چشم‌ها را باید شست!

سرمقاله روز دوشنبه 15فروردین90 روزنامه ابتکار

ایرانیان از باذوق‌ترین ملت‌های جهان‌اند که مبدأ آغاز سال خود را با رستخیز طبیعت میزان کرده‌اند. درست در زمانی‌که طبیعتی که در طول زمستان، لباس از تن به درکرده است، رخت سبز به تن می‌کند و به عالم و آدم فخر می‌فروشد و می‌گوید این منم که «نوشدن» آغاز کرده‌ام. رسوم و سنن ایرانیان نیز در این روزها مقیاسی کوچک از طبیعت است و گویا از آن الگو می‌گیرند: خانه می‌تکانند، تن می‌شویند، رخت نو می‌پوشند، سخن نیکو می‌گویند، نُقل و نبات و لبخند به همدیگر تعارف می‌کنند و به دیدار یکدیگر می‌روند و البته در خلال همه‌ی این برنامه‌ها تلاش می‌کنند هم بر سر سفره‌ی هفت سین و هم در روز سیزده به در، پیوند دیرین آدمی با طبیعت را به خود یادآور شوند.

این‌همه ظاهر آن چیزی است که در تقویم‌های کاغذی خوانده می‌شود. در زیر پوست این‌همه جنب‌وجوش و رفت‌وآمد نیز دگرگونی‌های دیگری اتفاق می‌افتد؛ خانه‌ی دل می‌تکانند و جان در زلال خوبی‌ها و پاکی‌ها می‌شویند و زنگارهای بغض و کینه از آیینه‌ی دل‌ می‌زدایند.

خلاصه کلام؛ نوروز که می‌آید تنها روز نو نمی‌شود، که جان و جهان و اندیشه از نفحات روح‌بخش فرهنگ ایران زمین تازه می‌شود و این‌همه‌ی خوبی‌هایی است که فرهنگ رو به گسترش اسلام در ابتدای جهان‌گشایی‌اش، بر آن صحه گذاشت.

این‌همه در آغاز انتشار این روزنامه در سال جدید گفته شد تا نگاه‌ها به‌سمت اتفاقات سال گذشته، در حوزه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کشور جلب شود و لزوم تزریق فرهنگ نوروز به بدنه‌ی نه‌چندان شاداب این حوزه‌ها تأکید شود. در آیینه‌ی سال 89 که بدون تردید، متأثر از وضعیت سال قبل از آن، یعنی حوادث خرداد 88 بود، آنقدر زنگار دیده می‌شود که برای نگریستن به آیینه‌ی سال 90 و حفظ آن، نیازمند نگاهی به آن خواهیم بود.

افتخارات و دستاوردهای اقتصادی و صنعتی و ورزشی را بگذاریم برای بیلان‌کاری مسئولان که، خدا را شکر، این وظیفه را به‌خوبی انجام می‌دهند. اما نگاه به معضلات و مسائل نه‌چندان زیبای حوزه‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در سال گذشته می‌تواند نشان‌دهنده‌ی زنگارهایی باشد که در هیاهوی تبلیغات برای نشان‌دادن دستاوردها و موفقیت‌ها در رسانه‌های رسمی گم شده است.

 در سال گذشته، هشدارهای مسئولان نظام و مراجع معظم تقلید درباره‌ی رواج دروغ و تهمت و هتاکی، بخش زیادی از اخبار و گزارش‌های رسانه‌‌ای را به خود اختصاص داده بود. بداخلاقی، فحاشی، پرده‌دری، حراج آبرو و حیثیت بسیاری از افراد، از سوی برخی افراد و رسانه‌ها از جمله موارد درخور تأمل سال گذشته بود.

 آمارهای مراجع مختلف کشور درباره‌ی افزایش آمار معضلات اجتماعی، مانند بیکاری، اعتیاد، مردودی دانش آموزان، طلاق، بیماری خانمان‌برانداز ایدز و کاهش نگران‌کننده سن افراد مبتلا به این مشکلات، از جمله موارد هشداردهنده‌ی حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی کشور بود.

در حوزه‌ی سیاست اما اتفاقات نازیبا بیشتر و واضح‌تر به چشم می‌خورد. از یک سو، حذف طیف گسترده‌  نیروهای باسابقه و اصرار برخی بر این حذف و از دیگر سو، انشعابات مختلف در میان جناح ظاهراً پیروز اصولگرا و حملات شدید و غلیظ چهره‌های سیاسی به همدیگر، بدون تردید میزان تلخی و اضطراب و ناامنی را به جامعه تزریق کرده است.

×××

دقیق‌ترشدن در این حوزه‌ها، بدون تردید آمار این تلخی‌ها و نازیبایی‌ها را افزایش خواهد داد. اما ذکر این موارد در این روزهای سرسبز سال جدید، نه از بابت تلخ‌کردن کام خوانندگان است و نه آنچنان‌که برخی معتقدند، سیاه‌نمایی.

ذکر این موارد بدون تردید، برای جلب توجه مجدد بزرگان و مسئولان و البته مردم به‌سمت زنگارهایی است که آیینه‌ی سال‌های گذشته ما را تیره و تار کرده بود. نشان‌دادن لکه‌هایی است که با غفلت از وجود آن‌ها، میکروب‌ها و بیماری‌های مختلف تن جامعه را جولانگاه خود قرار خواهند داد.

بخش عمده‌ای از این اتفاقات در نوع نگاه تک‌تک ما به اطرافمان نهفته است. وقتی فیلترهایی از حسد، کینه، زیاده‌خواهی، قدرت‌طلبی بر دیدگان ما قرار می‌گیرد، بدون تردید تصویر روبه‌رو چندان تطابقی با واقعیت ندارد.

تاریخ شاهد تغییر بسیاری از آدم‌ها بوده است و یادآوری سرنوشت آنان ثابت می‌کند که درخواست عقلانیت و بهتردیدن اتفاقات و واقعیات، انتظار بیجایی نیست. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. آغاز سال فرصت خوبی است!

 

هرکس شلیک کند، خودش کشته خواهد شد!

سرمقاله روز دوشنبه 23اسفند 89 روزنامه ابتکار

سونامی و زلزله‌ای که در روزهای گذشته، ژاپن را به تیتر یک رسانه‌ها تبدیل کرده بود؛ اگرچه خود شوک‌آور بوده است، شمار قربانیان آن (که در روزهای اول با به رخ‌کشیدن تکنولوژی صنعتی و ساختمانی ژاپن انگشت‌شمار اعلام می‌شد) هم‌اکنون به گفته برخی از مسئولان پلیس این کشور از مرز ده‌هزار نفر تجاوز کرده است. این موضوع نشان می‌دهد که انسان آنچنان‌که فکر می‌کند، در برابر طبیعت قدرتمند نیست و ایمنی بشر را حتی تکنولوژی‌های پیشرفته نیزتضمین نمی‌کند.

این موضوع اگرچه جای سخن فراوان دارد، اما می‌توان از آن به‌عنوان تمثیلی استفاده کرد و در فضای کنونی کشور به ‌کار برد تا آنان که این روزها بر طبل هتاکی و فحاشی و بی‌قانونی می‌کوبند، فکر نکنند که همیشه پشت سر جماعت هتاک ایستاده‌اند؛ بلکه گردش روزگار ممکن است آنان را روزی مقابل هم قرار دهد و مشت‌هایی که هم‌اکنون برای حریفان گره می‌شود و دهان‌هایی که برای فحاشی و دریده‌گویی به رقیبان و خانواده‌هایشان گشوده می‌شود، روزی حامیان را نیز نشانه رود و این البته تنها خصلت گردش ایام نیست؛ بلکه از همان جا نیز سرچشمه می‌گیرد که حامیان هتاکی و فحاشی با حمایت از این رفتارها به آن مشروعیت می‌بخشند و به هتاکان و فحاشان می‌فهمانند که این سلاحی است که در هر زمان می‌توان انگشت بر ماشه آن فشرد و هرکه را خواست نشانه رفت.

نگاهی به چهره‌های این هتاکان (چه به‌صورت زنده و چه به‌واسطه تصاویر ) نشان می‌دهد این افراد منطق را بسته‌اند و نطق را گشوده‌اند و چنان سخن می‌گویند که گویی حق مطلق نزد آنان است و به این نمی‌اندیشند که حق هیچ‌گاه به باطل فحاشی و هتاکی آلوده نمی‌شود. حق حتی بر زبان نیامده، خود گویاست. بدون تردید اعتماد بر این جماعت، تکیه بر باد است و بلکه اعتماد به طوفان.

در ناکارآمدی این جماعت همین بس‌که تنها زمانی به کار می‌آیند که حرمت‌ها بشکنند و مرزهای اخلاق و قانون و مذهب را زیر پا بگذارند. وگرنه هرگاه پای حرمت و اخلاق و قانون و مذهب باشد، این گروه‌ها چنان می‌گریزند که جن از بسم الله.

×××

در این وادی هیچ‌کس ایمن نیست. هرکس هیزمی بر این آتش بیفزاید، کنترلی بر شعله‌ها ندارد و دامن خود را نیز در معرض سوختن قرار می‌دهد. گلوله‌ها چشم و گوش ندارند که حریف را بشناسند. تنها از انگشتی فرمان می‌برند که ماشه را می‌فشارد. اینجا هرکس شلیک کند، خودش کشته خواهد شد.

*عنوان مطلب برگرفته از شعری از شاعر معاصر "رسول یونان" است

قلم از کف نهاده، کف به دهان آورده

 سرمقاله روز دوشنبه 16 اسفندماه روزنامه ابتکار

این روزها در فضای مجازی، فیلمی پخش شد که در یک طرف آن، زنی با حجاب ایستاده است و در طرف دیگر آن، مردی با محاسن سیاه دهان به فحاشی گشوده و رکیک‌ترین الفاظ را نثار زن می‌کند. در پس زمینه‌ هم صدای اذان پخش می‌شود.

این فیلم نه قسمتی از فیلم «بدون دخترم هرگز» است که ارزش‌های اسلامی ایران پس از انقلاب را نشانه رفته باشد، نه محصولی جدید از شرکت‌های فیلم‌سازی و کارگردان‌های ضداسلام و ایران که با پخش اذان در پس زمینه الفاظ زشت یک هنرپیشه، قصد تحقیر و تخطئه‌ی مسلمانان را داشته باشد. این تصویر بخشی از اتفاقاتی است که در چند ساله‌ی اخیر، در فضای عمومی کشور دیده می‌شود و گوشی تلفن همراه زائری در مکانی مقدس، آن‌را شکار کرده است.

معرفی کوتاهی از شخصیت‌های حاضر در این فیلم، شاید تصویر روشن‌تری از فضای آن به دست دهد: مردی که در تصاویر دیده می‌شود و «دیالوگ»هایی صریح و رکیک را در حضور زنی چادر به‌سر بر زبان می‌آورد، از افرادی است که در سال‌های اخیر، در بسیاری از مجامع حضور پیدا کرده و رفتارهایی از این دست از خود بروز داده و کلماتی از این قبیل بر زبان آورده‌اند.

زن چادری حاضر در طرف مقابل، دختر یکی از بزرگان انقلاب و نظام جمهوری اسلامی است که هرچه که باشد، نه شهره به اتهامی از آن نوع است که در فیلم آمده و نه در دادگاهی به آن محکوم شده است.

دیالوگ‌های اداشده به‌وسیله شخصیت مرد فیلم را به‌سختی می‌توان در فیلم‌های مبتذل داخلی و خارجی پیدا کرد. مکانی که داستان در آن می‌گذرد و به تعبیر سینماگران «لوکیشن» زیارتگاهی مقدس در جنوب تهران است و صدای اذان پس‌زمینه هم به‌خوبی این‌را نشان می‌دهد.

***

این‌همه آن چیزی نیست که مدنظر نگارنده باشد؛ چراکه نه این اتفاقات در فضای سیاسی کشور نادر است، نه حمله به چهره‌های سیاسی و خانواده‌هایشان. (از جمله افراد زیادی در همین چند روز اخیر، همین الفاظ و عبارات را جلوی خانه‌ی آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی نیز به‌صورت دسته‌جمعی ادا کردند و البته به افراد بیشتری با این الفاظ رکیک حمله کردند.)

چیزی که در این فیلم و اطلاعات به‌دست‌آمده‌ی پس از آن، توجه را جلب می‌کند، این است که فرد حاضر در این فیلم، یکی از نویسندگان عرصه‌ی دفاع مقدس است و دست‌کم با یک کتاب پیش از این، ادعای حضور در این حوزه را داشته است. این اطلاعات را البته روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی منتشر کرده است که خود را نیز از نویسندگان ارزشی و اصولگرا می‌داند. (فردی که مسدود‌شدن وبلاگ شخصی‌اش باعث شد که رئیس‌جمهور برای یک‌بار هم که شده به موضوع «فیلترینگ» در کشور اعتراض کند.)

موضوع وقتی جالب می‌شود که بدانیم این روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس ارزشی نام این شخص را نه به قصد افشاگری و تخطئه وی که به نیت معرفی چهره‌ای بزرگ به جامعه اعلام کرده است و در مقام ستایش از وی چنان قلم‌فرسایی می‌کند که گویی در رشادت همت‌ها و باکری‌ها در برابر متجاوزان سخن می‌گوید.

این روزنامه‌نگار پا را از این فراتر می‌نهد و مخالفان این فرد و منتقدانش را به صفاتی چون «هالو، خر، بی‌شعور و...» متصف می‌کند. گویی آنان به انکار آفتاب ظهر تابستان برخاسته‌اند.

