حسین پناهی شازده کوچولوی 48 ساله

این مطلب را چندسال پیش در روزنامه اعتماد ملی نوشتم امروز اینجا گذاشتم که هم یادی از حسین پناهی باشد و هم اعتماد ملیpanahi

« اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.» اين پژواك صداي « شازده كوچولو » آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.
شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.
مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

                                                           ***
حسین پناهی شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام « دژكوه » در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده « بي‌بي‌يون » از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. هم در شوشتر به معلمي پرداخت و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد
سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند حسين پناهي شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.
پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. « دو مرغابي در مه » داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،« الياس » يا « اليوت » دو مرغابي در مه است.
سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان « سايه خيال » جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.« سايه خيال » كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسین پناهی است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسین پناهی بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال « دزدان مادربزرگ » حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسین پناهی با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت « دو مرغابي در مه» همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب « دزدان مادربزرگ »، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.
عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.
حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر « چيزي شبيه زندگي » از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، « چيزي شبيه زندگي » در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌
بازي در فيلم سينمايي « كشتي يوناني » از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي « يحيي و گلابتون » ، « آژانس دوستي » و « آواز مه » و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال « امام علي » از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام « سلام خداحافظ » كارهاي واپسين زندگي او است.
و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.
حسین پناهی گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن « آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.» ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب « دزدان مادر بزرگ » را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.
گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.
حسین پناهی همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.
                                                            ***
آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.
آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>
جناب آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.
او برگشته. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

در برابر مدارا نايستيم!

سرمقاله روز دوشنبه 27 تیرماه 1390 روزنامه ابتکار

در نقشه جغرافيا در همسايگي ما کشوري قرار گرفته که از هرچه نشان داشته باشد، از «مدارا» نشاني ندارد. برادرکشي‌هاي طولاني‌مدت و تعصبات قومي، نژادي، گروهي و حزبي، از اين جغرافيا، تاريخي پر از جنگ و کشتار ساخته است. اين‌همه البته به گذشته‌اي دور تعلق ندارد، که در برابر چشمان باز رسانه‌ها اتفاق مي‌افتد. همان رسانه‌هايي که جهان را به نظاره اين‌همه عداوت و تعصب مي‌نشاند. امروز تصاويري که جهان از افغانستان در برابر ديدگان خود دارد، تابلويي است که در يک طرف آن شعله‌هاي آتش به آسمان رفته است و در سويي ديگر، عده‌اي به صف ايستاده‌، تفنگ بر دوش صف روبه‌رو را نشانه رفته‌اند. در مرکز تصوير، زناني برقع‌پوش به انواع و اقسام قيد و بندها، دست و پا بسته‌اند و....

در هفته گذشته اما تصاويري بر اين تابلو افزوده شده که هم نشان از گذشته مألوف دارد و هم آينده‌اي متفاوت را نويد مي‌دهد.در يکي از تصاوير برادر رئيس‌جمهور به دست معتمدترين نزديکان خود به قتل مي‌رسد. رئيس گروه نگهبانان که قرار محافظت از وي را امضا کرده بود، خود لوله تفنگ را بر سينه‌اش نشانه رفت و جان از وي ستاند.

در تصوير بعدي، رئيس‌جمهور کرزاي بر جنازه برادر ايستاده و او را به آغوش سرد خاک مي‌سپارد؛ اما هم‌زمان با چشمي تر از قاتلان برادرش با عنوان «برادران» ياد مي‌کند و از آنان مي‌خواهد تا به‌جاي «مرگ» به «زندگي» بينديشند. باوجود انفجار مرگبار ديگري که در مجلس ختم برادرش رخ داد و چند نفر ديگر را به کام مرگ کشاند، در نامه‌اي از سازمان ملل خواست تا نام پانزده مقام طالبان (متهمان قتل برادر) را از ليست تحريم‌ها خارج کند. همه انگيزه او از اين عمل، تشويق اين گروه به ترک برادرکشي است.

