خصوصي براي شنود غيرقانوني مکالمات برخي از شهروندان انگليس مي‌شود.

اگرچه پيش‌ازاين بارها از ارتباطات پنهان و آشکار رابرت مرداک با آنچه «مافياي رسانه» خوانده مي‌شود، گفته شده است، اما اتفاق اخير به‌وضوح نشان داده که تنها خطرات حکومت‌ها و رقبا نيست که رسانه را تهديد مي‌کند، بلکه در درون خود رسانه دامي نهفته است ککه هرلحظه ممکن است باز شود و آن را ببلعد، اتفاقي که براي اين هفته‌نامه پرتيراژ افتاده است.

اين موضوع نشان مي‌دهد که هر زمان که رسانه‌اي کارکرد و وظيفه اطلاع‌رساني خود را کنار گذاشته و وارد حيطه‌هاي ديگري شود، بيش‌ازآنکه به ديگري زيان بزند، اسباب نابودي خودش را فراهم کرده است، حتي اگر تعطيل و توقيف و لغو مجوز هم نشود.

اين تجربه نشان داده است که رسانه اي که فلسفه وجودي اش وابسته به مخاطبان است، هرگاه به جبهه قدرت بپيوندد( قدرت حکومت ها يا قدرت باندهاي مافيايي) مخاطبان از آن رويگردان مي‌شوند با آن همان مي‌شود که با اين نشريه انگليسي 167 ساله شد. حتي اگر دستي به دامن قدرت آويخته باشد.

در اين دگر ديسي چند اتفاق خواهد افتاد:يکي اينکه مهم‌ترين سرمايه رسانه را که همان اعتماد مخاطب است، از دست مي‌دهد. ديگر اينکه در مقابل مخاطب مي‌ايستد که اين امر به چيزي فراتر از بي‌اعتمادي يعني «دشمني مخاطب» مي‌انجامد. آخر اينکه بايد عنوان رسانه را از خود بردارد و مثلاً بنگاهي تجارتي يا تشکيلاتي ‌امنيتي شود.

                                                                      ***

اين گفته شد تا آن‌چنان‌که جوالدوزي به رسانه‌هاي غربي مي‌زنيم، سوزني هم به رسانه‌هاي خودمان بزنيم، به‌ويژه آنان که سال‌هاست کارکرد رسانه‌اي خود را از دست داده‌اند.

در کشور ما هم بدون اينکه ماجراي «واترگيت» اتفاق بيفتد و يا رسوايي مجله انگليسي «اخبار جهان» رسانه‌اي شود، برخي رسانه‌ها بي‌هراس از اين سرنوشت، به اقداماتي از اين نوع دست مي‌زنند. چند سال پيش، يک فيلمساز منتقد نظام گفته بود: «مسائل مربوط به مادرم از سوي روزنامه.... ملي اعلام شده است.» اشاره وي به اطلاعاتي بود که درباره زندگي شخصي‌اش در روزنامه‌اي ملي و متعلق به نظام درج شده بود.

بارها مطالب خصوصي برخي از احزاب و افراد در مطبوعات خاصي درج و منتشر شده است. اين مطالب اگرچه از تازگي و جذابيت خاصي برخوردار است و احتمالاً مخاطبان زيادي را هم جلب مي‌کند، اما هر فرد آشنا به رسانه مي‌داند که اين خبررساني نيست و يا حداقل در اين خبررساني پرده‌هايي از قانون دريده شده است. يکي اينکه حريم خصوصي افراد نقض مي‌شود و ديگر اينکه قانون در منظر مردم بي‌اعتبار مي‌شود.

در رسانه‌هاي ديداري و شنيداري کشور که بي‌هراس از هيچ رقيبي برنامه‌هاي خود را تهيه و پخش مي‌کنند نيز ديده مي‌شود که اطلاعات و اخباري منتشر مي‌شود که نه هيچ مقام رسمي‌‌اي آن‌ها تأييد مي‌کند و نه منبع آن معلوم است.

اين موضوعات نشان مي‌دهد که اين نشريات و رسانه‌ها اگرچه در جايگاه يک رسانه معتبر و طرف توجه بسياري از مخاطبان واقع شده‌اند، اما اعتبار تابلوي خود را به حراج گذاشته‌اند. آيا صرف دسترسي به اطلاعاتي که متولي قانوني دارد، مي‌تواند مجوز انتشار آن اخبار هم باشد؟ آيا به نفع رسانه از اعتبار نهادهاي قانوني متولي آن اطلاعات کاسته نمي‌شود؟ مهم‌تر از همه آيا دهن‌کجي آشکار به قانون و قانون‌گذار نيست؟ و در آخر اين که آيا رفتارها تشويق ضمني افراد جامعه به جرائمي نظير افشاي اسرار، آبروريزي، تهمت، دروغ‌پراکني و... نيست؟

 

سؤالاتي درباره جداسازي دختران و پسران در دانشگاه  

سرمقاله دوشنبه 13 تیرماه 90 روزنامه ابتکار

اين روزها در کنار اخبار ريز و درشت سياسي که بخشي از وظيفه ملتهب‌کردن فضاي کشور را برعهده دارند، اخبار و گزارش‌ها و اظهارنظرهاي افراد مختلف درباره موضوع «تفکيک جنسيتي دانشگاه‌ها» نيز بخش ديگري از اين رسالت مهم(!) را بر دوش گرفته است.

از وزير علوم با سخنان تند و محکمش گرفته تا روحانيون برجسته با استدلال‌هايشان، همه‌ و همه بر اين تنور مي‌دمند تا مبادا شعله سخنان و ادعاهاي اصولگرايي و بازگشت به ارزش‌ها(!) خاموشي پذيرد.

اين اظهارنظرها در حالي صورت مي‌گيرد که نياز به پاسخگويي به برخي سؤالات درباره مسائل پيشين در اين مورد احساس مي‌شود؛ سؤالاتي که پاسخ صحيح به آن‌ها بسياري از هيجانات کاذب را خواهدکاست.

1. دکتر کامران دانشجو، وزير علوم، که متولي اصلي اداره دانشگاه‌هاي کشور است، از ابتداي وزارت خود، هميشه با حدت و شدت بر تفکيک جنسيتي دانشجويان دختر و پسر تأکيد کرده است. وي از کساني است که تحصيلات دانشگاهي خود را در انگلستان به پايان رسانده. بدون ترديد مقايسه فضاي دانشگاه‌هاي ايران و انگلستان و روابط پسر و دختر در اين دو کشور قياسي مع‌الفارق است؛ اما در مقايسه وضعيت دانشگاه منچستر (که وزير علوم از آنجا دکترا گرفته است) با دانشگاهي در تهران، اين سؤال مطرح مي‌شود که وزير محترم علوم چه مانعي بر سر راه درس‌خواندن خود مي‌ديده است؟ آيا وضعيت خاص(!) دانشگاه منچستر بر کيفيت آموزش و نمرات ايشان تأثير منفي گذاشته بود؟

2. حجت‌الاسلام قرائتي نيز اين روزها با استدلال‌هايي خواهان تسريع جداسازي دانشجويان دختر و پسر شده است. چيزي که در کلاس‌هاي اين روحاني معلم قرآن و اخلاق ديده مي‌شود، اين است که تعدادي دختر و پسر با رعايت حدود، پاي صحبت‌هايش مي‌نشينند و به يافته‌هاي وي از کلام وحي گوش مي‌دهند و از اين خرمن خوشه‌اي برمي‌چينند، بي‌آنکه حاشيه‌اي ايجاد کرده باشند. سؤال اين است که اگر روزي مسئولاني به درس ايشان وارد شوند و کلاس اخلاقش را «دخترانه و پسرانه» کنند، ايشان چه واکنشي نشان خواهد داد؟

3. «بايد کار فرهنگي کنيم» اين جمله‌اي است که بسياري از مسئولان در هنگام بي‌نتيجه‌ماندن اقدامات سلبي و ايجاد ممنوعيت در برخورد با موضوعاتي مانند مسائل خياباني و درگيري‌هاي ورزشگاه‌ها و... به‌کار مي‌برند. درحقيقت اين مسئولان راه مقابله با اين معضلات را کار فرهنگي مي‌دانند که يک سر آن به دانشگاه‌ها ختم مي‌شود. حال سؤال اين است که چرا دراين‌باره تدبيري وارونه انديشيده مي‌شود؟ چگونه است که براي ممنوعيت‌هاي بيرون از دانشگاه کار فرهنگي تجويز مي‌شود، ولي براي اين محيط فرهنگي ممنوعيت‌هاي معمول در خارج از دانشگاه در نظر گرفته مي‌شود؟

4. جوانان به ‌گونه اي درباره‌شان سخن مي‌رود که گويي بشکه‌‌اي باروت‌اند که با جرقه‌اي زود منفجر مي‌شوند و شهري را ويران مي‌کنند. آيا اينان همان‌هايي نيستند که در چند دهه اخير، در وصف حماسه‌هايشان شعرها سروده و فيلم‌ها ساخته شده؟ آيا فعاليت‌هاي سياسي که تراز کشور ما را در ميان کشورهاي مدعي دموکراسي بالا برده، بدون حضور اين جوانان امکان‌پذير بوده است؟ آيا بايد بر اين همه فعاليت و تحرک وموفقيت علمي، فرهنگي و ورزشي آنان چشم بست و همچنان آنان را مانند بشکه‌اي از باروت غرايز ديد؟

5. مهم‌تر از همه در اين مورد خاص، داستان برخورد شديد بنيان‌گذار نظام است که به صريح‌ترين شکل ممکن، با تفکيک جنسيتي دانشگاه‌ها مخالفت کردند. آيا از جانب جناحي که خود را مدافع حقيقي امام مي‌داند و در اين زمينه هيچ رقيبي را برنمي‌تابد، سخنان رهبر فقيدانقلاب مشمول مرور زمان مي‌شود؟ يا تفاوت‌هايي در نحوه تربيت جوانان پيش از انقلاب و سال‌هاي پس از آن ديده مي‌شود؟

                                                           ***

به‌نظر مي‌رسد پاسخ به اين سؤالات نه براي سؤال‌کنندگان که براي متوليان امر تفکيک جنسيتي دانشجويان جهت ادامه راه و تنوير افکار عمومي حياتي است.