***

تماشای این فیلم و حواشی آن، این سؤالات را به ذهن متبادر می‌کند که چه شده است که این برادران ارزشی قلم از کف نهاده‌اند و کف به دهان آورده‌اند؟ در زمانه‌ای که بسیاری از افراد فعال در حوزه‌های مختلف، از جمله حوزه‌های سیاسی و مذهبی قلم به دست گرفته‌اند تا کمبودهای خود را جبران کنند، این برادران با کدام نگرش این‌همه زشتی و درشتی را به کمک طلبیده‌اند؟ آیا از قلم خود طرفی نبسته‌اند؟ چرا نتوانسته‌اند مخاطبان خود را اقناع کنند؟

پاسخ به این سؤالات بدون تردید می‌تواند به آسیب‌شناسی جریانی منجر شود که تلاش‌های فراوان می‌کند با حضور در جامعه، ارزش‌های از دست‌رفته را دوباره احیا کند.

زیر 18 سال

سرمقاله روز دوشنبه 69 اسفند روزنامه ابتکار

 هشدارهای متولیان امور اجتماعی و بهداشتی و آموزشی در روزهای گذشته، به مقطع سنی زیر 18 سال رسیده است. اگر به‌عنوان برخی رسانه‌ها و مطبوعات کشور در ماه‌های گذشته نگاه کنیم، همه از یک موضوع خبر می‌دهند: «کاهش سن...». این دو کلمه با عبارتی نظیر روسپی‌گری، استعمال دخانیات، بزهکاری، موادمخدر، استفاده از لوازم آرایشی، اعتیاد و... ادامه می‌یابد. ترکیب همان دوکلمه‌ی اول با هرکدام از این واژه‌ها، خبر از وضعیتی می‌دهد که زیر پوست هرکدام از شهرهای ما می‌گذرد.

خبرهایی که البته بارها از سوی متولیان دستگاه هایی که کم کاری آنان را برملا می کند، به طرفه العینی تکذیب می شود و دراین‌بین، محققان و صاحب‌نظرانی که دراین‌باره اظهارنظر می‌کنند نیز به «سیاه‌نمایی» متهم می‌شوند.

مثلاً برای خبر «کاهش سن استفاده از موادمخدر» ده‌ها دستگاه دولتی در اقدامی هماهنگ دست‌به‌کار انتشار بیانیه و تکذیبیه می شوند که اگر این هماهنگی را در امور دیگری داشتند، می توانستند پروژه‌های عظیم ملی، همچون سلامت روانی در داخل کشور را به نتیجه برسانند.

آمارهایی از این دست، در کشور ما، گاه به خبرهایی محرمانه تبدیل می‌شوند که گویی، انتشار آن‌ها امنیت ملی را هدف گرفته است. به‌همین‌جهت، دستگاه‌های کم کار یا سعی در پنهان‌کردن آن دارند یا درصورت انتشار از سوی مراجع مستقل، با تکذیبیه شدیدالحنی با آن ها برخورد می‌کنند و سرانجام، «حق شکایت» برای دستگاه مربوطه را نیز «محفوظ» می‌دانند تا آمارها ازاین‌پس، با هماهنگی دستگاه‌های مربوطه اعلام شود.

 به‌نظر می‌رسد در هریک از این دستگاه‌ها، اداره‌ای برای مقابله‌ی احتمالی با آمارهای منتشرشده یا منتشرشونده، در حال انجام وظیفه است.

عنوان‌های زیر، در برخی رسانه‌های داخلی کشور دیده شده است:

- کاهش سن روسپیان، زنگ خطر برای مسئولین

- کاهش سن ترک تحصیل

- کاهش سن استفاده از لوازم آرایش به دبستان

- نگراني ها از كاهش سن فحشا در ايران

- کاهش سن مصرف دخانیات

- کاهش سن ترک تحصیل به دوره راهنمایی

- کاهش سن کودکان کار

- و....

 این موارد فقط تیتر یک خبر برای اطلاع‌رسانی نیست تا خواننده‌ای آن‌را بخواند و از موضوعی آگاهی حاصل کند؛ بلکه هشداری است که باید از مردم عادی تا رئیس، مدیرکل، وزیر، وکیل و سران سه قوه را به تأمل وادارد. آنان باید بیش از آنکه نگران اطلاع خارجی‌ها از این موضوع باشند، به فکر رفع معضلاتی باشند که این آمارها نه علت آنها که، تنها شاخص وضعیت هایی است که برخی از حوزه ها را مبتلا کرده است.

جالب است که بدانید، این عناوین، تنها درصورتی می‌توانند در رسانه‌های ملی نمود داشته باشند که منتسب به یکی از کشورهای اروپایی و امریکایی باشند. (موضوعی که نه‌تنها در آن کشورها جزو اسرار طبقه‌بندی شده نیست و با اداره و تکذیبیه وزارت‌خانه‌های دولتی سروکار ندارد، بلکه معمولاً از سوی مراکز تحقیقاتی وابسته به همان دستگاه‌ها نیز اعلام می‌شوند.)

بدون تردید، اعلام این آمارها از سوی هر فرد و مرجعی، حتی اگر نشان‌دهنده‌ی اغراض سیاسی و جناحی هم باشد، باید در اولین قدم، به تشکیل ستاد بحران در دستگاه‌های مربوطه منجر شود. دراین‌‌صورت، اگر آمار، دروغین و غیر قابل استناد باشد، یک پیشگیری انجام شده است و اگرهم، واقعی باشد، دستگاهی آماده و مجهز در کمین آن نشسته است.

***

این‌همه خبر از «کاهش سن...» در حالی در مطبوعات و رسانه‌ها و مجامع اجتماعی و آموزشی، منتشر شده و درباره‌ی آن بحث می شود که تنها باموضوعی که تاکنون با این عنوان  در مجلس شورای اسلامی  بررسی شده«کاهش سن رأی‌دهندگان» بوده است.

رسانه‌ها و ديکتاتورها

سرمقاله دوشنبه 25 بهمن روزنامه ابتکار

از روزي که"وائل غنيم" جوان مصري، در صفحه فيس بوک خود ،مردم مصر را به"ميدان تحرير" قاهره راخواند تا عليه کشته شدن جواني در شکنجه گاههاي پليس ديکتاتور، فرياد اعتراض سر دهند 18 روز بيشتر نگذشت که خود ديکتاتور پله‌هاي کاخ استبدادش را يکي يکي پايين آمد و به سوي سرنوشت همه ديکتاتورهاي دير فهم و کند ذهن رهسپار شد.      

                                                        ***

در همه اين سه هفته اي که مردم مصر، در ميدان تحرير جمع شده بودند و عليه ديکتاتوري سي ساله مبارک شعار مي‌دادند، ما هم ،صدها هزار کيلومتر دورتر از آن‌ها خود را در خيابان‌هاي قاهره ، سوئز و اسکندريه احساس مي‌کرديم .فرياد" ارحل" آن‌ها را به زبان فارسي مي‌شنيديم .از سر کار که به خانه مي‌رفتيم،به مدد رسانه‌ها گويي به ميدان تحرير قاهره قدم گذاشته بوديم . در کنار چادرهاي برپا شده در اين ميدان استراحت مي‌کرديم و گاه ،مانند آنان تا نيمه شب منتظر بوديم که ببينيم"السيد الرئيس" با آن صورت تکيده و نگاهي که ديگر برق قدرت نداشت ،فارغ از هياهوي سوت و کف هواداران، چشم در چشم دوربين‌ها بدوزد و مانند شيري که نقاب اعتماد به نفس بر چهره مي‌زند اما از پاها مي‌لرزد، بگويد که" مي‌مانم" و البته خودش هم چندان به گفته هايش اطمينان نداشته باشد.بعد به مدد همين رسانه‌ها مردم ميدان را ببينم که کفش هايشان را بر سر دست مي‌گيرند که يعني"انتخابي ديگربراي ديکتاتور نيست و بايد برود" و چهارساعت بعد ببينم که معاون همان رئيس جمهوري که انتخاب شده بود تا از اعتراضات بکاهد از دريچه همان رسانه‌ها بگويد که"رييس رفته است".   

                                                          ***

 وقتي تحليل گران انقلاب اسلامي ايران را در نبود اين همه وسيله ارتباطي و تنها به واسطه دست به دست شدن نوارهاي سخنراني رهبري آن" انقلاب کاست" مي‌نامند، طبيعي است که در زمانه تکنولوژي ديجيتال و عصر اينترنت هيچ انقلاب و تغييري بدون حضور عنصر رسانه امکان پذير نباشد و اين نقطه آغاز دشمني متقابل ديکتاتوري و رسانه است .

همانکه در انقلاب مردم مصر به خوبي ديده شد. مردم مصر به دعوت اينترنتي جواني به خيابان آمدند و با استفاده از رسانه‌هاي ديگر به اين موضوع دامن زدند و در خيابان ماندند و برمطالبات خود اصرار کردند. از آن سونيز دم و دستگاه ديکتاتور که کليد زير ساخت‌هاي رسانه اي را در اختيار داشت در پي مقابله بر آمد و به جاي اصلاح خود و جلب اعتماد ملت ، اينترنت و سيستم تلفن همراه را قطع کرد و در مقابل معترضين به تقويت مواضع رسانه اي خود پرداختند. اواسط کار بود که دستگاه ديکتاتوري فهميد که در جبهه رسانه اي شکست خورده است و از در گفتگو درآمد اما مثل همه ديکتاتورها دير فهميده بود .ماشين جنگي رژيم در باتلاق رسانه‌ها از کار افتاد و عملا به سنگري براي معترضين تبديل شده بود.

                                                              ***

داستان ديکتاتورها و رسانه‌ها از يک دشمني متقابل حکايت مي‌کند .ديکتاتوري مدت هاست ، فهميده رسانه"دشمن" نيست که"انکار" اوست .به همين خاطر است درمواقع بحراني کمر به قتل آن مي‌بندد . از آن سو هم رسانه (به ويژه رسانه‌هاي امروزي)به دليل افسون زدايي از قدرت و شفاف سازي فضاي عمومي به دشمن شماره يک ديکتاتوري بدل شده است و کژدم وار بي آنکه کينه اي در وجودش باشد با طبيعت خود به جنگ اين اختاپوس هزاردستان مي‌رود.

 

مذاکره،راه حل فراموش شده

سرمقاله روز دوشنبه 18 بهمن روزنامه ابتکار

28 سال از زمانی می گذرد که "خالد احمد شوقی الاسلامبولی" ستوان ارتش مصر در سالروز رژه پیروزی 6 اکتبر 1981 لوله اسلحه اش را به سمت جایگاه مهمانان چرخاند و "محمد انورالسادات" را نشانه رفت و با فریاد "مرگ بر فرعون" سرش را هدف قرار داد تا رئیس جمهور سرزمین نیل جان بر سر پیمان دوستی با دولت غاصب اسرائیل بگذارد. در کنار سادات معاون اش "حسنی مبارک" نشسته بود و اگرچه از ناحیه دست مجروح شد اما جان به در برد تا چندان به جای رئیس اش بنشیند و حکم براند و از هم قطاران خالد اسلامبولی، زندانی و اعدامی بسازد که مردم به جان آمده مصر- که روزی حکومت اش را پذیرفته بودند- درکنار برادران مسلمان خالد به خیابان بیایند و تا سر حد جان دادن پای رفتن اش بایستند.

در همه این 28 سال حسنی مبارک رئیس جمهور بود و اعضای اخوان المسلمین -حزبی که روزگاری آمال و آرزوهای خالد و برادرش را پی گیری می کرد- یا زندانی بودند و یا تحت تعقیب.

بدیهی است که این جماعت درهمه این سالها هدفی جز سرنگونی نظام حاکم بر مصر نداشته باشند . اما تحولات جهان معاصر و البته تحولات هفته های گذشته قاهره سبب اتخاذ تصمیمی شد که به نظر می رسد یک تحول بزرگ باشد:" مذاکره اخوان المسلمین با حکومت مصر ".

واژه ها نیز در مسیر تحولات  و گذشت روز و شب روزگار صیقل می خورند و معنای تازه ای می یابند.در ادبیات گروههای انقلابی (به خصوص اسلامگرایان)مذاکره به مفهومی مذموم بدل شده بود که گویی معنای سازش و مذاکره و فداکردن آرمان ها درپای منافع فردی و گروهی می داد . اکنون اما به معنای دیگری به کار می رود. این خصلت تحولات است که واژه ها را هم "روز آمد" می کند( اگر چه واژه مذاکره خود واجد مفهومی مثبت بوده است) .

 اکنون در زمانی که حکومت مصر در شکننده ترین حالت خود درسه دهه اخیر به سر می برد  و هر لحظه امکان سقوط آن می رود، سر سخت ترین و پرنفوذ ترین گروه مخالف اعلام کرده است که پای میز مذاکره می نشیند . بدون تردید نه حکومت مصر تا کنون نشان داده است تغییر ی کرده و نه اخوان المسلمین .اما چه شده است که علیرغم وضعیت وسوسه کننده حکومت روبه شکست مبارک این گروه قدرتمند حاضر به مذاکره با آن شده است.