اگرچه هنوز زود است که حامد کرزاي را در کنار کسي همچون نلسون ماندلا نشاند و او را در نماد «مدارا» شريک دانست، اما بدون ترديد هر اقدامي از اين دست مي‌تواند به ترويج مدارا و تحمل کمک کند، آنچه نياز اصلي جهان معاصر است.

                                                             ***

به‌نظر مي‌رسد که يکي از علل حوادث تلخ چند سال اخير در کشور ما، که کار از انکار و تکذيب آن گذشته است، نداشتن ارزشي با عنوان مداراست. موضوعي که عمداً در برابر دفاع از ارزش‌ها و قانون و مقدسات گذاشته شد تا تمايل به آن هزينه‌اي گزاف داشته باشد. هزينه‌اي به بهاي زير پا گذاشتن قانون و مقدمات غافل از آن که هم آموزه‌هاي ملي و هم در دستورات مذهبي ما توجه به اين موضوع (مدارا) در رديف فرامين الهي قرار گرفته است.

توجه به اظهارات برخي افراد دخيل در جريانات اخير کشور نشان مي‌دهد که نه‌تنها در برنامه‌هاي خود هيچ جايي براي اين موضوع حياتي باز نکرده‌اند، بلکه توجه به آن‌را نيز نهي مي‌کنند و عجيب اينکه از جايگاه دين و نظام نيز دراين‌باره قلم مي‌فرسايند و سخن مي‌رانند.

نگاهي گذرا به برخي از اتفاقات چند سال اخير کشور و حتي برخي اقداماتي که به‌نظر مي‌رسد در شرف وقوع باشد، نشان مي‌دهد که با تزريق اندکي مدارا به بدنه تصميمات و اقدامات مي‌توانستيم از ميزان هزينه‌هايي بکاهيم که دراين‌باره صرف شد.

به باور نگارنده جان ايراني و روح اسلامي نمي‌تواند فارغ از مدارا در جسم ما خانه داشته باشد. ما هر کار که کنيم، نمي‌توانيم اين مدارا را ناديده بگيريم. اما آنچه دراين‌باره حاصل شده، اقداماتي است که در غياب مدارا انجام گرفته، گويي آن‌را براي مدتي به تعطيلات فرستاده‌ايم.

يکي از دلايل آن نيز ممکن است اين باشد که افرادي در مقام مسئول و محل مراجعه مردم، با تمام توان تلاش مي‌کنند اين بُعد از شخصيت انساني ما را در تصميمات کم‌رنگ کنند و بالاتر اينکه ما را به جنگ مدارا بفرستند. مدارا بخشي از وجود ماست، آن‌را انکار نکنيم.

 

وقتي رسانه وظيفه امنيتي پيدا مي‌کند  

سرمقاله روز دوشنبه 20تیرماه 1390 روزنامه ابتکار

براي ما که در ايران زندگي مي‌کنيم، تعطيلي يک رسانه به دلايلي همچون «تشويش اذهان عمومي»، «تبليغ عليه نظام»، «نشر اکاذيب» و... امري معمول به‌نظر مي‌رسد. اما عجيب است که ناگهان اعلام شود رسانه‌اي به دليل آنچه «رسوايي شنود و مکالمات خصوصي شهروندان» خوانده مي‌شود، تعطيل ‌شود، آن‌هم در کشوري که ادعاي رسانه‌هايش در حفظ حريم خصوصي گوش فلک را کر کرده است.

ماجرا از اين قرار است که هفته‌نامه «اخبار جهان» از زيرمجموعه گروه رسانه‌اي «نيوز اينترنشنال» متعلق به «رابرت مرداک»، مرد افسانه‌اي دنياي رسانه، متهم به استخدام کارآگاهان خصوصي براي شنود غيرقانوني مکالمات برخي از شهروندان انگليس مي‌شود.