فحش از دهن تو طيبات است!

سرمقاله روز دوشنبه 6 تير90 روزنامه ابتکار

سرعت تحولات در کشور در چند ماه گذشته به‌گونه‌اي بوده که مانند دور تند يک فيلم، بسياري از جزئيات داستان از نگاه بيننده پنهان مي‌ماند و او ناچار است خود بين تصاوير مشاهده‌شده و معاني ادراک‌شده از آن‌ها، ارتباط برقرار کند و داستاني با يافته‌هاي خود بسازد و حتي به ديگران نيز منتقل کند. از اين منظر است که شايعات و گمانه‌زني‌ها و تحليل‌هاي ناقص و نادرست در جامعه رواج پيدا مي‌کند و به‌عنوان يک واقعيت، پايه برخي تصميات نيز مي‌شود.

در اتفاقات چند ماهه اخير بسياري از صفوف در جريان فعال در عرصه سياست کشور (يعني اصولگرايان) به‌هم خورده است و دوستان ديروز به طرفه‌العيني به دشمناني کينه‌جو بدل شده‌اند. وفاداران به فرد يا جرياني اکنون به خطاکاراني بدل شده‌اند که عهد قديم از ياد برده‌اند و بي‌ملاحظه نان و نمکي که در ماه عسل دوستي و وفاداري باهم خورده‌اند، شمشير از رو بسته‌اند. اگر خوب بنگريم، مي‌توان تصاويري از ناراستي و نادرستي بسياري از گفته‌ها و عهدها به‌دست آورد.

اين روزها اتفاقاتي در جريان اصولگرايي کشور مي‌افتد که در دو سال اخير حتي مقياس کوچکي از آن در جناح مقابل( يعني اصلاح طلبان)، به گناهي نابخشودني تعبير مي‌شد و هم‌نوايي با بيگانگان و سلطنت‌طلبان و منافقين خوانده مي‌شد که لاجرم بايد قوه‌قضاييه و همه ظرفيت‌هاي امنيتي کشور، براي مقابله با آن به‌کار مي‌رفت؛ گناهاني که به تعبير اصولگرايان، آبروي نظام و مردم‌سالاري ديني برآمده از آن‌را به خطر مي‌انداخت.

نگاهي به برخي موضع‌گيري‌هاي افراد و گروه‌هاي اصولگرا در چند ماهه گذشته نشان مي‌دهد که انتقادات جريان اصلاح‌طلب به مديريت کشور در چند سال اخير و اقدامات آن‌ها براي متوقف‌کردن اين جريان، اين روزها در ميان اصولگرايان نه‌تنها خيانت به نظام و کشور محسوب نمي‌شود، بلکه به مصداق آنکه شاعر گفته بود «فحش از دهن تو طيبات است» واجب عيني نيز به‌شمار مي‌رود. در ادامه به چند نمونه آن اشاره مي‌شود.

. کميته صيانت از آرا: در زمان انتخابات رياست‌جمهوري سال 88 يکي از شديدترين اتهاماتي که از جانب اصولگرايان درباره اصلاح‌طلبان مطرح مي‌شد، تشکيل «کميته صيانت از آرا» بود. کميته‌اي که وجود آن تبليغاتي براي بدنام‌کردن نظام و نهادهاي اجرايي و نظارتي کشور به‌شمار مي‌رفت. اين روزها اما اصولگرايان اين موضوع را تنها دو سال پس از آن‌همه دفاع از نظام انتخاباتي کشور مطرح مي‌کنند. سؤال اين است که آيا متهم‌کردن نظام انتخاباتي کشور در برخي شرايط خيانت است و در شرايطي ديگر جايز؟

. استفاده از امکانات دولتي براي انتخابات: اين روزها فريادهاي بلندي از اردوگاه اصولگرايي شنيده مي‌شود که گروهي مي‌خواهند با امکانات دولتي و خرج بي‌حساب‌وکتاب پول‌هاي مملکت، رأي مردم را بخرند. زماني‌که اين اتهام بر زبان اصلاح‌طلبان جاري گشت، هر اصولگرا مشتي شد بر دهان «اين ياوه‌گويان» که سلامت مسئولان کشور را زير سؤال برده‌اند. امروز اما خود با ارائه مدارک و نشاني، آن‌را فرياد مي‌زنند و در رسانه‌هاي متعدد خويش، به وسعت ايران و جهان منتشر مي‌کنند.

. دخالت دولت در انتخابات: در يک سال گذشته که اصولگرايان سرمست از باده پيروزي در انتخابات رياست‌جمهوري در انديشه تشکيل مجلس يک‌دست بودند، «تشکيل کميته وحدت» که برخي از اعضاي آن‌را احمدي‌نژاد تعيين و با آنان موافقت کرده بود، گام بلندي در راستاي تقويت اصول و مباني نظام خوانده مي‌شد؛ اما اين روزها «دخالت دولت در انتخابات» خوانده مي‌شود و تعيين برخي از اعضاي آن از سوي رئيس‌جمهور غيرقانوني به‌شمار مي‌رود. سؤال اين است که قانون عوض شده است يا اصول و مباني کشور؟

                                                   ***

بر اين فهرست باز هم مي‌توان افزود و در ماه‌هاي نزديک به انتخابات نيز به آن اضافه خواهد شد. اما آنچه دراين‌ميان مورد توجه قرار نمي‌گيرد، اين است که اين ادعاهاي اصولگرايان که خود را فرزند اصيل نظام مي‌دانند و فعلاً قيد برادري اصلاح‌طلبان را زده‌اند و آنان را نامحرماني مي‌دانند که در برهه‌اي مردم و نظام را فريب داده‌اند، بيشتر از سوي مخالفان و معاندان شنيده مي‌شود.

آيا نمي‌توان دادگاهي تشکيل داد و کساني را که در اين طرف ميدان سبب «تشويش اذهان عمومي» و «تبليغ عليه نظام» مي‌شوند، به محاکمه کشاند و جريان دادگاه هم به‌صورت کامل از سوي رسانه ملي با ذکر نام و نشان‌دادن تصوير متهمان پخش شود؟

 

در تاریکی نمی‌توان جنگید!  

 سرمقاله روز دوشنبه 30 خرداد 90 روزنامه ابتکار

هنوز چند روزی از رسانه‌ای‌شدن خبر تجاوز گروهی به زنان در خمینی‌شهر اصفهان نمی‌گذرد که خبری هولناک‌تر به صفحه رسانه‌ها راه یافته و آن تجاوز گروهی نزدیک به پنجاه مرد به یک زن در یکی از روستاهای کاشمر است. جالب اینکه معلوم می‌شود این خبر اخیر نزدیک به دو ماه زودتر از اتفاق خمینی‌شهر رخ داده است. فارغ از تحلیل‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی این موارد که در هفته اخیر بارها به آن پرداخته شده، از نظرگاهی می‌توان به این موضوع نگریست و آن نسبت این جرایم به عملکرد رسانه‌هاست.

درباره اتفاق خمینی‌شهر، در میان واکنش‌های مختلف مسئولان و مقامات مرتبط با موضوع، سخنان نماینده این شهر جالب توجه بود.

وی گفت: گفت: متاسفم كه در ماه رجب ماه توبه و استغفار، رسانه‌ها و مطبوعات به طور گسترده و بی‌سابقه حادثه زشت و اتفاق شنیع ورود به حریم یكی از باغات خمینی‌شهر و انجام آدم‌ربایی و تجاوز به نوامیس را در صدر اخبار قرار داده‌اند، به گونه‌ای كه قلوب جریحه‌دار مردم متدین این شهرستان به مانند پاشیدن نمك بر زخم بیشتر جریحه‌دار شده است.

آنچه در سخنان این نماینده مجلس به نوعی برجسته شده، نقش مطبوعات و رسانه‌ها در شکستن «قبح عمل» و «فراهم‌کردن راه فرار متهمان» است.

درباره سخنان این نماینده و به‌طورکلی دیدگاهی که درباره جرائم و رسانه‌ها دارد، نکاتی به‌نظر می‌رسد.