بدون تردید باید پاسخ را در غلبه عقلانیت بر احساس گرایی صرف جستجو کرد که می تواند یکی از اهرم های لازم برای رسیدن به هدف باشد.اکنون مردان اخوان المسلمین از زندان های مصر بیرون می آیند ( اگر چه کینه ای از سال های زندان  در سینه دارند) برسر میز مذاکره با زندانبانان  خود می نشینند و چشم در چشم آنان به گفتگو می پردازند.کاری که نلسون ماندلا پس از آزادی و از زندان و پیروزی با زندانبانان شکست خورده خود  کرده بود.

مذاکره اکنون به معنای واقعی خود بازگشته است و جهان سیاست را نیازمند خود کرده است.

***    ***   ***

 تحولات مصر اگرچه درس های بزرگی از شرایط ایران پس از انقلاب گرفته است ، اما خود نیز می تواند آموزگار خوبی باشد .

تحولات امروز کشور ما چندان بی نیاز از مذاکره نیست .اگر اصلاح طلبان را از معادلات سیاسی کشور حذف کنیم ، همین اصولگرایان متشتت نیاز فراوانی به این " اکسیر" دارند. در شرایطی که هیچ کدام طرف متخاصم دیگری نیست، بلکه هرکس گوشه ای از کار این ملک را در دست دارد.

 اگر مذاکره بتواند خود را به عنوان گزینه ای در فضای سیاسی کشور مطرح کند شاید نیازی به این همه نامه سرگشاده و بیانیه های پر از طعنه و کنایه نباشد و دیگر دولتمردان از تریبون رسانه ها باهم سخن نگویند.

دلسوزی برای دیکتاتورها(2)

دوسال پیش در همین وبلاگ مطلبی با همین عنوان نوشتم که با توجه شرایط امروز بخشی از آن را با مقداری تغییر به عنوان سرمقاله روز دوشنبه روزنامه ابتکار اینجا می آورم.

دو سال پیش در چنین روزهایی  رفته بودم به دیدن نمایش " شکار روباه" به کارگردانی دکترعلی رفیعی، در تالار وحدت.داستان نمایش روایت زندگی آقا محمدخان قاجار بود،اما درفضایی امروزی تر.داستان مردی که شاید ملموس ترین نماینده دیکتاتوری خون ریز وسفاک برای مردم ما در گذشته نه چندان دور باشد. همو که شرح جنایت هایش در درآوردن چشم ها و مناره ساختن از سرهای بریده، از صفحات سیاه تاریخ ماست.

نمایش را با پیش داوری همراه با نفرت از این خونریز پیگیری می کردم تا آنجایی که آقا محمدخان قاجار با آن چهره زردنبوی پلاسیده  و هیکل لاغر و مردنی و حرکات محتاطانه و آرام اش، چشم در چشم انبوه تماشاگران نشسته بر صندلی های قرمز تالار وحدت دوخت و با صدایی دورگه که نه لطافت زنانه در آن بود و نه اقتدار مردانه، از سر استیصال بانگ برآورد که:" من خواجه حرمسرای خویش ام".

دلم لرزید. اعتراف می کنم که از اینجای نمایش به بعد علیرغم قتل و کشتارهایی که انجام می داد ، تنها احساسی که نسبت به او داشتم ترحم بود.همان حسی که چند بار دیگر هم به من دست داده بود:

- یک بار وقتی که از صفحه تلویزیون دیدم "سردار قادسیه" کثیف و پشمالو از عمق حفره ای بیرون آورده شد و سرباز آمریکایی  دندان هایش را می شمرد.

- يك بار هم زماني كه خواندم "اسلو بودان ميلو سويچ"در سلولي تنگ و تاريك بر تختخوابي چوبي دنيا را ترك كرد.همان كه در كارنامه زندگي اش ،مرگ 250 هزار نفر نوشته شده بود تا مفتخر (!)به دريافت عنوان "قصاب بالكان" شود.

- يك بار ديگر هم زماني كه ژنرال آگوستو پينوشه در 92 سالگي در حالي كه دادگاه تن نحيفش را هم قابل محاكمه نمي دانست ، در جدال با مرگ دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و مردمي كه سال هاي پر از هول و هراس حكمراني اش را تجربه كرده بودند به خيابان آمدندو در مرگ كسي كه به ظاهر زير عنوان "انسان" تعريف مي شد به پايکوبي پرداختند.

حالا هم چند روزي است كه غرور آسمانگير ديكتاتورهايي را مي بينيم كه در زير پاي مردم به جان آمده از سالهاي ستمگري شان پا مي خورد ومچاله مي شود.فرقي نمي كند پوستري كاغذی ياتابلو فرشي نفيس از تصوير ديكتاتور باشد.

چند روزي است كه واقعه اي عجيب را به مدد رسانه ها تجربه مي كنم و در متن ادراك آن قرار مي گيرم. مي بينم كه يك نفر كه رييس بودو حکم اش مطاع و غلامانش به جای کلاه سر می آورند و می برند ، یک شبه به آواره ای بدل می شود که سوار بر مرکب آهنین خود درفرودگاه های جهان منتظر اجازه فرود از امیری یا رئیسی دیگر می شود که هنوز کابوس شعارهای مردمی خوابگاهش را آشفته نکرده است.

چندروزی است در خیابان های قاهره و اسکندریه و سوئز نظاره گر مردمی هستیم که بر شانه های همدیگر بالا می روند تا چشم از حدقه پوسترهای مردی در آورند که تا چند روز پیش " السید الرئیس" خوانده می شد. هموکه از برج عاج فرعونی اش پایین آمده و همه زیر دستان اش را قربانی می کند تا بار گناهان همه این سالهای حکمرانی اش را بر دوش آنان بگذارد.

بدون تردید این روزها وجه دیگر شخصیت دیکتاتورها برای مردم جهان بصورت زنده پخش می شود.وجه ترحم برانگیز و رقت آورشخصیتی ترسو که پشت نقابی از هیبت و اقتدار چهره پنهان کرده است. قدرتمندانی که از هر مخالفتی وحشت دارند و برای فرار از آن دست به هر جنایتی برای  ایجاد وحشتی بزرگتر می زنند و اکنون چشم در چشم دوربین ها- این چشمان ریز بین جهانیان- با التماسی در نگاه و لرزشی بر لب ها از سر استیصال ناله بر می آورند که "من پیام انقلاب شما را شنیدم". چیزی که تا دو روز پیش اگر دلسوزی – اشتباهی- از میان چاپلوسان بارگاهش به کنایه وخواهش از او می خواست ، کمترین مجازاتش زندان و بود و زنجیر.

گویی تقدیری تاریخی است که دیکتاتورها از فاصله شنیدن صدای اعتراض مردمان تا ادراک کامل پیام آنان، وقتی را تلف کنند تا سنت تاریخ جاری شود که" الملک...لایبقی مع الظلم".

راحت باشید آقایان !لبخند بزنید!

سرمقاله روز دوشنبه ۴بهمن روزنامه ابتکار

لبخند  علی کفاشیان استهزاء افکار عمومی است و افکار عمومی هم نظرات ملتی است که سی سال است که حماسه های انتخاباتی می آفرینند ، تا تابلویی باشد که دولتمردان به رخ مدعیان دمکراسی و مردمسالاری بکشند.

سالهاست که افکار عمومی  در کشور ما جز با نتایج انتخابات  استخراج نمی شود . گویی  همین یک ترازو برای سنجش وزن خواسته های ملت اختراع شده است و تا انتخابات برگزار نشود و آرای صندوق ها اعلام نشود نمی توان به خواسته ها و گرایشات مردم پی برد. مثل همین فوتبال که تا ایران و کره جنوبی بازی نکنند و با تک گل مهاجم کره ای آرزوهای ملت ما بر باد نرود نمی توان به وضعیت اسف بار این بخش از مدیریت کشور پی برد . تا آن زمان همه چیز پشت لبخندهای  چسبیده بر صورت مدیریت بی حساب و کتاب، پنهان می ماند . مثل لبخند های لاینقطع علی کفاشیان  که مانند بخشنامه ای از طرف مدیران بالا دست به مردم ابلاغ می شود . فرق هم نمی کند که این لبخند پس از بردن امارات باشد یا باختن با کره جنوبی .این لبخندها به مردم می گوید که شما اشتباه می کنید ما نباخته ایم،سندش هم موجود است:"همین لبخندهای خودم".

هیچ تفاوتی میان سخنان عجیب وغریب وزیر راه، پس از سقوط هواپیمای تحت مدیریت اش ولبخندهای علی کفاشیان پس ازهمه ناکامی های چند سال اخیر فوتبال ایران دیده نمی شود. الا اینکه درپس زمینه سخنان وزیر جسدهای بیجان زنان ومردانی افتاده است که تنها گناه شان اعتماد به ناوگان هوایی کشوراست و در مقابل لبخندهای رئیس فدراسیون فوتبال جسد متلاشی شده غرور ملتی بزرگ افتاده است.

داستان مديريت ايراني "يكي داستان است پرآب چشم" كه رستم هاي خود بزرگ بين ،چشم برعلايم ونشانه هاي "سهراب كشي" فرصت ها وامكانات و حرمت ها بسته اندو گوش بر هشدار ها و انذار هاي منتقدين و دلسوزان. بر زين اين اسب خسته نشسته اند و شلاق بر گرده اش مي زنند و بانگ "به هوش باش"دره ها و پرتگاه ها و سنگلاخ ها را به مسخره مي گيرند. چرا كه فراموش كرده اند اين اسب عاريتي از آن ديگراني است كه فعلا فرصت ركاب به آنان داده است.

برگرديم به لبخند هاي علي كفاشيان .رييس فدراسيون فوتبال در سرمستي برد هاي قبل از بازي با كره جنوبي گفته بود "در صورت باخت هم استعفا نمي دهم" وپس از پايان پرافسوس بازي خيره در چشم اشك آلود ملت اطمينان مي دهد كه :"گفته بودم كه استعفا نمي دهم".

چرا؟پاسخ روشن است او منصب را از دست اين مردم نگرفته است كه اندوه و نااميدي آنان تغييري در داستان ايجاد كند.او در سياست بازي های لانه كرده در خانه ورزش اين مردم به مقامي دست يافته است كه بيشتر به پستي حزبي مي ماند و چشم بر دهان رييس دوخته است كه:"حكم آن چه تو انديشي ،لطف آنچه تو فرمايي".

مسولين فدراسيون فوتبال و كل ورزش ايران و يا وزير راه ومسئوليني كه اين مسايل در حوزه مديريت شان رخ مي دهد بدون ترديد روزي هزار بارخدارا شكر مي گويند كه در جايي ديگر از اين كره خاكي مسوول نيستند چراكه خود خوب می دانند فرجام این اتفاقات دو کشورهای دیگر لبخندهای ملیح و سخنان عجیب و غریب در برابرچشم دوربین ها نیست. آنجا چشم هایی بر عملکردشان نظارت می کند که نماینده تمام چشم های نگران افکارعمومی است. همان که خاطیان را به ضرب استعفا ،برکناری و حتی خودکشی وادار به عذر خواهی  می کند .

 راحت باشید آقایان! لبخند بزنید!نور فلاش دوربین ها اذیت تان نکند!اینجا ایران است.

پس از "بن علی" نوبت کیست؟  

سرمقاله دوشنبه 27 دی ماه روزنامه  ابتکار

دیگر تصاویر "زین العابدین بن علی " دیکتاتوری که البته عنوان رییس جمهور را برخود داشته ، در میان هوادارانش ترجیع بند اخبار هرروزه تلویزیون دولتی تونس نخواهد بود. از این به بعد باید به دنبال تک عکسی از این رئیس 23 ساله یک کشور عربی گشت که در تبعید گاهش صفحات روزنامه ها را جستجو می کند و از اظهار نظر سران کشورهایی که بارها به استقبالش آمده اند و یا مهمانش بوده اند بر می آشوبد و بر روزگار غدار لعنت بفرستد که:"دوستان دیروز همه چیز را فراموش کرده اند" .

همان تصاویری که از محمد رضا پهلوی آخرین شاه ایران منتشر شده بود که آوارگی اش را از پاناما تا سواحل نیل بردوش های نحیفش می کشید و بر دوستان قدیمش که رو پنهان کرده بودندلعنت می فرستاد.

بن علی اگر چه چهارده سالی زودتر از محمدرضا شاه به مردم گفت که "پیام انقلاب  شماره شنیدم" اما باز هم دیر شده بود و باید سوار هواپیمایش می شد و در آسمان کشورهای مختلف از مالت تا فرانسه اجازه فرود گدایی می کرد و دست آخر باید کسی چون خودش که بی هیچ انتخاباتی بر عربستان حکومت  می کند، دستش را بگیرد .

 شاه عربستان همان کاری را با بن علی  کرد که محمدرضا با شاه سرنگون شده افغانستان (محمدظاهر شاه) کرده بود . برایش در رم خانه خرید و خرج زندگی اش را می داد  با این توجیه که او " پادشاه " است و حرمت پادشاه باید حفظ شود. گویی می دید روزهایی را که دیکتاتوری دیگر در کشوری دیگر باید دستش را بگیرد .

سقوط زین العابدین بن علی از تختی که البته نام ریاست جمهوری را بر آن نهاده بود، باید بسیاری از سران عربی - که با راه و رسم بیست و سه ساله او حکومت می کنند-  را به تفکر وا داشته باشد . این شیوه حکومت داری در میان کشورهای عربی هنوز رواج کامل دارد.  چه نام شاه و ملک داشته باشند و چه عنوان رییس جمهوری بی رقیب را یدک بکشند .

