سرمقاله روز دوشنبه 5 اردیبهشت 1390روزنامه ابتکار

زنگ‌ها به صدا در می‌آیند. گوش‌ها گویی کشتزار پنبه شده‌اند و آن‌چنان‌که باید نمی‌شنوند. این روزها هشدارها اگر در عرصه سیاست باشد، هم هشداردهنده‌ها فراوان‌اند و هم اخطارشنوندگان بسیار. ازآن‌رو که سیاست «ویترین» جامعه سیاست‌زده ما شده و چنان با آب و نان گره خورده است که برکناری معاون یک بخشداری در گوشه‌ای دورافتاده از کشور هم برای خودش خبری می‌شود در سطح رسانه‌های سراسری.

زنگ‌ها اما اگر در حوزه‌های فرهنگ و جامعه باشد، گویی روی silent تنظیم شده‌اند و تنها به تکانه‌هایی از سر ناچاری بدل می‌شوند و تا به چشم و جان فرد یا جامعه نخورند و نلرزانند، کسی از آن خبردار نمی‌شود.

هرکدام از هشدارهایی که متخصصان و فعالان اجتماعی و فرهنگی در این چندساله اخیر داده‌اند، به‌تنهایی می‌توانست به بسیج عمومی برای ریشه‌کن‌کردن معضلی منجر شود؛ اما گویی گوش‌ها نیز به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که تنها فریادهای خاصی را بشنوند و در برابر اخطارهایی از جنس دیگر، ناشنوای مادرزاد باشند.

این روزها یک خبر منتشرشده از رسانه‌ها حکایت از آن دارد که مسئولان بیمارستانی در تهران، دو نفر از بیماران خود را با لباس مخصوص و برانکارد، در کنار بزرگراهی خارج از شهر رها کرده‌اند و این دو به مدد راننده کامیونی به زندگی برگشتند.

این خبر در هر کجای دنیا می‌توانست چند استعفا و برکناری و استیضاح را به دنبال داشته باشد؛ اما اینجا ایران است و روش کار بدین‌گونه است: اول: همه‌چیز تکذیب می‌شود و منتشرکنندگان خبر به شکایت تهدید می‌شود؛ دوم: قربانیان به‌شدت انکار می‌شوند، به‌گونه‌ای که خودشان نیز در وجود خود تردید می‌کنند؛ سوم: اولیای امور آهسته‌آهسته واقعیت را «یواشکی» می‌پذیرند، به‌طوری‌که اگر دوباره لازم شد، بتوانند تکذیب و انکار کنند؛ چهارم: قول پیگیری می‌دهند؛ پنجم: خلبان هواپیما و راننده قطار و اتوبوس (و اینجا آمبولانس) مقصر خوانده می‌شوند؛ ششم: (دیگر ششم ندارد تا همین‌جا کافی است، مسئولان هزارجور گرفتاری دارند!)

در موضوع دو بیمار رهاشده در بزرگراه نیز روش کار رعایت می‌شود: ابتدا مسئولان بیمارستانی که متهم به این اقدام غیرانسانی هستند، موضوع را تکذیب می‌کنند و بعد، وجود دو فرد مذکور (که همه قرائن نشان از آن دارد که در بیمارستان مذکور بستری بوده‌اند) تکذیب ‌می‌شود و حتی رئیس بیمارستان آن‌ها را روانی می‌خواند. (این موضوع یک بار دیگر هم در ماجرای خودسوزی فردی در جلوی خانه ملت توسط ر‌ئیس‌مجلس تکرار شد.) سپس برخی مسئولان بالادست هم وارد گود می‌شوند و قول پیگیری می‌دهند و احتمالاً پرونده این پیگیری، در کنار پوشه قربانیان سوانح هوایی و زمینی و ساختمانی و... بایگانی خواهد شد.

در پس‌زمینه این اتفاق، اما همچنان صدای زنگی شنیده می‌شود؛ زنگی که باید به‌جای گوش، در دهلیزهای وجدان‌های خوابیده بپیچد و افرادی را بی‌خواب کند که می‌توانستند مانع این اتفاقات شوند و نشدند و هیچ تصمیمی هم ندارند که بشوند. از مسئولان دولتی و نمایندگان مجلس گرفته تا ائمه جمعه و روحانیون که این‌همه تریبون در اختیار دارند، و این فریادهایشان  این هشدارها نمود نداشته است.

مجلس و استیضاح پیشکش! چرا در نماز جمعه‌ها، مسئولانِ این اتفاقات بازخواست نمی‌شوند؟ چرا صداوسیما که چاله‌های خیابانی در لندن را گزارشی کرده و در پُربیننده‌ترین ساعت‌های شب به بینندگان خود حقنه می‌کند، دراین‌باره ساکت است؟ یا با تأخیر و تنها برای خالی‌نبودن عریضه وارد می‌شود؟ چرا این‌همه تریبون، رسالت خود را تنها در عرصه سیاسی جست‌وجو می‌کنند؟

                                                                   ***

هر اتفاقی از این‌دست زنگی است که طنین صدایش می‌تواند تا اتفاق بعدی دوام داشته باشد و بدین‌گونه است که می‌توان صدای زنگی ممتد را در پس‌زمینه این اتفاقات دید. این زنگ‌ها برای «ما» به صدا درمی‌آید. برای هرکدام از «من»هایی که در برهه‌هایی مانند انتخابات و همایش‌های سیاسی و ملی به «ما» بودن می‌اندیشند. به صدای زنگ‌ها گوش بسپاریم!