1- نماینده این شهر کوچک کشور که از قبح عمل و فراهم‌کردن راه فرار متهمان سخن می‌گوید، درعمل دچار جزئی‌نگری شده که حاصل فشار افکار عمومی حوزه نمایندگی وی است. وی بدون توجه به نقش روشنگر رسانه‌ها در کل جامعه، با استناد به زیان‌هایی که ممکن است رسانه‌ای‌شدن هر اتفاقی از این نوع به بخش کوچکی از جامعه بزند، سخن می‌گوید، حال آنکه اگر پوشش رسانه‌ای این اتفاقات ناگوار به‌صورت کامل انجام شود، نه‌تنها خمینی‌شهر که کاشمر و قیامدشت و پاکدشت نیز از این اتفاقات در امان خواهند ماند؛

3- جریانی که پنهان‌کردن را درمان می‌داند، دو ماه درباره حادثه هولناک‌تر کاشمر سکوت و پنهان‌کاری کرد. نتیجه اینکه نه حساسیتی برانگیخته می‌شود و نه مدیریتی زیر سؤال می‌رود و نه اراده‌ای جدی برای رسیدگی به‌وجود می‌آید؛ پس متجاوزان نه‌تنها آزادند بلکه به دلیل تعدد نفرات، گستره وسیعی را برای ادامه اعمال مجرمانه خود در اختیار دارند؛

3-  برخلاف سخنان نماینده خمینی‌شهر، باید گفت که حادثه زشت و دردناک این شهر، را می توان  نتیجه تدابیر نه‌چندان هوشمندانه مسئولانی دانست که به بهانه رعایت حرمت‌ها و حفظ قبح اعمال مجرمانه، جنایت کاشمر را پنهان کردند؛

۴. کسی منکر زشتی اعمال انجام‌شده در این موارد نیست، به‌خصوص در جامعه‌ای که سنت و مذهب نیز بر آن تأکید کرده است؛ اما بدون تردید تکیه بر مفاهیمی همچون «آبروداری» برای مقابله‌نکردن با چنین مواردی، متجاوزان را جری‌تر کرده و قربانیان را در برابر درخواست‌های آنان خلع سلاح می‌کند؛

 ۵. یکی دیگر از اموری که در چنین اتفاقاتی دیده می‌شود، این است که مسئولانی که از رسانه‌ای‌شدن حوادث می‌ترسند، پیش‌ازآنکه نگران آبروی قربانیان باشند، از زیر سؤال‌رفتن توانایی و مدیریت و آشکارشدن ناتوانی خود می‌ترسند.

                                                              ×××

رسانه آن‌چنان‌که متخصصان ارتباطات می‌گویند، در حکم نورافکنی است که می‌تواند زوایای تاریک زندگی بشر امروز و جامعه‌اش را روشن کند. نمی‌توان جلوی نورافشانی را گرفت و هم‌زمان به جنگ مشکلاتی رفت که گوشه‌های تاریک را برای خود انتخاب کرده‌اند؛ چراکه در تاریکی نمی‌توان جنگید. نگاهی به انواع و اقسام تجهیزات روشن‌کننده میدان‌های جنگی می‌تواند راهنمای خوبی برای متخصصانی باشد که قرار است به مبارزه با دشمنی بروند که تاریکی را برای ضربه‌زدن به جامعه انتخاب کرده‌است.

خاک بر سر جنوب!   

 سرمقاله روز دوشنبه 23 خرداد 90 روزنامه ابتکار 

«خاک بر سر جنوب»، اين يک توهين يا ناسزا نيست. اين جمله‌اي خبري است که در ميان خبرهاي مربوط به ادغام وزارتخانه‌ها، دعواهاي دولت و مجلس، جريان انحرافي، انتخابات مجلس آينده، حمله به يک روحاني، تکذيب افزايش قيمت کالاها، تکذيب آمارهاي مختلف دولتي و غيردولتي و... بازتاب چنداني ندارد. متن خبر هم حکايت از اين دارد که مردم جنوب کشور که سال‌هاي پرحادثه‌اي را گذرانده‌اند و از زير رگبار توپ و تانک و خمپاره‌ي صدام، جان سالم به‌در برده‌اند و هنوز با بي‌آبي دست‌وپنجه نرم مي‌کنند، چند سالي است که به بلاي «گرد و خاک» مبتلا شده‌اند، همان‌که اين روزها اسم «ريزگردهاي عربي» را هم به خود گرفته است و نشان‌دهنده خاستگاه عربي اين بلاي آسماني و زميني است.

اين موضوع البته در چند ماه اخير، به دليل گسترش آن به شهرهاي مرکزي کشور، به‌خصوص تهران، توانسته است خود را تا حد يک خبر ملي بالا بکشد و اذهان برخي از مسئولان را، به‌طور موقت، به خود مشغول کند؛ اما پس از مدت کمي به جايگاه اوليه خود، يعني فراموش‌خانه‌ي ذهن و زبان مسئولان بر‌مي‌گردد، اگرچه اصل موضوع که همان گرد و خاک باشد، هر روزه بر سر و روي چشم مردم جنوب پاشيده مي‌شود و کام مردم رنج‌کشيده‌ي اين سرزمين را تلخ‌تر از پيش مي‌کند.

چند سالي که آسمان برخي شهرهاي جنوبي کشور، به سرخي مي‌زند و تنفس در هواي اين شهرها، تنها بلعيدن گرد و خاک است. مردان و زنان و کودکان با ماسک‌هايي بر صورت، به زندگي نه‌چندان مسالمت‌آميز خود با اين ميهمانان ناخوانده‌ي سر و صورت و ريه‌هايشان ادامه مي‌دهند. اين تصاوير را هرروزه مي‌توان در خيابان‌هاي جنوب ديد.

اين بلاي آسماني اگرچه مختص جنوب کشور نيست و هم‌اکنون شهرهايي از غرب، جنوب‌غربي و مرکز کشور را نيز دربر گرفته است، اما بدون ترديد مردم سرزمين جنوب که تا سال‌هاي سال زخم‌دار گلوله‌ها و ترکش‌هاي همسايگان طمع‌ورز خواهند بود، انتظار دارند که سال‌هاي پس از جنگ با سال‌هاي جنگشان متفاوت باشد. آن‌ها البته اين نوع زندگي را بارها آزموده‌اند: يا در زير رگبار مسلسل‌ها و خمپاره‌ها و يا در صف تانکرهاي آب شرب. اما اين هيچ مجوزي به مسئولان نمي‌دهد تا از کنار اين‌همه محروميت، با شعار و هياهو بگذرند و با گذاشتن هندوانه‌ي صبر و مقاومت زير بغل‌هاي خسته اين مردم (که خود صبور و مقاوم بوده‌اند)، بر دشواري‌هايشان چشم ببندند و حل مسائل را به آينده‌‌اي بهتر و برنامه‌هاي چندساله حواله دهند.

به‌نظر مي‌رسد با توجه به خاستگاه اين گرد و خاک که کشورهاي همسايه عربي است، نياز به نوعي ديپلماسي گفت‌وگومحور، با عنايت به دشواري‌هاي زندگي بخش وسيعي از مردم اين سرزمين احساس مي‌شود.

بي‌ترديد روا نيست مردم جنوب کشور که فعلاً هماهنگ با نظام، حرفي از زيان‌ها و خسارت‌هاي همسايه‌ي جنوبي به زندگي‌شان نمي‌زنند، همچنان چوب بي‌تدبيري و ضعف مديريت مسئولان عراقي و کوتاهي برخي مسئولان داخلي را بر گرده خود احساس کنند. لازم است که متوليان ديپلماسي کشور نه در گفت‌وگوهايي فرسايشي و درازمدت با مسئولان کشورهاي همسايه، بلکه با حرکت‌هايي انقلابي، آن‌چنان‌که خود مي‌گويند، تکليف اين موضوع را مشخص کنند. فقط فراموش نکنند که اين موضوع لايروبي يا تعيين خط‌القعر اروندرود يا حل اختلافات مرزي ميان دو کشور نيست که گذشت زمان تأثير چنداني بر آن نداشته باشد، بلکه هرچقدر زمان تعلل مسئولان بيشتر شود، بر دشواري زندگي مردماني از جنس فقر و جنگ افزوده مي‌شود.

وقتي «متکلم وحده» نيز بايد بشنود  

   سرمقاله روز دوشنبه ۱۶خرداد۱۳۹۰ روزنامه ابتکار

 سخنراني در جوامع مختلف، يکي از شيوه‌هاي متداول ابراز عقايد، نظرات و مواضع سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و مذهبي است. در جامعه ما به‌واسطه سنت ديرينه وعظ و خطابه، اين امر به يکي از آشناترين شيوه‌هاي ارسال پيام به مخاطبان تبديل شده است.

منبر، تريبون، ميکروفون، دوربين تلويزيون و... بدون ترديد، ازجمله آشناترين مفاهيم و ابزارها براي انبوه مخاطبان و معدود سخنراناني است که براي گرفتن و دادن پيام جمع مي‌شوند.

در سنت مذهبي ما کسي که بر منبر نشسته، دانايي است که دانسته‌هايش را براي جماعت «پامنبري» خود ارائه مي‌کند؛ اطلاعاتي که براي ادامه زندگي دنيوي و اخروي آن‌ها مفيد و سازنده است. مخاطبان، انبوه گوش‌هايي هستند که براي «شنيدن» جمع شده‌اند و گوينده، دهاني است که تنها رسالت «گفتن» را برعهده دارد. «چون‌وچرا»ي مخاطب در برابر سخنان گوينده معمول نيست؛ چراکه جايگاهش، جايگاه چون‌وچرا نيست. او بايد بشنود و به‌کار بندد.