هنوز علیرغم پیشرفت های  تکنولوژیکی ، گسترش ارتباطات و بیداری ملت ها حکمرانان عربی به شیوه ملوک الطوایفی فرمان می رانند. حتی اگر این فرمان را از طریق اینترنت و ماهواره و تلویزیون و موبایل به گوش رعایای خود برسانند.

اگر شاه و ملک باشند ، حق خدایی خود می دانند که پس از خود فرزندشان بر تخت بنشیند و بی توجه به آنچه قوای مقننه ، قضاییه و اجراییه می خوانند، حکم برانند . اگر هم بر اثر اشتباهی که پیشینیان کرده اند عنوان جمهوری را برای شکل حکومتی خود برگزینند(والبته تغییر این عنوان را در منظر جهانیان به صلاح نمی بینند) همان گونه برخلائق فرمان می رانند که امرا و خلفای سابق .

نگاهی به وضعیت پادشاهان و روسای جمهور عربی از عربستان و کویت و اردن و مراکش  تا سوریه و لیبی و مصر و ... نشان می دهد که همه بر یک شیوه حکم می رانند .

اینک که مردم تونس از نقش فرمانبردار و سیاهی لشکر صندوق های رای بیرون آمده اند و به مطالبه کنندگان واقعی حق و حقوق خود تبدیل شده اند، بدون تردید نه تنها کاخ ظلم  زین العابدین بن علی را فرو ریخته اند که شکافی عمیق در دیوار " دیکتاتوری عربی " ایجاد کرده اند .

پس بی سبب نیست  که پادشاه عربستان برای " بن علی" آغوش می گشاید و معمر قذافی مردم به جان آمده تونس را سرزنش می کند که:" اشتباه کردید، نباید بن علی را از دست می دادید " .

این ها همه از وحشت فریاد هایی است که هنوز از حنجره مردم این کشورها برنخاسته است . مردمی که اگر دست از دهانشان برداشته شود فریادشان گوش فلک را کر خواهد کرد .

در مصر و سوریه و الجزایر فرزندان و نزدیکان روسای جمهور برای صندوق های رای - بی حضور مردم- نقشه می کشند و هنوز در راهرو های کاخ های عربستان و لیبی و اردن و... شاهزادگان بر سر پادشاهی پسران و دخترانی دسیسه می کنند که پای لپ تاپ هایشان نشسته اند و کاریکاتورها و فیلم هایی را با هم رد و بدل می کنند که تمسخر راه و روش حکومت داری  قرون وسطایی حکام کشورشان می باشد. فریادهای مردم تونس و حضورشان در خیابان ها در مصاف با نیروی پلیس دیکتاتوری و تلاش دیرهنگام وعذرخواهانه زین العابدین بن علی و سپس آوارگی او و خانواده اش ،سرنوشت محتوم همه دیکتارتورهایی است که گویی از مشابهت ها درس نمی گیرند . این دست پخت دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. تا چرخش " دیرو زود" روزگار قرعه فال با نام کدام بزنند.

اینجا تمام گوش ها گویا دهان شده است  

سرمقاله روز دوشنبه 20 دی روزنامه ابتکار

در چند هفته گذشته گروهی از نمایندگان مجلس فعلی که از فیلتر نه چندان گشاد شورای نگهبان هم گذشتند  ، با رییس جمهور سابق که حداقل چند بار از این غربال (که دوبار آن برای در اختیار گرفتن ریاست جمهوری بوده است) گذشته، دیداری داشته اند و در آن دیدار سخنانی مطرح شد و شرایطی بیان گردید . این موضوع اگرچه خود بازتابی در رسانه ها نداشته است اما واکنش های عجیب و غریب به آن صفحه رسانه ها را پر کرده است.نویسنده این سطور نه در پی دفاع از دیدار کنندگان و دیدار شونده است و نه سخنان مطرح شده، اما واکنش های ابراز شده به این دیدار از جهاتی قابل توجه است .آنچه در این مورد دیده شده است واکنش های شدید و هماهنگ برخی افراد و گروههاست. واکنش هایی که به دو گونه ابراز شده است .

1-   واکنش در برابر دیدار انجام شده :

برخی افراد و گروههایی که به این بخش از قضیه واکنش نشان داده اند،آن را کمتر از خیانت ندانسته اند وگاه به نظر می رسد بدون اطلاع از موارد مطرح شده نظر خود را بیان می کنند . این افراد البته خود را پیرو مذهب امام جعفر صادق (ع) می دانند که رو در روی منکران خدا می نشست و زانو به زانوی آنان به گفتگو می پرداخت و هیچگاه در تاریخ اسلام دیده نشد که کسی نسبت به این دیدارها چنین واکنش هایی نشان دهد .

چگونه است که در حوزه این مذهب می توان با منکران خدا نشست و بحث کرد و آن را از افتخارات تشیع دانست  وچند صدسال بعد دیدار کسانی که خود را جزیی از نظام برخواسته از مذهب شیعه می دانند و در موقعیت هایی تایید این نظام را نیز کسب کرده اند خیانت خوانده می شود؟

آنچه در این موضوع به نظر می رسد این است که این واکنش ها صرفا بیان احساسی خاص به این دیدار است . جملات به کار رفته و واژه های تند و خشن در این باره بیان کننده احساسات افراد است .به نظر می رسد اگر از شتاب زدگی پرهیز می شد و واکنش ها -همین واکنش های عتاب آلود- در فضای منطقی تر و حساب شده تر ابراز می شد برای هواداران قابل هضم تر می بود.

2-    واکنش در برابر سخنان مطرح شده

توصیفاتی که از سوی مخالفین درباره سخنان مطرح شده و شروط بیان شده در این دیدار به کار برده شد نیز بسیارشدید است .کلماتی چون "وقاحت ، بی شرمی ، خیانت ، دغل کاری ، کلاه برداری و ..." در سپهر سیاست استفاده از این کلمات بیش از آنکه توصیف کننده حرکت حریف باشد، نشانگر عصبانیت گروه مقابل است . چگونه میتوان به هواداری عنوان کرد که سخنان مطرح شده در برابر چشمان باز رسانه ها برای "کلاه برداری" باشد؟ و یا چگونه است که موضوع آشکاری چون این اتفاق مصداق "خیانت"باشد ؟

***   ***    ***

به نظر می رسد غبارهای احساس و عصبانیت که فرو نشیند بتوان تصمیمات بهتری به کار گرفت و واژه های منطقی تر و قانع کننده تری برزبان آورد . برای بیان "خیانت" یک گروه می توان منطقی هم سخن گفت . "کلاه برداران سیاسی" را می توان با ادله به دادگاه افکار عمومی کشاند و حکم محکومیتشان را نیز از این دادگاه گرفت . کسانی که با "بی شرمی و وقاحت شرط و شروط می گذارند" خود از پیش بازنده اند. این را هم می توان با ادبیاتی سالم تر و شایسته تر بیان کرد.

***   ***    ***

نتیجه دیگری که می توان از این موضوع گرفت این است که برخی سیاسیون در برهه های از زمان سیاست ورزی خود، با تمام وجود دهانی می شوند برای گفتن و از آن سو همه مردم را گوش هایی می بینند که برای شنیدن سخنان شان صف بسته اند.هرجا که صلاح ببینند گوش های خود را به تعطیلات می فرستند تا مبادا عمل طبیعی شنیدن خللی  در داد زدن هایشان ایجاد کند.گویی اصلا نیازی به شنیدن احساس نمی شود. به قول شاعر" اینجا تمام گوش ها گویا دهان شده است".

وقتی صابون دستگاه عدالت به تن اصولگرایان می خورد  

سرمقاله روز دوشنبه 13دی ماه رونامه ابتکار

عملکرد دستگاه قضایی بدون تردید جدای از اظهار نظر مسئولان آن ، در احکام صادره دادگاه های زیر مجموعه آن دیده می شود . در آخر هر دوره کاری  نه احداث فلان مقدار کارخانه و مسکن و اقدامات عمرانی و کشاورزی و ... است که مقدار حکم هایی است که تاثیر آن را بر فضای سیاسی،اجتماعی، اقتصادی و امنیتی جامعه می سنجند .

دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران نیز - اگرچه خود مرجع رسمی قضاوت است - همیشه در معرض قضاوت بوده است. قضاوتی که در هیئت منصفه ای به گستردگی افکار عمومی صورت می گیرد . در این میان قضاوت گروهها و افراد صاحب نفوذ و صاحب رسانه جایگاه خاصی داشته است.

با شروع دولت اصلاحات شدید ترین انتقادات به عملکرد این قوه در مطبوعات و محافل سیاسی از سوی اصلاح طلبان وارد می شد . اصلاح طلبانی که قوه قضایی را در قامت یک مدعی در برابر اعمال ، افکار ، سخنان و عملکرد خود می دیدند و بارها مسئولان آن را به سوء استفاده از موقعیت بی بدیل قضاوت برای منافع جناحی و باندی متهم می کردند .

علاوه بر احکام شدید و متعدد دستگاه قضایی برای فعالان اصلاح طلب موضوع دیگری نیز مزید بر علت می شد و آن حضور چهره های نزدیک به جریان مقابل اصلاح طلبان (که آن روز راست یا محافظه کار و امروز اصولگرا خوانده میشود) در مناصب قضایی بود .چهره هایی که همیشه مدعی بودند که فارغ از خاستگاه حزبی وسیاسی خود به امر قضاوت می پردازند .

در همه این سالها اما دستگاه قضایی مدافعان محکم و قدرتمندی نیز داشته است . چهره های متنفذ اصولگرایی که از همه احکام دستگاه قضایی حمایت می کردند و اصلاح طلبان را به توهین به قوه قضاییه ،سرپیچی از احکام قانونی این دستگاه وقانون گریزی متهم می کردند .

این موضوع در حوادث پس از انتخابات وصدور احکام متعدد دستگاه قضایی برای بسیاری از فعالان اصلاح طلب بیش از پیش دیده می شود . تصمیماتی مانند:زندانی کردن چهره های سیاسی و روزنامه نگاران نزدیک به این جریان ، انحلال احزاب و توقیف مطبوعات منتسب به اصلاح طلبی . این موضوع نیز مخالفان اصلاح طلب و البته مدافعان سرسخت اصولگرای خود را در دو طرف به صف آرایی واداشته بود .

اما به نظر می رسد اصولگرایان درچند ماهه گذشته تغییر موضع دادند . صدور احکام قضایی برای برخی از چهره های اصولگرا، ممانعت های قانونی برای درج برخی مطالب در روزنامه های این جریان، توقیف برخی مطبوعات، صدور حکم برای بعضی روزنامه نگاران  و فیلتر برخی از وبلاگ ها و سایت های نزدیک به این جریان ، گویی ژست قانون مداری برخی از اصولگرایان را برهم زد .

دستگاه قضایی که روزی همه احکام آن خدشه ناپذیر و لازم الاجرا به نظر می رسید و حمایت های گروهی را به دنبال داشت در چند ماهه اخیر به "منکر"اتی تبدیل شده بودند که سبب تذکر برخی از چهره های این جریان شده بود :

- غلامحسین الهام که خود روزی سخنگویی این دستگاه را بر عهده داشت و از احکام آن دفاع می کرد ماه گذشته در چند مورد ،برخی از احکام قضایی را مورد حمله قرار داد. وی درباره دستور العمل دستگاه قضایی به مطبوعات درباره ممنوعیت چاپ دفاعیات مدیر مسئول روزنامه ایران می نویسد:"فهم من این است که "منکری" در حال وقوع است" . همان چیزی که دادستان تهران آن را "جفای بزرگ دکتر الهام به قوه قضاییه" می خواند.

- روز دیگر روح الله حسینیان مدافع سرسخت قوه قضاییه در صدور احکام قضایی برای اصلاح طلبان ، فیلتر وبلاگ واحضار یک روزنامه نگار اصولگرا را تاب نمی آورد و شدید ترین حملات را به این قوه سامان می دهد. وی در مطلبی که در رسانه ها منتشر شده بود آورده است: " نمی دانم در دستگاهی که سنگ ها را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند نزد چه کسی شکایت برم ؟ دستگاه قضایی به کجا می رود ؟ دستگاهی که سربازان و افسران جنگ نرم را هدف قرار داده و تیغ به زنگی مست سپرده . روزی مدیر مسئول کیهان با شکایت زنی خود فروخته به میز محاکمه کشیده می شود و روزی مدیر ایران به اتهام گفتن بالای چشم آقازاده ی فراری ابروست محاکمه می گردد و روزی حسین قدیانی عزیز احضار میشود که چرا از قوه قضاییه انتقاد کردی ". وی در ادامه نوشته اش این موضوع را "برسر شاخه نشستن و بن بریدن"قوه قضائیه می داند.

-  واکنش مدیر مسئول روزنامه ایران به حکم محکومیت اش رابه این واکنش ها اضافه کنید وقتی با طعنه می گوید :"قوه قضائيه نشان داد كه واقعاً "مستقل " است". یا اعتراضات متعدد چهره های اصولگرا به این حکم را در خبرگزاری فارس بخوانید.

***

به نظر می رسد فعالان اصولگرا نیز کم کم موضوعی را درباره قوه قضائیه اعلام می کنند که پیش از این بارها از زبان اصلاح طلبان  بیان می شد و البته واکنش شدید آنان را درپی داشت. گویی اصولگرایان روی دیگر سکه قوه قضائیه را چندان مطلوب نمی دانند و به اصطلاح تا زمانی از احکام این دستگاه مجری عدل دفاع می کنند که صابون عدالت اش به تن جرائم سیاسی و مطبوعاتی شان نخورد. همان که در اصطلاح این روز، سیاسیون "سیاست  یک بام و دو هوا" خوانده می شود.