اگرچه پيش‌ازاين بارها از ارتباطات پنهان و آشکار رابرت مرداک با آنچه «مافياي رسانه» خوانده مي‌شود، گفته شده است، اما اتفاق اخير به‌وضوح نشان داده که تنها خطرات حکومت‌ها و رقبا نيست که رسانه را تهديد مي‌کند، بلکه در درون خود رسانه دامي نهفته است ککه هرلحظه ممکن است باز شود و آن را ببلعد، اتفاقي که براي اين هفته‌نامه پرتيراژ افتاده است.

اين موضوع نشان مي‌دهد که هر زمان که رسانه‌اي کارکرد و وظيفه اطلاع‌رساني خود را کنار گذاشته و وارد حيطه‌هاي ديگري شود، بيش‌ازآنکه به ديگري زيان بزند، اسباب نابودي خودش را فراهم کرده است، حتي اگر تعطيل و توقيف و لغو مجوز هم نشود.

اين تجربه نشان داده است که رسانه اي که فلسفه وجودي اش وابسته به مخاطبان است، هرگاه به جبهه قدرت بپيوندد( قدرت حکومت ها يا قدرت باندهاي مافيايي) مخاطبان از آن رويگردان مي‌شوند با آن همان مي‌شود که با اين نشريه انگليسي 167 ساله شد. حتي اگر دستي به دامن قدرت آويخته باشد.

در اين دگر ديسي چند اتفاق خواهد افتاد:يکي اينکه مهم‌ترين سرمايه رسانه را که همان اعتماد مخاطب است، از دست مي‌دهد. ديگر اينکه در مقابل مخاطب مي‌ايستد که اين امر به چيزي فراتر از بي‌اعتمادي يعني «دشمني مخاطب» مي‌انجامد. آخر اينکه بايد عنوان رسانه را از خود بردارد و مثلاً بنگاهي تجارتي يا تشکيلاتي ‌امنيتي شود.

                                                                      ***

اين گفته شد تا آن‌چنان‌که جوالدوزي به رسانه‌هاي غربي مي‌زنيم، سوزني هم به رسانه‌هاي خودمان بزنيم، به‌ويژه آنان که سال‌هاست کارکرد رسانه‌اي خود را از دست داده‌اند.

در کشور ما هم بدون اينکه ماجراي «واترگيت» اتفاق بيفتد و يا رسوايي مجله انگليسي «اخبار جهان» رسانه‌اي شود، برخي رسانه‌ها بي‌هراس از اين سرنوشت، به اقداماتي از اين نوع دست مي‌زنند. چند سال پيش، يک فيلمساز منتقد نظام گفته بود: «مسائل مربوط به مادرم از سوي روزنامه.... ملي اعلام شده است.» اشاره وي به اطلاعاتي بود که درباره زندگي شخصي‌اش در روزنامه‌اي ملي و متعلق به نظام درج شده بود.

بارها مطالب خصوصي برخي از احزاب و افراد در مطبوعات خاصي درج و منتشر شده است. اين مطالب اگرچه از تازگي و جذابيت خاصي برخوردار است و احتمالاً مخاطبان زيادي را هم جلب مي‌کند، اما هر فرد آشنا به رسانه مي‌داند که اين خبررساني نيست و يا حداقل در اين خبررساني پرده‌هايي از قانون دريده شده است. يکي اينکه حريم خصوصي افراد نقض مي‌شود و ديگر اينکه قانون در منظر مردم بي‌اعتبار مي‌شود.

در رسانه‌هاي ديداري و شنيداري کشور که بي‌هراس از هيچ رقيبي برنامه‌هاي خود را تهيه و پخش مي‌کنند نيز ديده مي‌شود که اطلاعات و اخباري منتشر مي‌شود که نه هيچ مقام رسمي‌‌اي آن‌ها تأييد مي‌کند و نه منبع آن معلوم است.