در سال‌هاي قبل از انقلاب اسلامي و استفاده انقلابيون از اين شيوه پيام‌رساني و بيان مظالم حکومت جائر، از يک طرف و جان‌هاي مشتاق و گوش‌هاي شنوا، از طرف ديگر و پيامد اصلي اين تعامل دو طرفه که همان پيروزي انقلاب بود، اين موضوع را به الگويي موفق براي رابطه مسئولان و مردم در سال‌هاي پس از انقلاب بدل کرده بود.

از آن پس بود که منبر، تريبون، ميکروفون، راديو و تلويزيون، تنها براي گفتن و شنيدن احکام شرعي مطهرات و نجاسات و نماز و روزه به‌کار نمي‌رفت، که بيان مواضع سياسي و حمله به دشمنان خارجي و رقباي حزبي در داخل کشور نيز به آن افزوده شد. در همه اين سال‌ها، مخاطبان فقط در نقش شنوندگان و البته تأييدکنندگان مواضع گوينده ظاهر مي‌شدند. فريادهاي «صحيح است، صحيح است» در سال‌هاي اول انقلاب و «الله اکبر»گفتن‌هاي سال‌هاي پس از آن و البته شعارهاي احساسي و حمايتي اين سال‌ها، به‌خوبي نقش مخاطبان و شنوندگان را در برابر منبرها و تريبون‌ها نشان مي‌دهد.

اين امر کم‌کم گويندگان و تريبون‌داران را به اين توهم انداخت که گويي شنوندگان فقط براي حمايت از مواضع و سخنان آنان جمع مي‌شوند و به‌تدريج نقش آنان را در حد سياهي‌لشکرهايي براي زهرچشم‌گرفتن از حريف و قدرت‌نمايي در برابر رقيب پايين آورده و نقش «متکلم وحده» را براي خود تضمين‌شده مي‌ديدند. سخنراني‌هاي مسئولان، رؤساي قوا، نمايندگان مجلس و شخصيت‌هاي سياسي و حزبي در مجامع عمومي و نحوه سخن‌گفتن آنان با مردم، به‌خوبي اين فضا را نشان مي‌دهد.

***

اما چندي است که گويي نقش‌ها به‌هم ريخته است. گاه از ميان مخاطبان، يکي بلند مي‌شود و در سخنان گوينده «چون وچرا» مي‌کند و او را به چالش مي‌کشد. گاه نيز انبوه مخاطبان در برابر چشم گوينده، به‌صورت جمعي، مواضعي را با صداي بلند اعلام مي‌کنند که ممکن است چندان با مواضع گوينده هماهنگ نباشد تا تريبون‌داران در توهم «متکلم‌وحده‌بودن» نمانند و شنوندگان را مخاطبان چشم و گوش‌بسته‌اي نبينند که تنها براي حمايت از مواضع آنان، مشت گره کرده و رگ گردن برجسته مي‌کنند.

البته اين مخاطبان به‌تنگ‌آمده، هميشه با شعار و مشت و فرياد، مواضع خود را اعلام نمي‌کنند. گاه با شرکت‌نکردن يا ترک مجامعي از اين دست يا گرايش به تريبون‌ها و کانال‌هاي ارتباطي ديگر، با منبرداران و صاحبان رسانه سخن مي‌گويند.

***

اين مخاطبان، ديگر نقش سنتي خود را نمي‌پذيرند. مي‌خواهند که گاه نيز خود، گوينده باشند. آن‌چنان‌که خود سال‌ها شنونده بوده‌اند، به‌دنبال گوش‌هايي براي شنيدن‌اند. متکلمان وحده بايد گوش بسپارند. اين نقش‌ها هميشگي نيست. نه نقش گوينده و نقش شنونده.                            

 

 

 

 

 

کمک‌نفسی در هوای سربی سیاست!  

سرمقاله روز دوشنبه 9 خرداد 90 روزنامه ابتکار

این روزها فضا برای جماعت روزنامه‌نگار مثل کارکردن در معدن زغال‌سنگ یا چاپخانه‌ای است که هوای تنفسش آکنده از ذرات کربن و سرب است؛ چراکه روزنامه‌نگار باید از سیاست بنویسد؛ سیاستی که احاطه‌اش را بر زندگی ما چنان گسترده است که هوای سربی چاپخانه‌ای یا آلودگی معدنی بر تنفس کارگران.

این روزهای سیاست ایران هم اگرچه پرخبر و جنجالی است، اما نوشتن هرروزه درباره این موضوع اگر دست و چشم را خسته نکند، قطعاً روان را آزرده خواهد کرد.

اینکه هر روز قلم برداری و از دعوایی بنویسی که جناح‌ اصولگرا (بازیگران فعلی عرصه سیاست ایران) هر لحظه آن‌را تکرار می‌کند. اینکه تحلیل کنی سخنان فلان نماینده مجلس را درباره جریانی انحرافی که تا دیروز خط مستقیم سعادت ملت می‌دانست. اینکه هرروزه شاهد باشی که فلان سیاست‌مدار اصولگرا چشم‌هایش را بر واقعیت می‌بندد و اختلافات را به گونه ای انکار می‌کند که تو در فهم و درک خود تردید ‌کنی. اینکه هر روز در رسانه‌های این جناح اسنادی می‌بینی که آبروی ناموس و خانواده دوست دیروز و دشمن امروز را به حراج گذاشته است و تو بر خود و آینده خود بلرزی. در طرف مقابل هم ببینی که اسناد افشاشده بدون هیچ سند دیگری، تنها تکذیب می‌شود و به مدد رسانه‌های ریز و درشت، حریف را تهدید به افشاگری کند و اینکه روزهای بعد، همین دور را تکرار کنی و به تماشای بازی سیاستمدارانی بنشینی که بی‌توجه به منافع ملی، مذهب، اخلاق، سوت داوران و فریاد اعتراض تماشاگران، تلاش می‌کنند توپ تهمت، افترا، افشاگری و تکذیب را به تور دروازه حریف بکوبند.

همه این موارد تنفس در هوای سربی سیاست ایرانی است. به‌ناچار هرچندوقت‌یک‌بار باید هوایت را عوض کرده و ریه‌ات را پر از اکسیژن کنی تا در تونل‌های این معدن و هوای آلوده این کارگاه تاب بیاوری. باید برای نفست کمک بگیری.

تلاش می‌کنی تا دری بگشایی به هوای تازه روزنی کوچک. به اتفاق کوچکی بیندیشی در حوزه فرهنگ و هنر. مثلاً بگویی چه خوب است که هنوز مسعود کیمیایی(با همه انتقادی که به سینمایش داری) مثل بیضایی و تقوایی نشده و فیلم می‌سازد و هنوز می‌تواند از دریچه تلویزیون با مخاطبانش سخن بگوید و چه خوب که هنوز مسعود ده‌نمکی فریادها و پرخاش‌هایش را از طریق سینما و تلویزیون بروز می‌دهد. داوودنژاد هنوز هم می‌تواند مخاطبانش را خوشحال کند. بگویی چه خوب که هنوز محمود دولت‌آبادی، باهمه دشواری‌ها، می‌نویسد و چه خوب که مردم هنوز قهرمانان خود را از یاد نبرده‌اند. بر سر بالینشان دعا می‌کنند و تا خانه آخر بدرقه‌شان می‌کنند و چه خوب...

                                                       ×××

   کلاً چه خوب که می‌توان هرازچندگاهی از این هوای آلوده دل بکنی و نفس به نفس نسیمی هرچند کوچک بدهی تا کمک‌نفسی باشد برای روزهایی که ناچاری به همان هوای سربی سیاست برگردی.

                                                        ×××

 چه خوب که می‌توان برای ساعاتی بی‌خیال احمدی‌نژاد، مشایی، بقایی، رحیمی، رسایی، کوچک‌زاده، مطهری، توکلی، لاریجانی و باهنر و افشاگری، ادغام، انحراف، برکناری و... شد .باید مواظب مغز، قلب، چشم و ریه‌هایمان باشیم.

واقعیت‌های زمین لغزنده سیاست در ایران !

سرمقاله روز دوشنبه 2 خرداد 1390 روز نامه ابتکار

این روزها، روزهای بیان مواضع متضاد است. آدم‌هایی که شعارشان این بود که «حرف مرد یکی است» و بر سر نظراتشان به‌گونه‌ای اصرار می‌کردند که گویی بر اصول دین مقاومت می‌کنند، این روزها به‌آسانی یک لیوان آب‌خوردن از نظرات خود برمی‌گردند. بنگرید به سخنان اخیر  آیت الله مصباح یزدی حمید رسایی، فاطمه رجبی و ده‌ها چهره  مذهبی و سیاسی دیگر اصولگرا که با توجه به اظهارنظرهای آنان در چند سال اخیر، گویی کسی دیگر در لباسشان حضور دارد و کسی دیگر حرف بر زبانشان می‌گذارد. سخنانی بر زبان آورده‌اند که پیش از این تاب شنیدنشان را نداشتند و در برابر گویندگان این سخنان چنان می‌ایستادند که گویی در برابر کفر ایستاده‌اند. اینک اما با شدت و حدتی بیشتر از مخالفان، به تخطئه مواضع پیشین خود می‌پردازند. این موضوع البته در جای‌جای اردوگاه اصولگرایان دیده می‌شود و نه با توجه به محتوای سخنانشان، بلکه با نگاهی به نفس قضیه، می‌توان آن‌را پدیده‌ای مبارک دانست.