به لبخند اهالی رسانه بیندیشید!

سرمقاله روز دوشنبه 6 دی روزنامه ابتکار

روز شنبه مراسم تودیع و معارفه معاونت قدیم و جدید مطبوعاتی وزارت ارشاد برگزار شد. محمد علی رامین پس از 14 ماه جای خود را به محمد جعفر محمدزاده داد . معاونت جدید در اولین سخنان خود پس از انتصاب از"تدوین نظام جامع رسانه ای " سخن گفت و از اینکه "رسانه در تفکر اسلامی جایگاه بی بدیل دارد" و البته تعابیر دیگری چون"رکن تعالی اجتماعی ملت ها " و" قدرت ملت ها" نیز در این باره به کار برد که نوید روزهای بهتری برای مطبوعات را می دهد .

ما دست اندر کاران رسانه به جز اظهار امیدواری در این باره فعلا کاری نداریم ،اگر چه از این تعابیر بارها شنیده ایم اما امید آن داریم که این تعابیر در حد واژه هایی برای یک جلسه معارفه باقی نماند.

به نظر می رسد برخی از موارد مغفول مانده در دوران معاونت سابقه مطبوعاتی باید در دوره جدید مد نظر قرار گیرد:

1- ضرورت تعامل دوسویه با رسانه هایی که رسالتی عظیم را برای آگاهی بخشی بردوش دارند . امری که به نظر می رسد می تواند در بهبود کیفیت کار رسانه ها یکی از عوامل موثر باشد.

2- به رسمیت شناختن کارویژه رسانه. همان که رسانه برای آن پدید آمده است و آن خبررسانی و آگاهی بخشی به جامعه است. نگاه تبلیغاتی و غیر حرفه ای به این حوزه بدون تردید هم رسانه را از کارکرد اصلی خود تهی خواهد کرد و هم آن را تا حد یک بولتن روابط عمومی دستگاه های دولتی پایین خواهد آورد.رسانه حرفه ای ،برخورد حرفه ای لازم دارد تا بتواند همان باشد که متخصصان علوم ارتباطات برایش متصور شده اند.

3- لزوم توجه به کرامت اهالی رسانه.نگاه بدبینانه و پر از سوءظن به روزنامه نگاران و اهالی رسانه خود آسیبی جدی برسر راه تعامل متولیان امر و این قشر آگاه جامعه خواهد بود و زیان های دولت و حکومت کمتر از ضررهای اهالی رسانه نخواهد بود.

در این میان اعتماد به اهالی رسانه ، سرمایه ای است که می تواند از سوی دولتمردان در صندوقی پس انداز شود تا سود آن به حساب دوطرف ریخته شود. چیزی که در برهه ههایی از زمان از دوطرف دریغ شده است.

 یکی از بهترین و شیک ترین تیتر هایی که در سخنان محمد علی رامین در ابتدای به عهده گرفتن معاونت مطبوعاتی بیرون آمد این بود که "آمده ایم تا مطبوعات بماند" . اما این جمله زیبا هیچ تناسبی با وضعیت مطبوعات در طول 14 ماه مسئولیت آقای رامین ندارد.

بدون تردید نگاهی به دوران ریاست420روزه محمد علی رامین بر مرتبط ترین نهاد دولتی با مطبوعات می تواند راهنمای خوبی برای معاونت جدید باشد .

نمی توان پنهان کرد که حداقل بخشی از دست اندکاران رسانه و مطبوعات از رفتن محمد علی رامین خوشحال شدند و البته این را در زمزمه ها و شایعاتی که در 14ماه گذشته بر سر "بودن یا نبودن" وی در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد بر سر زبان ها بود می توان دید. شایعاتی که بیشتر به آرزو می مانست .

به اضافه تکذیب های گاه به گاه این معاون مطبوعاتی وزارت ارشادکه گویی به رسانه ها می گفت "بیخود خوشحالی نکنید، من حالا حالاها هستم" .

 نگاه کنید به اولین درخواست منتخب مدیران مسئول روزنامه ها از وزارت ارشاد که برکناری محمد علی رامین از معاونت مطبوعاتی بوده است .

 به جرات می توان گفت که هیچ گاه دست اندر کاران یک حوزه مرتبط با یک مسئول بدین گونه منتظر و مشتاق برکناری مسئول مربوطه نبوده اند . توقیف، لغو مجوز و تذکر، زبان سخن گفتن معاونت مطبوعاتی سابق با رسانه ها بود به گونه ای که بسیاری از اصولگرایان همراه و همگام دولت متبوع محمدعلی رامین نیز از این موضوع رنج می بردند .

سخن پایانی این نوشته و البته آغازین ما با معاونت جدید از دل همین چهارده ماه گذشته بیرون می آید که :آنچه در ذهن و زبان اهالی رسانه خواهد ماند سخنان زیبا و نغزو امیدوار کننده نیست بلکه همان است که در کردار و نوع نگاه این نهاد مرتبط با رسانه ها دیده می شود . معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بدون تردید اگرچه با عموم مردم سروکار ندارد اما با واسطه هایی مرتبط است که می تواند امکان قضاوت افکار عمومی را فراهم کنند . همان که این روزها پیرامون جناب آقای رامین شکل گرفته است.حتی یک لبخند از ته دل، بعد از پایین آمدن مدیری از صندلی اش برای ارزیابی از عملکرد او کافی است.تلاش کنید این لبخند از آن شما باشدو نشانگر رضایت فعالان رسانه ای از عملکرد شما در این منصب عاریتی. نه خنده ای از ته دل  برای نبودن تان.

گفتگو با زبان دشنه  

سرمقاله روز دوشنبه روزنامه ابتکار

1- جملات عاشقانه و زمزمه های دل انگیز جای خود را به بددهنی و زشت گویی می دهد . واژه هایی در محیط خانواده از دهان ها بیرون می آید که پیش از این در جمع هایی گفته میشد که حضور  خانواده احساس نشود .

گفتگو که جزیی از فرهنگ این سرزمین بوده است جای خود را به بگو مگو داده است. تحکم و دستور دادن به جای با آرامش سخن گفتن نشسته است. واژه ها مشت دارند و به جای گوش به دهن طرف مقابل کوبیده می شوند. خطابه ها به  تیزی تیغ دشنه می مانند. جملات شمشیرهای از نیام درآمده ای هستند که جز به دریدن پهلو راضی نمی شوند . زبان تکامل تدریجی خود به سمت خنجر شدن می پیماید . تربیت کردن فرزندان گویی جز به مدد مشت و لگد امکان پذیر نیست و هر خانواده ای صاحب سبک شده است و گاه آنرا به دیگران نیز عرضه میکند  .

2- کم کم کلمات کاربرد خود را از دست می دهد. زبان الکن می شود و از وظیفه اصلی خود (سخن گفتن) باز می ماند. مشت به نیابت از منطق وارد گفتگو می شود. لگد رسالتی عظیم را بر دوش خود احساس می کند  و آن اقناع  طرف مقابل است که البته خود نیز راه گوش را بر کلمات بسته است .

زندگی در چهار دیواری خانه به فیلمی پرحادثه می ماند که در آن خبری از جلوه های ویژه نیست و بازیگران خود سختی ها را به جان می خرند و کارگردانی نیست که پایان فیلم برداری را اعلام کند که:" کات .بچه ها خسته نباشین. خوب بود".

3 واژه ها و جملات از گفتگو ها پاک شده اند . مشت و لگد هم دیگر مفهومی را به طرف مقابل انتقال نمی دهند . اساسا دیگر گفتگو هم محلی از اعراب ندارد.  اهالی خانه در یک موضوع به تفاهم رسیده اند و آن این که" دیگر گفتگو کارساز نیست". ناچار پای کارد به میان می آید .همان که برای تقسیم سیب مهربانی در جهیزیه ها گذاشته می شود و شاعر آرزو کرده بود "هیچ کس کاردش را بیرون نیاورد جز برای تقسیم نان ". واژه که نتوانست از گوش ها و چشم ها نفوذ کند بر تیغه کاردی می نشیند تا به پهلوها و قلب ها نفوذ کند .

* * *

دیگر در لفافه سخن گفتن کافی است. این روزها در کشور ما زنگ هشدار دیگری به صدا در آمده است:"رواج پدیده همسر کشی".با نگاهی به صفحه حوادث روزنامه ها خبرهای زیادی از قتل یکی از زوجین به مباشرت و یا آمریت طرف دیگر را می توان خواند . فاجعه ای که در آن یکی از کسانی که روزی زیباترین  واژه های زندگی را در گوش دیگری زمزمه کرده بودند، جز به مرگ دیگری راضی نمی شود.

اما چرا؟ چرا این دگردیسی از عاشق یا معشوق بودن به سمت قاتل یا مقتول شدن اتفاق می افتد. روان شناسان هرچه می خواهند بگویند.از افسردگی دوران کودکی و بحران های روانی تا پرخاشگری،دیگر آزاری ، وسواس و شکاکی و...  یک موضوع اما خود را بسیار پررنگ به رخ می کشد و آن "عدم امکان ادامه گفتگو"ست . زن و شوهری که گفتگوهایشان را در عاطفی ترین لحظات آغاز کردند آن را در بحرانی ترین شرایط به پایان می برند . گویی معضلی ملی به درون خانواده نفوذ کرده است.ما اگر بتوانیم گفتگو را آغاز کنیم نمی توانیم آن را ادامه دهیم و گویی شق دیگری نمی توان متصور شد . یا باید گفتگو ادامه یابد و یا پایان گفتگو باید پایان دیگری هم باشد . خانواده بدون تردید مقیاسی کوچک از جامعه است وجود هر مشکلی در این جامعه کوچک نشان از معضلی با همان مقیاس در همان جامعه بزرگتر دارد.

 ما البته چندان هم بی منطق نیستیم اول گفتگو را آغاز می کنیم .طرف مقابل اگر به "زبان خوش" حرف ما را فهمید که هیچ ،اشکال ندارد زنده بماند. اما اگر نشد،منطق محکم وآهنین مشت مجابش خواهد کرد و اگر آنقدر نفهم(!) بود که دیگر چاره ای نیست ، منطق باید برنده تر باشد. اینجاست که طرف مقابل همزمان با گفتگو به پایان می رسد .

نکته  اما این جاست که طرف بازمانده پیروز این گفتگو نیست حالا باید بنشیند و برای مجاب کردن خودش وقت بگذارد. خدا کند که نخواهد با منطق دشنه خودش را هم مجاب کند .

به تابلوی "ایران" سنگ نزنید

سرمقاله روز دوشنبه 8آذر روزنامه ابتکار

در روزهای گذشته اخباری از حواشی دو اتفاق ورزشی در فضا ی رسانه ای کشور منتشر شد که اگر چه از نظر ارزش خبری جالب توجه بود ، اما برا ی آنان که دل در گرو مفاهیم و ارزش های ذیل نام " ایران" دارند  ، تاسف برانگیز بود .

 اول : رقابت آشکار دو مسئول مهم ورزش کشور در باز ی های آسیایی کوانگجو بر سر اهدای مدال ورزشکاران کشور و دلخوری ها و عصبانیت های پیش آمده ای که از دید خبرنگاران دیگر کشورها پنهان نماند . موضوعی که در زیر تابلوی بزرگی با نام "ایران" اتفاق افتاد .

دوم: درگیری شدید یک ورزشکار ایرانی با همسر خود در آمریکا و مداخله پلیس در اختلافات علنی شده یک خانواده ایرانی و رسانه ای شدن این موضوع خصوصی. امری که بلافاصله در صدر خبرهای رسانه های امریکایی قرار گرفت.

 این دو تصویر و صدها تصویر دیگر که در آنها یک نفردر خارج از کشور با نام ایرانی ، اعمالی انجام می دهد که نشانی از فرهنگ ایرانی با خود ندارد . هنوز هم در بسیاری از خانواده های ایرانی اختلافات به بیرون از خانه راهی ندارند و حجب و حیا و آبروی ایرانی پرده پوش اختلافاتی می شود که ارتباطی با خارج از حصارهای خانه ندارد . این در حالی است که در خانه بزرگتری به نام ایران ساکن هستیم .

 هر ایرانی که در خارج از کشور به سر می برد چه بخواهد و چه نخواهد تابلویی به نام ایران را در دست هایش هایش دارد . تابلویی که تنها ذره ای کوچک از آن متعلق به وی است و بقیه اش از آن "ما"ست .همان "ما"یی که فرد فرد آن در ساختنش نقش داریم. هزارانی در ساختن دانش و فرهنگش کوشیده اند ، هزارانی دیگر هنرش را شکل داده اند، صد ها هزاری جان بر سر دفاع از جغرافیای آن نهاده اند. بیشمارانی تاریخش را شکل داده اند و اخیرا نیز هزاران نفری ورزشش را به جهانیان شناسانده اند .

می بینیم که این تابلوی بزرگ را چه تعداد ساخته اند و البته هیچ کس نام خود را بر آن ننوشته است و همه با نام ایران امضایش کرده اند . بدون تردید سنگین ترین و فاخرترین تابلویی است که هر ایرانی می تواند آن را با افتخار در فرودگاهها،ورزشکارها،سکو ها و صحنه های جهانی بر دوش کشد.