اين موضوعات نشان مي‌دهد که اين نشريات و رسانه‌ها اگرچه در جايگاه يک رسانه معتبر و طرف توجه بسياري از مخاطبان واقع شده‌اند، اما اعتبار تابلوي خود را به حراج گذاشته‌اند. آيا صرف دسترسي به اطلاعاتي که متولي قانوني دارد، مي‌تواند مجوز انتشار آن اخبار هم باشد؟ آيا به نفع رسانه از اعتبار نهادهاي قانوني متولي آن اطلاعات کاسته نمي‌شود؟ مهم‌تر از همه آيا دهن‌کجي آشکار به قانون و قانون‌گذار نيست؟ و در آخر اين که آيا رفتارها تشويق ضمني افراد جامعه به جرائمي نظير افشاي اسرار، آبروريزي، تهمت، دروغ‌پراکني و... نيست؟

 

سؤالاتي درباره جداسازي دختران و پسران در دانشگاه  

سرمقاله دوشنبه 13 تیرماه 90 روزنامه ابتکار

اين روزها در کنار اخبار ريز و درشت سياسي که بخشي از وظيفه ملتهب‌کردن فضاي کشور را برعهده دارند، اخبار و گزارش‌ها و اظهارنظرهاي افراد مختلف درباره موضوع «تفکيک جنسيتي دانشگاه‌ها» نيز بخش ديگري از اين رسالت مهم(!) را بر دوش گرفته است.

از وزير علوم با سخنان تند و محکمش گرفته تا روحانيون برجسته با استدلال‌هايشان، همه‌ و همه بر اين تنور مي‌دمند تا مبادا شعله سخنان و ادعاهاي اصولگرايي و بازگشت به ارزش‌ها(!) خاموشي پذيرد.

اين اظهارنظرها در حالي صورت مي‌گيرد که نياز به پاسخگويي به برخي سؤالات درباره مسائل پيشين در اين مورد احساس مي‌شود؛ سؤالاتي که پاسخ صحيح به آن‌ها بسياري از هيجانات کاذب را خواهدکاست.

1. دکتر کامران دانشجو، وزير علوم، که متولي اصلي اداره دانشگاه‌هاي کشور است، از ابتداي وزارت خود، هميشه با حدت و شدت بر تفکيک جنسيتي دانشجويان دختر و پسر تأکيد کرده است. وي از کساني است که تحصيلات دانشگاهي خود را در انگلستان به پايان رسانده. بدون ترديد مقايسه فضاي دانشگاه‌هاي ايران و انگلستان و روابط پسر و دختر در اين دو کشور قياسي مع‌الفارق است؛ اما در مقايسه وضعيت دانشگاه منچستر (که وزير علوم از آنجا دکترا گرفته است) با دانشگاهي در تهران، اين سؤال مطرح مي‌شود که وزير محترم علوم چه مانعي بر سر راه درس‌خواندن خود مي‌ديده است؟ آيا وضعيت خاص(!) دانشگاه منچستر بر کيفيت آموزش و نمرات ايشان تأثير منفي گذاشته بود؟

2. حجت‌الاسلام قرائتي نيز اين روزها با استدلال‌هايي خواهان تسريع جداسازي دانشجويان دختر و پسر شده است. چيزي که در کلاس‌هاي اين روحاني معلم قرآن و اخلاق ديده مي‌شود، اين است که تعدادي دختر و پسر با رعايت حدود، پاي صحبت‌هايش مي‌نشينند و به يافته‌هاي وي از کلام وحي گوش مي‌دهند و از اين خرمن خوشه‌اي برمي‌چينند، بي‌آنکه حاشيه‌اي ايجاد کرده باشند. سؤال اين است که اگر روزي مسئولاني به درس ايشان وارد شوند و کلاس اخلاقش را «دخترانه و پسرانه» کنند، ايشان چه واکنشي نشان خواهد داد؟

3. «بايد کار فرهنگي کنيم» اين جمله‌اي است که بسياري از مسئولان در هنگام بي‌نتيجه‌ماندن اقدامات سلبي و ايجاد ممنوعيت در برخورد با موضوعاتي مانند مسائل خياباني و درگيري‌هاي ورزشگاه‌ها و... به‌کار مي‌برند. درحقيقت اين مسئولان راه مقابله با اين معضلات را کار فرهنگي مي‌دانند که يک سر آن به دانشگاه‌ها ختم مي‌شود. حال سؤال اين است که چرا دراين‌باره تدبيري وارونه انديشيده مي‌شود؟ چگونه است که براي ممنوعيت‌هاي بيرون از دانشگاه کار فرهنگي تجويز مي‌شود، ولي براي اين محيط فرهنگي ممنوعيت‌هاي معمول در خارج از دانشگاه در نظر گرفته مي‌شود؟