این اتفاق در اردوگاهی می‌افتد که بارها مخالفان خود را به تجدیدنظرطلبی و مواضع ضد و نقیض متهم کرده  و آن‌را گناهی نابخشودنی به‌حساب می‌آورد.

به‌نظر می‌رسد که این افراد اکنون ملزومات بازی در زمین لغزنده سیاست را دریافته‌اند. بیش از این تلاش می‌کردند تا زمین بازی را متناسب با منویات ذهنی خود شکل دهند و البته گاهی نیز با توجه به ابزارهایی که در اختیار داشتند، موفق می‌شدند و بر همین اساس فکر می‌کردند که این زمین و آسمان و وضعیت جوی و موقعیت‌های مکانی و زمانی است که باید با بازی آنان خود را هماهنگ کند، اینک اما واقعیت‌های یک زمین سفت و لغزنده آنان را واداشته است که چندان‌که پیش‌از‌این می‌اندیشیدند، گام خود را محکم بر زمین نکوبند یا آن‌چنان‌که طبیعت یک زمین لغزنده است، لیز بخورند، بلغزند، زمین بخورند و گاه نیز بر خلاف مسیر پیشین خود حرکت کنند.

 در جامعه‌ای که همه‌چیز قطعی به‌نظر می‌رسد و هرکس ذهنیات خود را عین حقیقت می‌پندارد، گاه لازم است گوشه‌های تیز واقعیت پرده ذهنیت را بدرد تا از لای آن، بتوان گوشه‌ای از عینیت و حقیقت را به چشم دید تا همگان ایمان بیاورند که حقیقت همان آیینه شکسته‌ای است که تنها تکه‌ای از آن در اختیار ماست.

                                                                  ×××

تکلیف این موضوع را که کدام‌یک از گروه‌های اصولگرا درست می‌گویند، به عهده خودشان بگذاریم. همین که دو گروه ، که روزی چنان درهم‌تنیده بودند که یک جسم به نظر می‌رسیدند و برای اثبات حقانیت طرف مقابل جامه می‌درانیدند، اینک می‌توانند در مقابل همدیگر قرار بگیرند و سخنان درشت بر زبان برانند و دهان به تهدید بگشایند،در عین زشتی، می‌تواند زیبایی‌هایی داشته باشد و آن این نکته است که نمی‌توان با محسوسات، ذهنیات، دانسته‌ها و حتی تجربه‌های پیشین خود، با اعتماد کامل آینده را تضمین کرد. نمی‌توان براساس مواضعی که ممکن است چند وقت دیگر خلاف آن ثابت شود، به بازی واقعیت گام نهاد. می‌توان آموخت که آدمی تابع وضعیت زمان و مکان است و نادیده‌گرفتن واقعیت‌ها با آدمی ،همان می‌کند که جاده‌های پرپیچ‌وخم و لغزنده و مه‌آلود با راننده‌ای که فرمان و ترمز را کنده و به بیرون انداخته.

                                                                  ×××

 در نگاهی کلی‌تر می‌توان این وضعیت را برای توضیح جزم‌اندیشی‌هایی به‌کار برد که  حوزه‌های دیگری همچون اجتماع، فرهنگ، اقتصاد، دین و دانش را جولانگاه مطلق‌اندیشی و تمامیت‌خواهی خود کرده است.

 

دم خروس واقعيت زير قباي انکار

سرمقاله روز دوشنبه 26 اردیبهشت 90 روزنامه ابتکار

اصولگرايان در چند سال اخير، به‌ويژه از زماني‌که فکر کردند سکان اجرايي کشور را در دست دارند ( يعني دولت هاي نهم و دهم )، يک استراتژي را در دستور کار خود قرار دادند که با وجود ناکارآمدي اين استراتژي، همچنان بر استفاده از آن تأکيد مي‌شود و آن، «انکار» مکرر اتفاقاتي است که يا قبلاً افتاده يا بعداً مي‌افتد.

نگاهي به آمار خبرهاي تکذيب‌شده و سپس تأييدشده، به‌خوبي اين موضوع را نشان‌ مي‌دهد. تکذيب عزل و نصب مسئولان و جابه‌جايي در رده‌هاي مختلف دولتي، تکذيب خبر پرونده‌هايي که بعداً قوه‌قضاييه آن‌ها را تأييد کرد، انکار اتفاقاتي که در پشت‌صحنه رخ مي‌دهد در رسانه ها و تأييد آن پس از مدتي در همان رسانه‌ها و....

اين موضوع نشان مي‌دهد که «انکار» به‌عنوان يک ابزار، اگرچه مخاطبان عمومي را اقناع نمي‌کند، اما ناکارآمدي آن براي استفاده‌کنندگانش هنوز چندان روشن نيست. اين مي‌تواند به شکاف عميقي ميان آنان و مخاطبانشان منجر شود. وقتي مخاطبان تکذيب يا انکار موضوعي را مي‌شنوند که قرائن ديگر تاييد مي‌کند، به بي اعتباري انکار کنندگان و انکارهاي پياپي آنان بيشتر مطمئن مي‌شوند.

در چند سال اخير، انکار و تکذيب، جايگاه ويژه‌اي در ادبيات اصولگراياني پيدا کرده است که تقريباً به‌گونه‌اي بي‌رقيب، قواي کشور را در دست داشته‌اند. انکار اختلاف‌ها و شکاف‌ها و صف‌بندي‌ها، در‌حالي‌که نمودهاي آن به‌خوبي در جامعه هويدا بوده است، تنها خيال انکارکنندگان را به‌نحو مضحکي راحت مي‌کند، حال آنکه ديگران «دم خروس» را زير قباي انکار و تکذيب مشاهده مي‌کنند.

در دو سال اخير، انکار شکاف و تشتت در اردوگاه اصولگرايي، نه‌تنها باعث رفع آن نشده، که اعتبار انکارکنندگان را به‌شدت زير سؤال ‌برده است. جالب اينکه طيفي اين انکار و تکذيب‌ها را بيشتر به‌کار مي‌برد که به جريان عقلاي اصولگرا معروف شده و بيشتر در پي « آبروداري» بوده‌اند. اما آنچه دراين‌ميان از آن غفلت شده، اعتماد آسيب‌ديده هواداران آنان در جامعه بوده است که صداي واقعيت‌ها را بسيار بلندتر از تکذيب و انکار مي‌شنوند.

در اتفاقات چند هفته گذشته، به‌خصوص خانه‌نشيني يازده‌روزه احمدي‌نژاد، اگرچه حتي تکذيبي هم در کار نبود، اما سکوت مراجع رسمي و خبري، ضمن ايجاد سردرگمي در جامعه، تنها دستاوردي که داشته، بي‌اعتباري خودشان بوده است. اين در حالي است که بازگشت وي به جلسه هيئت‌دولت با پوشش خبري وسيعي همراه بوده است. (از تيتر يک روزنامه‌ها گرفته است تا خبرهاي مفصل صداوسيما)

اگر فرض کنيم که برخي از مردم تنها از طريق رسانه هاي داخلي از اوضاع و احوال کشور باخبر مي‌شوند، به‌يکباره با خبري مواجه مي‌شوند که از پيشينه آن هيچ اطلاعي ندارند. به طور مثال برخي در حالي سخنان احمدي‌نژاد را در هيئت‌دولت، از تلويزيون مي‌شنيدند که به خانه‌نشيني خود اشاره مي‌کرد، درحالي‌که هيچ اطلاع رسمي از اين موضوع نداشتند.

اصولگرايان چندان از اين استراتژي استفاده کرده‌اند که بسياري از هواداران خود را دچار ترديد کرده‌اند که آيا خبر امروز تکذيبيه‌اي هم به‌دنبال دارد يا نه؟ اين طيف وسيع چندان به انکار اختلافات خود پرداخته‌است که اکنون شجاعت پذيرش واقعيت دودستگي را نيز از دست داده‌است و مجبوراست که براي يکدست نشان‌دادن جناح خود، گروه ديگر را ناديده گرفته يا حذف کند، چنان‌که پيش از اين، برخي اطرافيان رئيس‌جمهور او را فردي اصولگرا ندانسته و حساب آراي وي را از اصولگرايان با سابقه جدا کرده‌اند و از سوي ديگر نيز اصولگرايان گروه مقابل در پي آن برآمده‌اند که مدعي امروز خود را با برچسبي تحت عنوان «جريان انحرافي» از اردوگاه اصولگرايي و چرخه اجرايي کشور حذف کنند. اين اختلافات شديد، که گاه به دشمني مي‌زند، در حالي از پرده برون مي‌افتد که پيش از اين، اختلافات کوچک و جزئي، مانند اسرار طبقه‌بندي‌شده از مردم پنهان نگه داشته مي‌شد.