اما چرا برخی از این اتفاقات تلخ رخ می دهد و با عملکرد فردی در گوشه ای از این جهان پهناور نامی به بزرگی ایران این چنین کوچک می شود؟

 شاید پاسخ این سوال در این نکته نهفته است که هر کدام از ما که در جهان خارج حضور میابیم با فردیت خود (بخوانید منیت) حاضر می شویم و گویی بند ناف خود را از مادری به نام ایران بریده ایم . اما رسانه ها و تبلیغات رسمی بسیاری از کشور ها منتظرند  تا هر خطای فردی ما را به نام ایران بنویسند وتکه ای دیگر از پازل  "تصویر مخدوش انسان ایرانی" را کامل کنند و به تماشای جهانیان بگذارند و از این رهگذر به پیش داوری ها و قضاوت های بی دلیل و برهان افکار عمومی جهان دامن بزنند.

 بدون تردید هر کدام از خطاهای ما در منظر جهانیان سنگی است که به سوی این تابلوی بزرگ پرتاب می کنیم. فرقی نمی کند که چه کسی باشیم. فردی ساده در گوشه ای از خیابانی در نیویورک ، پاریس، لندن و شهرهای دیگر جهان. یا مسئولی بلند پایه بر صفحه تلویزیون و صفحه اول روزنامه ها. فرقی نمی کند که چه کاری کرده باشیم یک سیلی ساده به صورت همسر و فرزند و دوست و یا شهروندی دیگر زده باشیم و یا بی توجه به فرهنگ معنوی ایران زمین سخنی به گزاف و خارج از عرف بر زبان رانده باشیم .

ایمان بیاوریم به آغاز فصل رسانه ها  

سرمقاله روز دوشنبه اول آذر روزنامه ابتکار

در دو هفته گذشته،روستایی محروم در استان کهگیلویه و بویراحمد و انگشتان بریده کودکان و نوجوانانش در صدر خبرهای رسانه های داخلی وخارجی قرار گرفت. برخی از دولتمردان و نمایندگان مجلس مجبور به واکنش به اخبار و گزارشهای مربوط به این روستا شدند. نمایندگان و مسئولینی که احتمالاً بارها با نامه ها ودرخواست های اهالی این روستا برای بهبود شرایط زندگی مواجه شده بودند،اما هیچگاه آن گونه که این بار واکنش نشان دادند ، عمل نکرده بودند.

چند روز پس از رسانه ای شدن این موضوع در گفتگویی که با اهالی این روستا داشتم از وعده و وعیدهایی خبر دادند که تنها در زمان تبلیغات انتخاباتی از سوی مسئولین داده می شود.

اکنون یک بار این موضوع را مرور می کنیم تا برسر سخن اصلی برویم.

1-یک خبر گزاری داخلی ،گزارشی تصویری از دانش آموزان روستایی محروم و دور از مرکز منتشر می کند که برای عبور از رودخانه و رفتن به مدرسه از وسیله خطرناکی استفاده کرده اند که منجر به قطع انگشتانی شده که قرار بود قلم را درخود جای دهند.

2-مسئولین و برخی نمایندگان استان ابتدا اظهار بی اطلاعی می کنند وبعد هم توصیه می کنند که " این قدر مسئله را بزرگ نکنید" وحتی راه حل ارائه می دهند که "با شنا از رودخانه بگذرند" وبعد در اثر فراگیر شدن موضوع واکنش های معقولانه تری ابراز می کنند.

3- برخی از رسانه های خارجی نیز -که بدون تردید در جنگ رسانه ای منتظر نقطه ضعفی از حریف هستند- با انتشار گسترده تر این موضوع، آن را از دیدگاه خود تفسیر و تعبیر کردند.

4- برخی از افراد ساکن در شهرهای نزدیک به این روستا از طریق رسانه ها به وجوداین روستا پی می برند وچنانچه اهالی روستا گفته اند  در این مدت آدم های زیادی به آنجا سر زده اند.

 5- مسئولین استانی ونمایندگان مجلس مرتبط با این حوزه انتخابیه به میان مردم روستا

می روند ومسابقه ای را برای خدمت رسانی آغاز می کنند از این رهگذر وعده احداث یک پل عابر خودرا بیشترنشان می دهد.

5-هنوز هم می توان از اتفاقاتی که حول محور این روستا ونوجوانان حادثه دیده اش می گذرد،سخن گفت. اما همین مقدار کافی است تابه این نکته برسیم که " رسانه قدرتمند است".این موضوع اما شرایطی دارد.

رسانه امروز همان "غول چراغ جادو" است که دست بر سینه روبه روی هرکس که بتواند احضارش کند، می ایستد وآماده فرمان برداری اش می شود. این غول اما با دست وپای بسته تنهابه هیبتی پوشالی می ماند که مترسک وار به درد کنجشکانی می خورد که البته

کم کم به ناتوانی اش پی خواهند برد وبر شانه های مترسکی اش خواهدنشست.

درماجرای رسانه ای شدن مشکلات مردم روستای"گاودانه" تحلیل صاحبان رسانه های خارج از کشور این بود که این گزارش" از دست رسانه های داخلی دررفته است"و گرنه این همه تکرار و شاخ و برگ دادن به تصاویری که از رسانه های کشور منتشر شده چندان طبیعی نمی نماید.گویی نمی توان هم رسانه ای داخلی بود وهم از مشکلات داخلی نوشت.این تلقی خارج  نشینان، البته موازی برداشت داخل نشینانی است که طرح مشکلات کشور را سیاه نمایی می دانند واز این طریق سعی در ایجاد محدودیت های فرا قانونی وبی دلیل در راه خبررسانی رسانه های داخلی دارند.

بدون تردید مشکلات روستاهای مانند گاودانه در گوشه گوشه این کشور پهناور می تواند حاصل غفلتی باشد که یادآوری رسانه ای آن به اولین گروهی که فایده می رساند مسئولینی است که بانگ "  انتقاد کنید" شان رسانه ها را پر کرده است .

اگر چه عصر رسانه ها،دهه ها است که آغاز شده اما تحولات حیرت انگیز تکنولوژیکی که از هر وسیله ارتباطی یک رسانه قدرتمند می سازد ، هیچ فرد ، گروه ویا حکومتی را بی نیاز از این یادآوری نمی کند که "هر لحظه آغازی جدید در عصر رسانه هاست".

بدون تردید در کشور ما نمی توان با اتکا به قدرت بی رقیب رسانه ملی چشم بر رسانه های ریز و درشت دیگر بست، چرا که بارها دیده شده است که این رسانه عریض و طویل در این ماراتن خبر رسانی از رسانه های کوچکتر عقب مانده است . مگر در همین مورد، گزارش رسانه ملی چند روز بعد و البته در واکنش به گزارش رسانه های دیگر پخش نشد؟گزارشی که میتوانست از وبلاگ یک نوجوان  از همان روستا آغاز شود.

 بدون تردید تقویت رسانه های دیگر همانند رسانه ملی می تواند چتری حمایتی بر سر منافع ملی کشور بگستراند . تقویتی که تنها به دادن امکانات مادی محدود نمی شود بلکه باز کردن میدانی وسیع تر برای تمرین و مانور را می طلبد.

آزمون بزرگ دستگاه عدالت

سرمقاله روز دوشنبه 24 آبان روزنامه ابتکار

اگر چه  در فضای کنونی کشور همه قوا بانگ عدالتخواهی برداشته اند و البته قوه مجریه بیشترین اصرار را بر این موضوع نشان می دهند. اما بدون تردید متولی اصلی (عدالت) قوه قضاییه کشور است. دستگاهی که سالهاست نشان خود را ترازویی با دو کفه هم سان قرار داده است .

هر فرد یا دستگاهی که در سکنات و وجنات خود، مدعی امری یا موضوعی می شود هر رفتار و گفتار آن فرد یا دستگاه، خود به آزمونی تبدیل می شود که با موضوع ادعایی، سنجیده و ارزیابی می شود.

 هر اقدام قوه قضاییه جمهوری اسلامی و رای هر دادگاهی در ذیل این دستگاه عریض و طویل ،خود می تواند دادگاهی باشد که در برابر هیئت منصفه ای به عدد مردم روشن بین ایران در جریان است .

 در روزها و هفته های گذشته باردیگر اتهامات مطرح شده پیرامون "مهدی هاشمی" فرزند رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در صدر خبرها قرار گرفت و از این طریق  حتی در تریبونی مانند نماز جمعه تهران  به صراحت- والبته بدون آن که نامی از وی برده شود- مطرح شد . بسیاری از افراد و گروهها خواستار رسیدگی به این اتهامات شدند و البته مقامات قضایی کشور نیز به دفعات گفته اند که منتظر بازگشت وی از خارج هستند .

آنچه این موضوع را حساس تر از موارد مشابه می کند ، چند نکته است :یکی انتساب متهم به یکی از بزرگترین شخصیت های  نظام و دیگری ارتباط دادن اتهامات وی به مسائل سیاسی کشور می باشد.

 در فضای سیاسی کشور دو نوع نگاه پیرامون این پرونده وجود دارد که قوه قضاییه باید تلاش فراوان کند تا از آسیب های این دو طرز تفکر در امان باشد .

اول: برخی از افراد و گروه ها این موضوع را نوعی تسویه حساب سیاسی با فرزند رئیس مجلس خبرگان و به تبع آن پدرش می دانند و معتقدند که هدف "زدن " این شخصیت  سیاسی کشور است . این گروه عدالت دستگاه قضاییه را تنها در تبرئه متهم می دانند .

دوم: برخی دیگر از افراد و گروه ها از هم اکنون حکم را صادر شده می دانند و به چیز غیر از محکومیت شدید متهم رضایت نمی دهند. (چنان که روزگذشته یک نماینده اصولگرای مجلس گفته بود که مهدی هاشمی متهم نیست ، مجرم است).

 اینجاست که دستگاه قضایی کشور باید با ترازوی معروف خود وارد شود و بی آنکه وزنه ای بتواند یکی از دو کفه را سنگین تر کند این تعادل را تا تصمیم مهم "صدور واجرای حکم" حفظ کند .

در مورد این پرونده خاص وزنه های که می تواند خارج از ضوابط قانونی کفه های ترازوی عدالت را بالا و پایین کند ،کم نیستند . از یک طرف انتساب متهم به یکی از بزرگان نظام می تواند این تلقی را ایجاد کند که را ی صادر شده ممکن است تحت تاثیر مقام و موقعیت پدر متهم باشد از طرف دیگر هم این تلقی می تواند فراگیر شود که مخالفان سیاسی متهم وپدرش  تلاش هایی را برای تحت تاثیر قرار دادن رای دادگاه به عمل آورند.

انتساب متهم این پرونده به هاشمی رفسنجانی که از مردان اول  نظام در سه دهه گذشته بوده است تکلیف دستگاه قضایی را سنگین تر می کند و آن را در برابر موقعیتی قرار می دهد که می توان به آن "آزمون بزرگ" گفت .

 به نظر می رسد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران باید چند موضوع را در این باره در حدکامل رعایت کنند تا رای صادر شده بتواند هیئت منصفه ای که بیرون از تالار دادگاه به این محکمه چشم دوخته اند، را نیز قانع کند.هیئت منصفه ای که فراتر از خطوط سیاسی و چانه زنی های پشت پرده در این باره قضاوت می کند:.

1- اتهامات مطرح شده در فضای رسانه ای کشور درباره این پرونده دست مایه برخی از تسویه حساب های سیاسی شده است که کیفرخواست صادره باید اقناع افکار عمومی کشور را در دستور کار خود قرار دهد و چشم خود را بر انتساب های فامیلی و خواست ها و منویات حزبی و جناحی ببندد .

2- در یک ساله اخیر،روند دادرسی و نحوه بررسی برخی اتهامات و مواجه با برخی پرونده ها، اعتراض هایی را در سطح جامعه برانگیخته است.یک مرحله از آزمون قوه قضاییه می تواند پرهیز از این موضوع باشد  به گونه ای که "قانون" تنها سلیقه ی حاکم بر روند دادرسی باشد .

3- شفافیت در نحوه طرح اتهامات در فضای رسانه ای کشور از سوی دادگاه نیز می تواند محکی برای پذیرفتن رای دادگاه از سوی افکار عمومی باشد .

4- آزمون قوه قضاییه البته با خاتمه این دادگاه و صدورحکم برای "مهدی هاشمی رفسنجانی" به پایان نمی رسد . چرا که پرونده هایی در این سطح از حساسیت و پیرامون افراد نام و نشان دار دیگری نیز در فضای سیاسی و رسانه ای کشور مطرح شده است . افرادی که مانند مهدی هاشمی مخالفان و موافقان سیاسی نیز دارند و هر از چندگاهی در رسانه ها اتهامات  آنها مطرح شده و یا از آنان دفاع می شود، بدون آنکه صحت و سقم این اتهامات در جایگاه معتبری مانند دادگاه به محک ارزیابی گذاشته شود . بدون تردید وظیفه دستگاه قضایی نگاه برابر به این افراد و اتهامات آنان است . آن زمان است که یک هیئت منصفه هفتاد میلیونی می تواند پشتوانه حکم صادره باشد

مواظب "بی تفاوتی ملی"باشیم

سرمقاله روز دوشنبه 17آبان روزنامه ابتکار

در روزهای گذشته فیلمی در سایت های اینترنتی منتشر شد که در آن جوان مضروبی بر کف خیابانی در یک منطقه مرفه نشین تهران در خون خود غلطیده و از مردم تقاضای کمک می کند .ضارب هم درگوشه ای ایستاده ومانع از کمک دیگران به جوان مضروب می شود.در گوشه ای دیگر دو مامور پلیس تماشاگر این صحنه دردناکند.حاصل آنکه اکنون جوانی در زیر خروارها خاک خفته است ودیگری در آستانه اعدام و خانواده هایی که تبعات دو مرگ را باید تحمل کنند.