4. جوانان به ‌گونه اي درباره‌شان سخن مي‌رود که گويي بشکه‌‌اي باروت‌اند که با جرقه‌اي زود منفجر مي‌شوند و شهري را ويران مي‌کنند. آيا اينان همان‌هايي نيستند که در چند دهه اخير، در وصف حماسه‌هايشان شعرها سروده و فيلم‌ها ساخته شده؟ آيا فعاليت‌هاي سياسي که تراز کشور ما را در ميان کشورهاي مدعي دموکراسي بالا برده، بدون حضور اين جوانان امکان‌پذير بوده است؟ آيا بايد بر اين همه فعاليت و تحرک وموفقيت علمي، فرهنگي و ورزشي آنان چشم بست و همچنان آنان را مانند بشکه‌اي از باروت غرايز ديد؟

5. مهم‌تر از همه در اين مورد خاص، داستان برخورد شديد بنيان‌گذار نظام است که به صريح‌ترين شکل ممکن، با تفکيک جنسيتي دانشگاه‌ها مخالفت کردند. آيا از جانب جناحي که خود را مدافع حقيقي امام مي‌داند و در اين زمينه هيچ رقيبي را برنمي‌تابد، سخنان رهبر فقيدانقلاب مشمول مرور زمان مي‌شود؟ يا تفاوت‌هايي در نحوه تربيت جوانان پيش از انقلاب و سال‌هاي پس از آن ديده مي‌شود؟

                                                           ***

به‌نظر مي‌رسد پاسخ به اين سؤالات نه براي سؤال‌کنندگان که براي متوليان امر تفکيک جنسيتي دانشجويان جهت ادامه راه و تنوير افکار عمومي حياتي است.

فحش از دهن تو طيبات است!

سرمقاله روز دوشنبه 6 تير90 روزنامه ابتکار

سرعت تحولات در کشور در چند ماه گذشته به‌گونه‌اي بوده که مانند دور تند يک فيلم، بسياري از جزئيات داستان از نگاه بيننده پنهان مي‌ماند و او ناچار است خود بين تصاوير مشاهده‌شده و معاني ادراک‌شده از آن‌ها، ارتباط برقرار کند و داستاني با يافته‌هاي خود بسازد و حتي به ديگران نيز منتقل کند. از اين منظر است که شايعات و گمانه‌زني‌ها و تحليل‌هاي ناقص و نادرست در جامعه رواج پيدا مي‌کند و به‌عنوان يک واقعيت، پايه برخي تصميات نيز مي‌شود.

در اتفاقات چند ماهه اخير بسياري از صفوف در جريان فعال در عرصه سياست کشور (يعني اصولگرايان) به‌هم خورده است و دوستان ديروز به طرفه‌العيني به دشمناني کينه‌جو بدل شده‌اند. وفاداران به فرد يا جرياني اکنون به خطاکاراني بدل شده‌اند که عهد قديم از ياد برده‌اند و بي‌ملاحظه نان و نمکي که در ماه عسل دوستي و وفاداري باهم خورده‌اند، شمشير از رو بسته‌اند. اگر خوب بنگريم، مي‌توان تصاويري از ناراستي و نادرستي بسياري از گفته‌ها و عهدها به‌دست آورد.

اين روزها اتفاقاتي در جريان اصولگرايي کشور مي‌افتد که در دو سال اخير حتي مقياس کوچکي از آن در جناح مقابل( يعني اصلاح طلبان)، به گناهي نابخشودني تعبير مي‌شد و هم‌نوايي با بيگانگان و سلطنت‌طلبان و منافقين خوانده مي‌شد که لاجرم بايد قوه‌قضاييه و همه ظرفيت‌هاي امنيتي کشور، براي مقابله با آن به‌کار مي‌رفت؛ گناهاني که به تعبير اصولگرايان، آبروي نظام و مردم‌سالاري ديني برآمده از آن‌را به خطر مي‌انداخت.