اشتباه بزرگ اين افراد اين است که تنها خود را بازيگر صحنه مي‌بينند و نمي‌دانند که بخش بزرگي از نمايش، در چشم و ذهن و جان تماشاگران شکل مي‌گيرد و پيام همان است که آنان دريافت مي‌کنند، نه کلمات دست‌وپا‌شکسته و حرکات ناقصي که بر صحنه ديده مي‌شود.

بدون ترديد پرده‌پوشي در زمانه‌اي که پرده‌ها به تورهاي نازکي مي‌مانند که نورافکن رسانه‌ها پشت و رويي برايشان نگذاشته به تلاش بيهوده درختي مي‌ماند که نمي‌خواهد تن به عرياني باد پاييز بدهد.

اين روزها آن‌قدر اخبار و شايعه و تأييد و تکذيب در فضاي عمومي کشور وجود دارد که «واقعيت»، تصميمي رندانه گرفته است تا در هيئت «دم خروس» از زير قباي تکذيب و انکار خود را نشان دهد.

 

پرواز لشکر جنّیان در سپهر سیاست ایران!  

سرمقاله روز دوشنبه 19 اردیبهشت 1390روزنامه ابتکار

سیاست در ایران چندوقتی است که ظرفیت عجیبی پیدا کرده است. دیگر نه‌تنها انسان‌های ناشناس و کمتر شناخته‌شده‌ای می‌توانند در این فضا عرض اندام کنند، که لشکر جن و پری هم فرصت را مغتنم شمرده‌اند و خیمه‌ای در این اردوگاه برپا کرده‌اند تا با عملیات محیرالعقولی هرچیز یا هرکسی را که خواستند به تسخیر خود درآورند؛ اموری که در زمانه ما، تنها به مدد فیلم‌های انیمیشن هالیوودی قابل تصور است. سینما البته جای خیال‌پردازی و داستان‌سرایی به واسطه تخیلات نویسندگان و کارگردانان و تولیدکنندگان است؛ تخیلاتی که واسطه انتقال مفاهیم واقعی و حقیقی شده‌اند، اگرچه این واقعیات و حقایق با هاله‌هایی از «فسون و فسانه» پوشانده شوند.

سیاست اما در دوران مدرن، رسالت افسون‌زدایی را برعهده گرفته است و سیاست‌مداران تنها با ابزارهایی واقعی سروکار دارند.

مردم، انتخابات، روابط داخلی و بین‌المللی، منافع ملی، جنگ، صلح، رایزنی، چانه‌زنی، بمب اتمی، انرژی هسته‌ای، هیروشیما، حلبچه، میدان‌های تیان آن من، لوءلوء، التحریر، قذافی، بن‌لادن، اوباما، مبارک، علی‌عبدالله‌صالح و... همه و همه واسطه‌هایی هستند که در عرصه جهان نقش‌آفرینی کرده و می‌کنند، همه یا از جنس انسان‌اند یا اتفاق یا مکان ویا موقعیت. هیچ‌یک افسون و افسانه‌ای با خود ندارند (که حتی افسانه بن‌لادن هم در خانه‌ای در حوالی اسلام‌آباد رنگ واقعیت  به خودگرفت.)

در ایران ما، گویی باید بر ‌این‌همه واقعیت، چیزهای دیگری هم افزوده شود تا کار به سرانجام برسد. پس به‌ناچار، هاله نور، معجزات عجیب و غریب، کرامات محیرالعقول، جادو و جنبل، رمل و اسطرلاب، علم جفر و غیب‌گویی، طلسم و... مانند جلوه‌های ویژه تولیدات سینمایی، به فیلم مستند سیاست در ایران اضافه می‌شوند و در پایان ملغمه‌ای تولید می‌شود که هم تماشاگر را به خنده می‌اندازد و هم کارگردانان و بازیگران و عوامل تولید را مضحکه منتقدان موشکاف و کاربلد می‌کند. این واکنش‌ها اما تنها در دل اتفاق می‌افتد، چنان‌که به هر دلیلی هیچ نقد منسجم و درستی درباره این فیلم سینمایی/ مستند/ انیمیشن در دست نیست.

برگردیم به حوزه سیاست داخلی. این روزها اخبار بسیاری از حضور رمالان و جن‌گیران و دعانویسان در اطراف چهره‌های سیاسی به‌گوش می‌رسد. جایی که باید کارشناسان سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی حضور داشته باشند و با اعداد و ارقام و تحلیل و تفسیر و موشکافی به پدیده‌ها بنگرند، گروهی تاس می‌اندازند و ورد می‌خوانند و فوت می‌کنند و... .

 بدون تردید در تنها حوزه‌ای که این موضوعات به‌کار نمی‌آید، سیاست است که علم واقعیت‌های موجود و موقعیت‌های مطلوب است. چه شده است که رایزنی و یارگیری، جای خود را به وردخوانی و دعانویسی داده است؟ چه اتفاقی افتاده است که مذاکره بر سر منافع ملی و حتی حزبی به طلسم‌بستن و طلسم‌شکستن منجر شده است؟ چرا تحلیل و تفسیر حرکت‌های سیاسی حریفان و رقیبان، به غیب‌گویی و بخت‌گشایی کشیده شده است؟

×××

به نظر می‌رسد ریشه‌های این اتفاقات را باید در رفتارهای برخی از چهره‌های مرجع در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جست‌وجو کرد. اگر وقتی فلان مسئول در عصر دیجیتال و در برابر دوربین‌های رسانه‌های جهان، از کراماتی سخن می‌گوید که به عصر اوهام و جن و پری تعلق دارد، اگر زمانی‌که گروهی پیروزی خود را در انتخابات مختلف به تحولات ماورایی و فوق بشری نسبت می‌دادند و اگر آن هنگام که برخی از دوستان نادان برای برتر جلوه‌دادن شخصیت‌های کشور، معجزات پیامبران و ائمه را به آنان نسبت می‌دادند، رسانه‌ها و مراجع سیاسی و اجتماعی و مذهبی، فرصت نقد و نورافشانی پیدا می‌کردند، این‌همه خرافه و افسون در فضای سیاسی و اجتماعی کشور رشد نمی‌کرد و این‌چنین بند بر دست و پای تحولات نمی‌نهاد.

تحولات سیاسی مانند همه حوزه‌های دیگر، باید آن‌قدر شفاف باشند تا تحلیل‌گران و رصدکنندگان، بی‌مزاحمت هیچ ابهام و ایهامی بتوانند واقعیت را دریابند و براساس آن تصمیم بگیرند.

 

روزی برای تعارف به معلم!

سرمقاله روز دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 روزنامه ابتکار

«تعارف» آن‌چنان‌که در سفرنامه‌ی برخی مستشرقان آمده، از عادات ایرانیان است. این امر گاه دست‌وپاگیر و حتی مذموم هم شمرده شده است. رفتاری که اگرچه از سر مهر و لطف است، اما گاه مایه‌ی دردسر هم می‌شود. مثل همین تعارف غذا بر سر سفره به کسی که یا سیر است یا غذای موجود به مزاجش سازگار نیست یا تعارف برای عبور از کوچه‌ای باریک یا دری تنگ که موجب بندآمدن عبور و مرور دیگران هم می‌شود.

این تعارف گاه در مقیاسی بزرگ‌تر هم صورت می‌گیرد که البته تنها مختص ایرانیان نیست. مثلاً دولتمردانی که هیچ اعتقادی به نظر مردم خود ندارند؛ اما هیچ‌گاه سخن خود را بدون اذعان به نقش ملت در همه‌ی امور آغاز نمی‌کنند.

در کشور ما هم پس از انقلاب اتفاقاتی افتاد که اگرچه در آن روزها از سر اعتقاد بود، اما به‌تدریج به تعارفی ملال‌آور تبدیل شد. عنوان «معلم» در اولین روزها به برخی از چهره‌های مطرح و تأثیرگذار اطلاق می‌شد تا هم به مقام آنان ارج نهاده شود و هم معلمی به عنوانی ارجمند تبدیل شود. شریعتی را که ایدئولوگ انقلاب خوانده می‌شد، «معلم شهید» خطاب کردند و روز شهادت استاد مطهری را روز معلم خواندند. از این رهگذر، معلمان اول انقلاب ارج و قربی پیدا کردند که بسیاری از نمایندگان مجلس، وزیران، معاونان و استانداران از میان این قشر برگزیده شدند.

آن روزها هم گزینش افراد برای ورود به جرگه‌ی معلمان به هفت‌خوانی دشوار بدل شده بود، گویی اعتقاد بر این بود که هرکسی لایق شغل معلمی نیست که بنیان‌گذار نظام هم‌ردیف انبیا خوانده بود.

                                                               ×××

 از پس سه دهه بعد از آن روزها و سال‌ها، اما اکنون روز و هفته و مقام معلم، به تعارفی بدل شده است که گویی تعارف‌کنندگان از سر وظیفه‌ای سازمانی و بخشنامه‌ای و تعارف‌شوندگان از سر ملال و تکرار، به آن تن داده‌اند. این روزها سخن‌گفتن از معیشت معلم چنان تکراری شده که حتی خود نیز تمایلی به اظهار آن ندارند و به همین جهت، بهتر است که این موضوع نادیده و ناگفته بماند و به‌جای آن، از «مقام معلم» سخن گفته شود. تعریفی انتزاعی و آسمانی که هیچ تناسبی با فیش حقوقی، دفترچه قسط، ساعات اضافه‌کاری، اضافه حقوق و بن کارمندی ندارد.