این صحنه دردناک را دوربین های تلفن همراهی برای ما ثبت کرده اند در دستان مردمی "بی تفاوت" به کارافتاده بود تا از این شاهکار(!)فیلم برداری کنند.

چندی پیش نیز درصحنه تصادفی در جنوب کشور همین دوربین ها صحنه دردناک دیگری را ثبت کردند که جوانی در ماشین مچاله شده ای از مردم کمک می خواهد ومتعاقب آن انفجار مهیبی صفحه تلفن همراه را پر می کند .مردم اما همچنان فیلم می گیرند.

این تصاویر اگرچه دردناک اند و اگرچه  یک جرم و جنایت را روایت کرده اند واگر چه کوتاهی وبی احتیاطی کسانی را دررانندگی ثبت کرده اند،اما تصاویر پشت صحنه آن دردناک تر است: مردمی باگوشی های تلفن همراه خود از صحنه هایی غریب فیلم می گیرند. مردمی که ویژگی بارزشان  در این صحنه ها"بی تفاوتی" است.

بدون تردیددخالت یک نفر از این تماشاگران گوشی بدست ،در هرکدام از این صحنه ها می توانست سرنوشت دیگری را برای یک انسان رقم بزند.مردمی که از یک انسان دردمندوفعال به عکاس یا فیلم برداری بی تفاوت تبدیل شده اند و گویی تنها رسالت خبررسانی را بر عهده گرفته اند.امروز حتی عکاسان حرفه ای که رسالتی برای نشان دادن چنین فجایعی دارند، نمی توانند در صحنه دخالت نکنندوبه حادثه دیدگان کمک نرسانند.

اتفاقات موجود در این فیلم ها و تصاویر چیز غریبی نیست.هر روزه قتل هایی درگوشه  وکنار کشور اتفاق می افتد و مقتول هم به همین شیوه در خون خود می غلتد و جان می دهد و قاتل هم باهمین قساوت وبی رحمی به قربانی خود می نگرد.تصاویر ماشین های سوخته ومچاله واجساد متلاشی شده از مناظر هرروزه کنار جاده های کشور است.اما آنچه در این تصاویر دیده نمی شود ولی به شدت خود را نشان می دهد دردناک تر از خود صحنه است.

مردمی بی تفاوت که چندی است حساسیت خود را دربرابراین اتفاقات از دست داده اندواگرچه باحواس پنج گانه خود اتفاقات را احساس می کنند، اما گویی فعل و انفعالات اعصاب ، مغز و قلب آنان را به حرکتی متناسب با تعریف "انسان ایرانی" وادار نمی کند. همان انسان ایرانی که خود را وارث همان سعدی شیرازی می داند که به شیوا ترین زبان بنی آدم  را اعضای یک پیکرمی دانست که درد یک عضو، بی قراری اعضای دیگررابه دنبال دارد.همان انسانی که افتخار خود را دراین می داند که که شعر شاعرش را به دروغ یا راست -  بر سردر سازمان ملل برای دعوت ملل دیگر به انسان دوستی ،نوشته اند.

آنچه در این گونه ماجراهادیده می شود یک بی تفاوتی آشکار است که خود می تواند زنگ خطری محسوب شود.

روان شناسان بی تفاوتی را یکی از علائم افسردگی  فرد می دانند .حال اگر این بی تفاوتی دراعمال و سکنات  یک جامعه  دیده شود خطرناک تر است . تماشای حادثه ای هولناک و بی تفاوتی در برابر آن در دو منطقه  متفاوت (یکی در منطقه مرفه نشین تهران و دیگری در منطقه ای محروم از جنوب کشور ) نشان از یک " بی تفاوتی ملی" دارد.

 این بی تفاوتی اگر عمق و و وسعت بیشتری بیابد بدون تردید همه مفاهیمی چون همبستگی ملی، هویت ایرانی و اخلاقی اسلامی که هر روزه در بوق های تبلیغاتی  و رسانه ای فریاد می شود  - را نیز تهدید خواهد کرد.

این حادثه اگر چه تلخ است و اندوهبار و البته پر از افسوس ،  اما می تواند نهیبی باشد بر متولیان امور جامعه که همه چیز یارانه و سهام عدالت و افتتاح و اقتصاد نیست.

هنگام دادن آمار به مخاطب هم فکر کنید  

سرمقاله روز دوشنبه 10 آبان روزنامه ابتکار

یکی از ویژگی های های مهم دولت ها در ایران ارتباط تنگاتنگ با مبحثی به نام "آمار" است.دولتمردان اخیرا به خوبی به نقش تعیین کننده این امر پی برده اند وبی دلیل نیست که برای توصیف وضعیت کوچکترین حوزه زندگی مردم وکوچکترین واحد مدیریتی کشور از آن به خوبی استفاده می کنند.

طبق آمارهای دولتمردان ، کشور در دوره دو دولت اخیر به رکوردهایی از "ترین" ها دست یافته است : قدرتمندترین،باثبات ترین،ثروتمندترین،آزادترین وده ها "ترین" دیگرازجمله مواردی است که درسخنان مسئولان به وفور یافت می شود.

درهمین هفته گذشته معاون اول رئیس جمهور دوبارنوید داده است .یکبار اینکه "در پایان دولت دهم کسی بدون خانه نمی ماند". یکبار دیگر هم گفته است "با اجرای هدفمندی یارانه ها هیچ فقیری در کشور نخواهیم داشت".

 برخی مقامات اقتصادی  در همان زمان که نرخ بیکاری وتورم را تا نزدیکی صفرپایین می  کشند ، موقعیت ایران را در لیست کشورهای توسعه یافته جهان تا ردهای یک رقمی بالا می برند.

این نوشتار قصد آن ندارد که به بررسی صحت وسقم این آمارهای گوناگون بپردازد،که در فضای رسانه ای کشور موافقان به کرات بیان می کنند که " این آمارها از سوی موسسات جهانی معتبر تایید شده است" ومخالفان نیز شواهد وادله می آورند  تا اثبات  کنند که این چنین نیست. سخن بر سر آن است که اعلام کنندگان این آمار که بدون تردید به دنبال آنند که وضعیت حوزه کاری خود را مطلوب جلوه دهند، باید به گونه ای عمل کنند که به منظور خود نائل آیند.مخاطبان این آمارها انسان هایی هستند که قرار است این آمارها رابشنوند وتجزیه تحلیل ونتیجه گیری کنند.

آنان بدون تردید پس از شنیدن آمارهای این چنینی شاخک های حساس تری نسبت به حوزه های مورد بحث پیدا خواهند کرد و آمارهای داده شده را با وضعیت موجود می سنجند.این آمارها زمانی میتوانند مخاطب را قانع کنند که  تناسبی با وضع موجود داشته باشند.وضعیتی که مخاطب بدون استفاده از هرمتروترازو،وسایل اندازه گیری دقیق تری چون گوشت وپوست واستخوان دارند و پیشرفت ها و پسرفت ها را با همین ها احساس و ادراک می کنند.

اعلام کنندگان این آمارها زمانی به هدف خود می رسند که مخاطبان قدرت پردازش این همه اطلاعات وتطبیق آن با وضعیت موجود را داشته باشند(البته اگر هدف اقناع مخاطبان باشد).این هدف بوسیله بمباران حواس مخاطبان با انواع واقسام آمارها به دست نمی آید، بلکه نتیجه عکس نیز می دهد.

وقتی ذهن مخاطبان درگیر انواع مختلف آمارها ی همسوباشد،ازیک طرف قدرت پردازش اطلاعات ونتیجه گیری منطقی کاهش می یابد وازسوی دیگر اعتماد به اعلام کنندگان آمار به شدت آسیب می بیند والبته مهم تراینکه اگر نتوانند میان آمارهای اعلام شده  دولتی و واقعیت  های موجود ارتباطی پیداکنند، درعلم کاربردی "آمار" نیزتشکیک خواهند کرد.

امروزه آمار پایه ای برای استدلال به شمار می رود که باید در ارائه آن به فرآیند اعتماد سازی توجه لازم مبذول شود.

پس برمسئولان وآماردهندگان است که ضمن آن که به فکر حوزه کاری خود هستند، نیم نگاهی نیز به مخاطبان داشته باشند.همان ها که قرار است اعتبار خود و آمارهایشان را از آنان بگیرند.

 

قانون مهم تر است یا امنیت ملی؟

سرمقاله روز دوشنبه 3آبان ماه روزنامه ابتکار. به حکم اجبار هر هفته باید سرمقاله بنویسم. همه آن ها را جدی نگیرید./

قانون مهم تر است یا امنیت ملی؟

وب سایت "ویکی لیکس" جمعه گذشته نزدیک به 400 هزار سند محرمانه را در اختیار رسانه ها قرار داده است که در آن حقایقی را درباره حمله آمریکا به عراق و کشتار صدها غیر نظامی عراقی به دست ارتش آمریکا منتشر کرده است . اسنادی که اطلاعات قبلی ارائه شده توسط ارتش و دولت آمریکا را به چالش کشیده  و در مواردی نیز دروغ بودن آن ها را اثبات می کند .

موضوعی که عنوان "بزرگترین افشاگری تاریخ آمریکا" را از آن خود کرده است. به گونه ای که بررسی این حجم از اطلاعات در رسانه ها ،هفته ها به طول خواهد انجامید.

پیش از این برخی مقامات پنتاگون و مسوولان سیاسی آمریکا از ممنوعیت انتشار اسناد محرمانه ارتش در زمان جنگ سخن گفته و وب سایت ویکی لیکس را متهم به عمل بر خلاف امنیت ملی کرده اند ، اما همزمان گفته اند که قانون آزادی مطبوعات و رسانه ها در آمریکا دست مقامات این کشور را برای برخورد با این وب سایت و رسانه های مشابه بسته است .

در این رابطه دو موضوع  را  می توان در کنار هم گذاشت :

اول: اینکه متولیان امنیت ملی آمریکا همگی به این کار سایت ویکی لیکس اعتراض کرده اند که" امنیت ملی آمریکا با انتشار این اسناد به خطر افتاده است".

دوم: اینکه همین مسئولان گفته اند "بدلیل وجود قانون آزادی مطبوعات و رسانه ها امکان برخورد با این سایت وجود ندارد " .

اگر چه مقایسه ایران و آمریکا در این باره کار چندان صحیحی نیست، اما می توان با نیم نگاهی به این موضوع گریزی به وضعیت امروز مطبوعات در کشور زد. به خصوص که در آستانه آغازجشنواره مطبوعات نیز قرار داریم.

می توان بسیارگفت و بارها نوشت که "مطبوعات رکن چهارم دموکراسی در کشور است" و می توان ساعت ها سخن از لزوم آزادی مطبوعات گفت و اینکه مطبوعات باید به زوایای تاریک جامعه سرک بکشند و نور افشانی کنند .

هیچ کدام از این سخنان نمی تواند به اندازه این سخن مقامات آمریکا تاثیر گذار باشد و نماد آزادی مطبوعات در کشور باشد که قانون مطبوعات " اجازه برخورد به این رسانه را نمی دهد " حال چه این سخن از سر اعتقاد باشد و چه از سر ریا کاری (چنانکه خبرهایی منتشر شده است که حکایت از رضایتمندی محافل نزدیک به دولت دمکرات هابرای مخالفت با دولت جمهوری خواه بوش دارد و این یعنی دستهایی  قدرتمند در پشت پرده این افشاگری وجود دارند).

به نظر می رسد وجود چنین دلگرمی هایی برای مطبوعات یک کشور می تواند از آن ابزار قدرتمندی برای نظارت برحوزه های مختلف سیاسی ،اقتصادی، اجتماعی ،فرهنگی و... بسازد .نظارتی که - اگر چه ممکن است در کوتاه مدت به زیان برخی از گروهها و مسئولان حوزه های مختلف باشد اما در دراز مدت می تواند کانون های مختلفی را در زیر نورافکنی از نظارت قرار دهد و پرسیدن و جواب دادن را به مکانیزمی برای اصلاح اشتباهات تبدیل کند و فرهنگ پرسشگری و پاسخ گویی را ضمیر جامعه نهادینه می کنند.

آنچه در ماجرای ویکی لیکس برجسته می نماید حضور قدرتمند عاملی به نام "قانون " است که با استناد  به موضوعی تحت عنوان "امنیت ملی" نیز نمی توان آن را محدود کرد .بدون تردید قانون خود می تواند به خط قرمزی تبدیل شود که عبور از آن خود تهدید امنیت ملی محسوب شود. مطبوعات زنده با خبرنگاران جسور عامل مهمی در افزایش ضریب امنیت کشور به حساب می آیند.

 

نکته آخر اینکه مطبوعات قدرتمند خود می توانند به سرسخ سرسخت ترین مدافعان قانون،امنیت ملی،ارزشهای ملی و مذهبی و ارکان دیگر نظام های مردمسالار تبدیل شوند.