نگاهي به برخي موضع‌گيري‌هاي افراد و گروه‌هاي اصولگرا در چند ماهه گذشته نشان مي‌دهد که انتقادات جريان اصلاح‌طلب به مديريت کشور در چند سال اخير و اقدامات آن‌ها براي متوقف‌کردن اين جريان، اين روزها در ميان اصولگرايان نه‌تنها خيانت به نظام و کشور محسوب نمي‌شود، بلکه به مصداق آنکه شاعر گفته بود «فحش از دهن تو طيبات است» واجب عيني نيز به‌شمار مي‌رود. در ادامه به چند نمونه آن اشاره مي‌شود.

. کميته صيانت از آرا: در زمان انتخابات رياست‌جمهوري سال 88 يکي از شديدترين اتهاماتي که از جانب اصولگرايان درباره اصلاح‌طلبان مطرح مي‌شد، تشکيل «کميته صيانت از آرا» بود. کميته‌اي که وجود آن تبليغاتي براي بدنام‌کردن نظام و نهادهاي اجرايي و نظارتي کشور به‌شمار مي‌رفت. اين روزها اما اصولگرايان اين موضوع را تنها دو سال پس از آن‌همه دفاع از نظام انتخاباتي کشور مطرح مي‌کنند. سؤال اين است که آيا متهم‌کردن نظام انتخاباتي کشور در برخي شرايط خيانت است و در شرايطي ديگر جايز؟

. استفاده از امکانات دولتي براي انتخابات: اين روزها فريادهاي بلندي از اردوگاه اصولگرايي شنيده مي‌شود که گروهي مي‌خواهند با امکانات دولتي و خرج بي‌حساب‌وکتاب پول‌هاي مملکت، رأي مردم را بخرند. زماني‌که اين اتهام بر زبان اصلاح‌طلبان جاري گشت، هر اصولگرا مشتي شد بر دهان «اين ياوه‌گويان» که سلامت مسئولان کشور را زير سؤال برده‌اند. امروز اما خود با ارائه مدارک و نشاني، آن‌را فرياد مي‌زنند و در رسانه‌هاي متعدد خويش، به وسعت ايران و جهان منتشر مي‌کنند.

. دخالت دولت در انتخابات: در يک سال گذشته که اصولگرايان سرمست از باده پيروزي در انتخابات رياست‌جمهوري در انديشه تشکيل مجلس يک‌دست بودند، «تشکيل کميته وحدت» که برخي از اعضاي آن‌را احمدي‌نژاد تعيين و با آنان موافقت کرده بود، گام بلندي در راستاي تقويت اصول و مباني نظام خوانده مي‌شد؛ اما اين روزها «دخالت دولت در انتخابات» خوانده مي‌شود و تعيين برخي از اعضاي آن از سوي رئيس‌جمهور غيرقانوني به‌شمار مي‌رود. سؤال اين است که قانون عوض شده است يا اصول و مباني کشور؟

                                                   ***

بر اين فهرست باز هم مي‌توان افزود و در ماه‌هاي نزديک به انتخابات نيز به آن اضافه خواهد شد. اما آنچه دراين‌ميان مورد توجه قرار نمي‌گيرد، اين است که اين ادعاهاي اصولگرايان که خود را فرزند اصيل نظام مي‌دانند و فعلاً قيد برادري اصلاح‌طلبان را زده‌اند و آنان را نامحرماني مي‌دانند که در برهه‌اي مردم و نظام را فريب داده‌اند، بيشتر از سوي مخالفان و معاندان شنيده مي‌شود.

آيا نمي‌توان دادگاهي تشکيل داد و کساني را که در اين طرف ميدان سبب «تشويش اذهان عمومي» و «تبليغ عليه نظام» مي‌شوند، به محاکمه کشاند و جريان دادگاه هم به‌صورت کامل از سوي رسانه ملي با ذکر نام و نشان‌دادن تصوير متهمان پخش شود؟