هرساله در تاریخی که به نام معلم است، سمینارها و همایش‌ها برپا می‌شود و وزیر، وکیل، مدیرکل و رئیس چنان در باب این «قشر شریف» سخن می‌گویند که اگر نبود مناعت طبع و بزرگواری این گروه، می‌توانست به ادعای پیامبری و برگزیدگی منجر شود. (البته در پایان، وقتی به معلم‌های نمونه که مزد یک سال گچ‌خوردن خود را می‌گیرند، یک پتوی مسافرتی یا یک دست کاسه‌بشقاب اهدا می‌شود، موضوع زمینی شده و تعدیل می‌گردد.)

البته تناقضات دیگری هم دیده می‌شود، مثلاً زمانی‌که پرداخت اضافه‌کار سه‌ماهه‌ی این قشر با چند ماه تأخیر به خبری ملی تبدیل می‌شود و مقامات ارشد اجرایی متولی فرهنگیان برای اعلام آن، چند مصاحبه‌ی رادیوتلوزیونی و مطبوعاتی ترتیب می‌دهند.

                                                               ×××

اگرچه وضع معیشتی این قشر شریف، خود «یکی داستان است پُرآب چشم» اما سخن بر سر آن نیست. سخن بر سر آن است که تعریفی که متولیان امور فرهنگی کشور از «مقام معلم» به‌دست داده‌اند، آن‌قدر تعارف‌آمیز است که خود نیز در اطلاق آن بر مصداق‌های عینی (یعنی همین معلم‌های بی‌ادعا) تردید می‌کنند و از طرفی، از سوی خود معلمان نیز با طعنه و کنایه مواجه می‌شود.

تعارف نکنید. درباره‌ی همین معلمان که زندگی قسطی و اجاره‌ای دارند و در جست‌وجوی شغلی دیگر نیز هستند، صحبت کنید. آن‌ها به مقام کنونی خود قانع‌اند؛ مقامی که حاصل اطمینان بخش زیادی از جامه به آنان است.

به صدای زنگ‌ها گوش بسپاریم!  

سرمقاله روز دوشنبه 5 اردیبهشت 1390روزنامه ابتکار

زنگ‌ها به صدا در می‌آیند. گوش‌ها گویی کشتزار پنبه شده‌اند و آن‌چنان‌که باید نمی‌شنوند. این روزها هشدارها اگر در عرصه سیاست باشد، هم هشداردهنده‌ها فراوان‌اند و هم اخطارشنوندگان بسیار. ازآن‌رو که سیاست «ویترین» جامعه سیاست‌زده ما شده و چنان با آب و نان گره خورده است که برکناری معاون یک بخشداری در گوشه‌ای دورافتاده از کشور هم برای خودش خبری می‌شود در سطح رسانه‌های سراسری.

زنگ‌ها اما اگر در حوزه‌های فرهنگ و جامعه باشد، گویی روی silent تنظیم شده‌اند و تنها به تکانه‌هایی از سر ناچاری بدل می‌شوند و تا به چشم و جان فرد یا جامعه نخورند و نلرزانند، کسی از آن خبردار نمی‌شود.

هرکدام از هشدارهایی که متخصصان و فعالان اجتماعی و فرهنگی در این چندساله اخیر داده‌اند، به‌تنهایی می‌توانست به بسیج عمومی برای ریشه‌کن‌کردن معضلی منجر شود؛ اما گویی گوش‌ها نیز به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که تنها فریادهای خاصی را بشنوند و در برابر اخطارهایی از جنس دیگر، ناشنوای مادرزاد باشند.

این روزها یک خبر منتشرشده از رسانه‌ها حکایت از آن دارد که مسئولان بیمارستانی در تهران، دو نفر از بیماران خود را با لباس مخصوص و برانکارد، در کنار بزرگراهی خارج از شهر رها کرده‌اند و این دو به مدد راننده کامیونی به زندگی برگشتند.

این خبر در هر کجای دنیا می‌توانست چند استعفا و برکناری و استیضاح را به دنبال داشته باشد؛ اما اینجا ایران است و روش کار بدین‌گونه است: اول: همه‌چیز تکذیب می‌شود و منتشرکنندگان خبر به شکایت تهدید می‌شود؛ دوم: قربانیان به‌شدت انکار می‌شوند، به‌گونه‌ای که خودشان نیز در وجود خود تردید می‌کنند؛ سوم: اولیای امور آهسته‌آهسته واقعیت را «یواشکی» می‌پذیرند، به‌طوری‌که اگر دوباره لازم شد، بتوانند تکذیب و انکار کنند؛ چهارم: قول پیگیری می‌دهند؛ پنجم: خلبان هواپیما و راننده قطار و اتوبوس (و اینجا آمبولانس) مقصر خوانده می‌شوند؛ ششم: (دیگر ششم ندارد تا همین‌جا کافی است، مسئولان هزارجور گرفتاری دارند!)

در موضوع دو بیمار رهاشده در بزرگراه نیز روش کار رعایت می‌شود: ابتدا مسئولان بیمارستانی که متهم به این اقدام غیرانسانی هستند، موضوع را تکذیب می‌کنند و بعد، وجود دو فرد مذکور (که همه قرائن نشان از آن دارد که در بیمارستان مذکور بستری بوده‌اند) تکذیب ‌می‌شود و حتی رئیس بیمارستان آن‌ها را روانی می‌خواند. (این موضوع یک بار دیگر هم در ماجرای خودسوزی فردی در جلوی خانه ملت توسط ر‌ئیس‌مجلس تکرار شد.) سپس برخی مسئولان بالادست هم وارد گود می‌شوند و قول پیگیری می‌دهند و احتمالاً پرونده این پیگیری، در کنار پوشه قربانیان سوانح هوایی و زمینی و ساختمانی و... بایگانی خواهد شد.

در پس‌زمینه این اتفاق، اما همچنان صدای زنگی شنیده می‌شود؛ زنگی که باید به‌جای گوش، در دهلیزهای وجدان‌های خوابیده بپیچد و افرادی را بی‌خواب کند که می‌توانستند مانع این اتفاقات شوند و نشدند و هیچ تصمیمی هم ندارند که بشوند. از مسئولان دولتی و نمایندگان مجلس گرفته تا ائمه جمعه و روحانیون که این‌همه تریبون در اختیار دارند، و این فریادهایشان  این هشدارها نمود نداشته است.

مجلس و استیضاح پیشکش! چرا در نماز جمعه‌ها، مسئولانِ این اتفاقات بازخواست نمی‌شوند؟ چرا صداوسیما که چاله‌های خیابانی در لندن را گزارشی کرده و در پُربیننده‌ترین ساعت‌های شب به بینندگان خود حقنه می‌کند، دراین‌باره ساکت است؟ یا با تأخیر و تنها برای خالی‌نبودن عریضه وارد می‌شود؟ چرا این‌همه تریبون، رسالت خود را تنها در عرصه سیاسی جست‌وجو می‌کنند؟

                                                                   ***

هر اتفاقی از این‌دست زنگی است که طنین صدایش می‌تواند تا اتفاق بعدی دوام داشته باشد و بدین‌گونه است که می‌توان صدای زنگی ممتد را در پس‌زمینه این اتفاقات دید. این زنگ‌ها برای «ما» به صدا درمی‌آید. برای هرکدام از «من»هایی که در برهه‌هایی مانند انتخابات و همایش‌های سیاسی و ملی به «ما» بودن می‌اندیشند. به صدای زنگ‌ها گوش بسپاریم!

گلادیاتورها در میدان لمپنیسم!  

 سرمقاله روز دوشنبه 29 فروردین روزنامه ابتکار

اتفاقات بازی دو تیم پرسپولیس و استیل‌آذین در هفته‌ی گذشته، از سوی متخصصان و کارشناسان ورزشی تجزیه و تحلیل خواهد شد؛ اما این مقال بهانه‌ای است تا به برخی رفتارهای افراد خاص در حوزه‌های مختلف کشور پرداخته شود.

دهان‌های دریده و مشت‌های گره‌کرده و رگ‌های برآمده‌ی هیکل‌های موزون و بیمه‌شده‌ی بازیکنان، در مستطیل سبز، تنها تصاویری هیجان‌انگیز و جالب توجه نیست که بر صفحه‌‌ی تلویزیون‌ها و روزنامه‌ها بنشیند و مخاطبان را افزایش دهد؛ آنچه در زیر پوست این رفتارها می‌گذرد، خود حکایتی جداست.

چه پول‌هایی که هزینه می‌شود تا جوانی در حد تیم‌های بزرگ، پرورش پیدا کند و چه فرصت‌های تبلیغاتی فراهم می‌شود تا به درجه‌ای از مقبولیت عام برسد. چه جوانانی مسحور و مقهور این اتفاق می‌شوند که فردی از جنس خودشان، در اندک زمانی، پله‌های محبوبیت و معروفیت و ثروتمندشدن را طی می‌کند و از این رهگذر، چه اسطوره‌هایی ساخته و پرداخته می‌شوند و بر پیشانی رسانه‌ها می‌نشینند تا جوانان رؤیازده به فرصت‌هایی این‌چنینی بیندیشند و از دریچه‌ی دوربین‌های تلویزیونی، خود را در مستطیل سبز ببینند که دروازه‌‌ی حریف را می‌گشایند و هورای انبوه تماشاگران نشسته بر صندلی‌های ورزشگاه را به آسمان می‌برند. بازیکن محبوبِ خود را زیباترین، ثروتمندترین، معروف‌ترین، جوانمردترین و در یک کلام، انسان کاملی می‌بینند که با لباس ورزشی در مستطیل سبز دل می‌رباید و جهان می‌گشاید.

این اسطوره اما آنچنان‌که به آسمان می‌پرد، به زمین سقوط می‌کند: وقتی‌که در برابر حریف، دهان به زشتی می‌گشاید و زبان به ناروا می‌آلاید؛ پایی که برای ربودن و ضربه‌زدن به توپ پرورش یافته، لگدی می‌شود بر تن حریف و دستی که قدرتمند شده تا ضربه‌های حریف را مهار کند، مشتی می‌شود بر صورت رقیب.

و این‌چنین است که عصر یک گلادیاتور کاغذی به پایان می‌رسد تا دوران کوتاه اسطوره‌‌ی رنگی دیگری آغاز شود. اما آنچه در میدان مبارزه، زیر پای این جنگاوران به جا می‌ماند، دل‌های پرافسوس و حرمان‌زده‌ی تماشاگرانی است که به یک‌باره شاهد سقوط اسطوره‌ی رؤیاهای خویش‌اند.

×××

اما این اتفاق فقط در مستطیل سبز فوتبال رخ نمی‌دهد، که روزگار ما پر است از اسطوره‌هایی که با هزینه‌ و سرمایه‌ی ملت پرورش یافته‌اند و همانی را بر سر هواداران خود آورده‌اند که این فوتبالیست‌های بی‌ظرفیت! چه‌بسا سیاست‌مداران و نمایندگانی که با رأی مهر و لطف مردم، پا به دنیای اسطوره‌های عصر رسانه گذاشتند تا پیغام‌رسان مهربانی موکلان و رأی‌دهندگان خود باشند؛ اما هربار که زبان می‌گشایند، آتش می‌پراکنند.

چه هنرمندانی که با نفس گرم مخاطبان خود (و البته پول جیبشان در این وانفسای آب و نان) به ستاره‌ای بدل شده‌اند و به سرچشمه‌ی زاینده‌ی ثروت و شهرت رسیده‌اند؛ اما نگاه در نگاه آنان، با واژه‌هایی سخن می‌گویند که در چاله‌میدان‌ها رد و بدل می‌شود.

بسا شاعرانی که شعر مهر و زیبایی سروده‌ و در میان آفرین و احسنت مخاطبان خود، پله‌ها را بالا رفته‌اند و شمارگان کتاب‌هایشان را بر سر و روی رقیب کوفته‌اند؛ اما در برهه‌هایی، دهان به زشتی گشوده‌اند و روبه‌روی مخاطبان خود ایستاده‌اند و چه... .

                                                              ×××

به هر روی، اینکه ملتی افرادی را «چهره» می‌کند تا سخنش را بگویند و دل به آنان می‌دهد تا به‌جایش تصمیم بگیرند، به آنان اختیار می‌دهد تا در میادین ملی و بین‌المللی نماینده‌اش باشند، درحقیقت قرادادی است یک‌طرفه که از سوی ملت بسته می‌گردد؛ اما به همان راحتی نیز فسخ می‌شود.

ملت هیچ‌کس را بزرگ نمی‌کند تا در محضرش زشتی و درشتی کند. رسانه‌ها و میادین ملی و بین‌المللی محضر ملت است. چهره‌ها اگر حرمت این محضر نگه ندارند، حرمت خود را حراج کرده‌اند.

 

 

اصولگرایان به «ایران» حمله نکنند!  

 سرمقاله دوشنبه 22فروردین روزنامه ابتکار با عنوان تلطیف شده «مراقب جام بلورین «ایران» باشیم»

این روزها عادت کرده‌ایم همه چیزهای خوب و زیبا را دستمایه‌ای برای بسیاری از مقاصد خود کنیم. از جمع‌کردن آرای ملت تا انتقاد از عملکرد حریف و دراین‌میان، به آن چیزهای خوب و زیبا، تنها به‌عنوان حربه‌ای نگاه می‌کنیم که وقتی حریف را ناکار کردیم، دیگر لزومی به وجود آن نمی‌بینیم.

قرعه‌ی فال این‌بار به نام «ایران» خورده است. هرچیزی که نام ایران را به اذهان متبادر می‌کند، این روزها به پرچم و شعاری بدل شده است که می‌توان با مشت آن‌را به چهره‌ی حریف کوبید و به‌سوی او پرتاب کرد و در این رهگذر، آنچه حرمتی ندارد، همان نام ایران است.

در این یک ساله‌ی گذشته، محمود احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم‌مشایی بارها در سخنرانی‌های خود، با نام‌بردن از اسطوره‌ها و نمادهای تمدن باستانی ایران، احساسات هواداران اصولگرای خود را برانگیخته‌اند. گروهی ذوق‌زده از اینکه شعارهای حریف اصلاح‌طلب را به‌دست گرفته‌اند، جناح خود را نماینده و نماد فرهنگ ایران‌زمین معرفی می‌کنند. (به‌ویژه اینکه چهره‌های اصولگرا در سال‌های پس از انقلاب، چندان اعتقاد و توجهی به نمادهای ملی نداشته‌اند.)

این ذوق‌زدگی هواداران البته قابل درک است؛ چراکه از یک سو، خود ایرانی‌اند و احترام به این نام بزرگ را در وجود خود داشته‌اند و از سوی دیگر، این سخنان شعارهای جذاب و «رأی‌آور»ی به حساب می‌آیند که می‌تواند نسل جوان امروز را به پای صندوق‌های رأی بکشاند.

اما ابراز احساسات منفی اصولگرایان از جمله نمایندگان مجلس در‌این‌میان، جالب توجه به نظر می‌رسد.

برخی از نمایندگان اصولگرای مجلس هشتم که در جریان به‌هم‌خوردن آرایش سیاسی کشور، اکنون از منتقدان سرسخت محمود احمدی‌نژاد و نزدیکان وی به شمار می‌روند، در جریان مخالفت‌ها و انتقادهای «درست یا نادرست» خود، این بخش را نیز مورد توجه قرار دادند و آن‌را دستمایه‌  مخالفت‌های جدید خود قرار داده‌اند. اعتراضات شدید احمد توکلی درباره‌ی سخنان «ملی‌گرایانه»‌ی احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم‌مشایی و نامه‌ی اخیر علی مطهری درباره‌ی تأکیدات این دو نفر بر جشن ملی ایرانیان یعنی نوروز، از آن جمله است. آنچه در این اعتراضات و انتقادات، به‌وضوح دیده می‌شود، رگه‌هایی از مخالفت شدید با «ایران» است. (نمی‌گویم چنین قصدی وجود دارد.)

این منتقدان به‌گونه‌ای ایران و نوروز را در مقابل اسلام و اعیاد مذهبی می‌گذارند که گویی، شادی کفار پس از پیروزی در جنگ احد را نشانه رفته‌اند.

اگرچه این دعوای خانوادگی اصولگرایان، نمک زندگی مشترک در غیاب رقیب اصلاح‌طلب به شمار می‌رود؛ اما بدون تردید، ایران آن ظرف زیبای بلورینی است که قرن‌ها اسلام را نیز در خود جای داده است و اکنون نیز میزبان تنها حکومت شیعی جهان است. پس برای نگه‌داشتن این ظرف هم که شده، باید در حفظ و نگهداری آن کوشید؛ اگرچه «حب وطن» و دوست‌داشتن ایران به تأیید اسلام هم رسیده است.

پس در این غوغای حمله و انتقاد، باید آنقدر اطراف خود را خوب ببینیم تا بدانیم این که بر سر حریف می‌کوبیم، ممکن است جام بلورین فرهنگ مهر و مدارای ایرانی باشد یا کاشی‌های فیروزه‌ای مسجد شیخ لطف‌الله. به آنچه پرتاب می‌کنیم، خوب نگاه کنیم که نکند تکیه‌ای از سفالینه‌هایی از «شهر سوخته» باشد یا تکه آجری با خط میخی از خرابه‌های شوش.

×××

لرها ضرب‌المثلی دارند که در آن خانه‌ی مادر را «خانه‌ی قهر» می‌دانند .یعنی هرکس از زندگی خود قهر می‌کند، به آنجا پناه می‌برد. بگذاریم ایران خانه‌ی قهر ما باقی بماند.

بگذاریم اگر قرار است که دلمان از هراس حمله‌ای بلرزد، هراس از حمله‌ی بیگانه به جغرافیای ایران باشد، نه وحشت از حمله‌ی دوستان به تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران.

×××

عجالتاً به برادران اصولگرا توصیه می‌شود تا اطلاع ثانوی، از حمله به ایران خودداری کرده و از این‌همه موضوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دیگر، برای پرتاب‌کردن به همدیگر استفاده کنند.