ما روي زمين گير افتاده ايم  

سرمقاله روز دوشنبه 26 مهرماه روزنامه ابتکار

پخش زنده تصاوير عمليات نجات معدنچيان شيليايي از شبکه‌هاي مختلف تلويزيوني در سراسر جهان،فرجام خوش واقعه‌اي بود که مي‌توانست حادثه‌اي تراژيک در تاريخ يک کشور و جهان باشد .33 معدنچي پس از 70 روز از دل زنداني سنگي و تاريک قدم به روشنايي و آزادي گذاشتند.جهانيان به همراه مردم شيلي نگران سرنوشت 33 انسان بودند. رئيس جمهور عمليات نجات را رهبري مي‌کرد .روساي کشورهاي ديگر هم بصورت تلفني يا حضوري به حمايت مردم شيلي در اين عمليات برخاسته بودند.

اولين معدنچي که از قعر زمين بالا آمد جهاني هورا کشيد .مردم شيلي پاي کوبان به خيابان آمدند. اتفاقي که از”فاجعه شدن” رسته بود به معجزه همدلي و همراهي تبديل شد و در گوشه‌اي از تاريخ به انتظار نشسته است تا از آن داستانها بنويسند و فيلم‌ها بسازند.

اين همه گفتم تا در اين اوضاع و احوال سوزني به خود بزنيم و هشداري بدهيم که از نظرگاهي مي‌توان وضعيت امروز را به وضعيت معدنچيان روزهاي گذشته شيلي تشبيه کرد.(نه از آن جهت که سياه نمايي کرده باشيم از آن رو که بگوييم مي‌توان فرجامي خوش براي خود متصور شد).

هشدارهايي که هر روزه در گوشه‌اي از کشور به گوش مي‌رسد مي‌تواند سوزني باشد که با دردي اندک، گوشه‌اي از جسم ما را هشيار کند،پيش از آن که جوالدوزي باشد که جاي جاي جان ما را سوراخ کند.

هنوز چند روزي نگذشته است که هشدار وزير بهداشت تيتريک مطبوعات کشورشده که “آتش فشاني از ايدز در راه است” . در صفحه‌اي ديگر از همين روزنامه يک مقام انتظامي خبر مي‌دهد که پخش و انتشار تصاوير غير اخلاقي در صدر اين گونه جرائم ايستاده است.

ديگر اينکه دير زماني نمي‌گذرد که درکشور مسلمان و مردم مدعي اخلاق ما يک فيلم خصوصي از زندگي يک هموطن گردش مالي چهار ميلياردي داشته است. هشدارهاي متخصصان مسائل اجتماعي دوباره وضعيت اعتياد را هم اضافه کنيد.

سخن در اين حوزه بسيار است و اگر بخواهيم مجموعه هشدارهاي اقتصادي،فرهنگي، اجتماعي که در اين اوضاع از سوي دلسوزان و متخصصان مسائل اقتصادي، اجتماعي و حتي مذهبي داده مي‌شود را محاسبه کنيم ليست بلند بالايي مي‌شود .

اگرچه نمي‌توان از خدمات ارائه شده و يا کارهاي درحال انجام چشم پوشي کرد، اما نگاهي عميق تر به لايه‌هاي مختلف اجتماع نشان مي‌دهد در زير پوست زندگي امروزي رفتارهايي مشاهده مي‌شود که بسيار نگران کننده است و آمارهايي ارائه مي‌شود که تکان دهنده است.

به داستان معدنچيان برگرديم . در يک شبيه سازي ديگر هنوز مي‌توانيم پايان کار خويش را به فرجام خوش معدنچيان شيلي تشبيه کنيم .

بريدن سنگ در ادبيات ما نماد کارهاي سخت و دشوار بوده است وقتي مردم شيلي مي‌توانند اين مهم را به انجام برسانند، ما نيز مي‌توانيم – اگر همه ادعاهايمان را کنار هم بگذاريم و عملي کنيم- دشواري‌هايي اين چنين را به معجزه اميد تبديل کنيم.

اکنون بر ماست که همه اين مسائل هشدار داده شده را به مانند زنداني شدن تعدادي انسان در قعر معدني ببينيم و اين عمليات را راهنماي عمل خود سازيم .

گزاف نيست اگر بگوييم بالاترين مقام اجرايي بايد بر سر اين پروژه‌ها حاضر شود و مثلا عملياتي را عليه خاموش کردن آتش فشاني که از ايدز در راه است را رهبري کند.

درخواست زيادي نيست اگر از مسئولين سياسي،اجتماعي،فرهنگي و مذهبي بخواهيم که پروژه‌اي را براي ريشه کن کردن دروغ و تهمت و افترا -که از رايج ترين انحرافات زمانه ما شده است – آغاز کنند.

هيچ اشکالي ندارد اگر در منظر جهانيان حتي عمليات نجات مردان و زنان دست در گريبان اعتياد را آغاز کنيم.

اگر عمليات در معادن شيلي براي نجات 33 معدنچي بوده است بدون ترديد ما با نجات هزاران تن سرو کار داريم که در زير انبوهي از معضلات اجتماعي امروز گير افتاده اند. نه در زير زمين که روي همين زمين سفت و محکم.

 

چرا کسی از باخت های ملی ناراحت نمی شود؟

سرمقاله روز دوشنبه ۱۹ مهر روزنامه ابتکار

روزگاری نه چندان دور دیدن تصاویر جوانان و نوجوانانی که پرچم سه رنگ ایران را بر گونه ها نقاشی کرده و از میدانگاهی برمی گشتند که یک سوی آن لشکری بود که برای  غرور ملی می جنگید ، تماشایی بود  .

این تصاویر البته به دو صورت دیده می شد : یک زمان جوانان سربلند و مغرور با اشک شوق در نگاه از ورزشگاه ها بر می گشتند و در شیپور خود نام بلند ایران را می دمیدند . طنینی که بر شادی ها می افزود و اشک شوق را روان تر از پیش بر گونه های نقاشی شده از رنگ پرچم ایران روان می ساخت.

یک زمان نیز جوانانی پریشان و بغض در گلو رو به دوربین های تلویزیون فریاد بر می کشیدند تا غرور زخم برداشته شان را التیام بخشند . این زمانی بود که لشکر غرور ملی نتوانسته بود از سد تیمی از همسایگان دور و نزدیگ بگذرد و به میدانی جهانی قدم بگذارد. آنروز گویی فاجعه  در خیابانهای شهر قدم می زد .خشم از عمق جانها به دست ها می رسید و در هیئت مشت بر بدنه اتوبوس ها و شیشه مینی بوس ها فرود می آمد .گاهی روزها و هفته دوره نقاهت بیماری حاصل از این زخم طول می کشید.

دیدن این تصاویر  اگر چه دردناک بود اما گاهی لبخندی بر لب می آورد که" هنوز عرق ملی حساسیت خود را دارد" و "هنوز رگ ایرانی بر شقیقه ها و گردن ها برجسته می شود" .

این تصاویر اما چند گاهی است که به تصاویری نوستالژیک بدل شده است و این البته نه از سر پیروزی های پیاپی تیم های ملی است که بالعکس چیزی که پربار است کارنامه باخت های ملی است .

اما چرا این تصاویر را دیگر شاهد نیستیم؟چرا نوجوان جنوبی با لهجه ای از گرما و شرجی زار نمی زند که" این تیم ما نبود"؟ و یا جوان شمالی با ته لهجه ای از دریا و جنگل فریاد نمی زند که "جای قایقران ها در تیم ملی خالی است " ؟.

چرا غرور ملی کسی در میدان های ورزشی درد نمی کند؟چرا وقتی مسئولین در آمار هایشان برد تیم های دانش آموزی کشور را بر همسایه ای ضعیف نیز بر می شمارند  نگاهی به سمت باخت هایی بزرگ دوخته نمی شود ؟

چرا در زمانی که کوروش از پس سالهای نه چندان دور که مظهر ظلم و جور بود ،اکنون از عمق و گور سنگی خود برخاسته است و همراه با آرش و رستم و فرهاد پرچم سه رنگ ایران را بر دوش می کشد ، هم بادی غرور ملی ما را تکان نمی دهد ؟

چرا پس از باخت های سنگین تیم های ملی متولیان امور لبخند می زنند و ازفواید این باخت ها سخن می رانند خون کسی نمی جوشد ؟اصلا چرا کسی نمی پرسد که برای چه مسئولین پس از این همه باخت باید لبخند بزنند؟

سوالها مثل همان اشک های سابق جوانان و نوجوانان نا امید از ورزشگاه ها برگشته ،روان می شود و گویی سرباز ایستادن ندارند تا به پاسخی برسند .

چرا قهرمانان کشوری با نام و آوازه ایران به صرف حضور در میدانی که نامداران جهان حضور دارند به غریبانه ترین شکل فوتبال ملی را وداع گویند ؟

چرا نمی توانیم قهرمان جهان را به ورزشگاه آزادی بکشانیم تا اگر در مستطیل چهارگوش بازی را واگذار می کنیم ،سرمایه ای به نام تماشاگر ایرانی را به رخ شان بکشیم ؟

چرا عرصه ورزش ملی -که خود مقیاسی از جامعه امروز ماست- پر از رقبایی شده که تنها به پیروزی خود در میدان مسابقه و یا گرفتن میزی در فلان فدراسیون می اندیشند؟چرا برخی از مسئولین پیکر نحیف خود را پشت کوهی از عضلات قهرمانان سابق پنهان می کنند تا کسی ضعف هایشان را نبینند؟ اصلا چرا وضعیت به گونه ای پیش رفته است که قهرمانان میدان هایی که تن به خاک حریفان قدرتمند جهانی نداده بودند و یا فولاد سرد مقهور سرپنجه هایشان بود، اکنون همه افتخارات خود را در کشوی میزی می بینند که حتی تاب تکیه زدن هایشان را نیز ندارد ؟

سخن در این وادی بسیار توان گفت .اما آنچه که تنها از این نگارنده بر می آید طرح سوالاتی است که چندی در جانش نفوذ کرده بود .

سوالاتی که اگر چه در حوزه ورزش طرح شده اند اما مسئولان حوزه های دیگر را هم مخاطب خود می دانند و اگر در خود پاسخی می یابند از این همه علامت سوال دریغ نفرمایند.چرا که بحث فوتبال و کشتی  و وزنه برداری در میان نیست .بحث بر سر آن چیزی است "غرور ملی "می خوانندش .همانکه تنها به درد سکوهای ورزشگا ه ها نمی خورد .همانکه به درد روزهای انتخابات و همایش های سیاسی و ملی و میهنی هم می خورد.به این خاطر هم که شده آن را دریابید.

مجلسی که خود نمی خواهد در راس امور باشد

سرمقاله روز دوشنبه ۳۰مهر روزنامه ابتکارمجلس

سخنان اخیر محمود احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری در دفاع از اختیارات جایگاهی که در آن قرار گرفته مستلزم آن بوده است که اختیارات جایگاهی دیگر محدود شود ،چراکه ظرفیت های نظام تغییری نکرده است .همین موضوع سبب شد تا وی بخشی از اختیارات مجلس را برای دولت بخواهد ودر این راستاتلاش کند تاجمله معروف بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی را که مجلس در راس امور است به گونه ای تفسیر کند که متناسب با منویات خود برای اداره ی امور کشور باشد.

احمدی نژاد در توجیه سخنان خود به نقش پررنگ مجلس در تعیین رئیس جمهور دولت ونظام پارلمانی زمان حیات امام(ره) اشاره می کند ومعتقد است که اکنون کسی ریاست دولت را برعهده دارد که خود به طور مستقیم رای از مردم می گیرد. البته این سخنان احمدی نژاد پیش از این نیز در برابر مجلس گفته شده است. آنجا که با کنایه ای به "خانه ملت" بودن مجلس گفته بود بیشتر از تک تک نمایندگان رای ملت را با خود دارد.

 سخنان اخیر رئیس جمهور بسیاری از مجلسیان را برآشفته است وفریادها برانگیخته که "سخنان امام (ره)زیر سوال رفته است" ،"این دیکتاتوری محض است" و سخنانی از این دست.

این نوشته برآن نیست تا به جدال سخنان محمود احمدی نژاد بپردازد - که در این مقال نمی گنجد-  اما سمت وسوی این نوشته به سمت مجلسی است که گویی خود اعتماد به نفس "در راس امور بودن" رانداشته اراده ای نیزبرای کسب آن ندارد.

 در تحلیل به وجود آمدن این وضعیت - که در تاریخ مجلس پس از انقلاب بی سابقه بوده - با تشبیه آن به وضعیت شخصیتی افراد ومراحل رشدآنان از منظر روانشناسی می توان به دومرحله اشاره کرد:

1)مرحله قبل از تولد (ژنتیک): در بحث  رشد شخصیت انسان به عوامل قبل از ازدواج مانندعوامل تشکیل دهنده نطفه، تغذیه مادر و از این قبیل اشاره می شود. اکنون در یک شبیه سازی ابتکاری در مورد مجلس شورای اسلامی کنونی (هشتم والبته هفتم)می توان به برخی از عوامل قبل از تشکیل آن اشاره کرد. عواملی که به نحو بارزی در شکل دهی شخصیت کنونی آن تاثیر گذارده بوده است:

پروسه انتخابات در سالیان اخیرمورد انتقاد بسیاری از تحلیل گران سیاسی بوده است از مقدمات برگزاری انتخابات گرفته تا روشهای جلب آرای بسیاری از نمایندگان، ازجمله این موارد است که سبب می شود محصول به دست آمده نتیجه واقعی تلاش رای دهندگان و رای گیرندگان نباشد .

وعده و وعیدهای غیر ممکن وغیر عملی وگاه محدود ودر حد مسائل شهری و روستایی از آن جمله است. وقتی نماینده ای از قبل وعده ساخت جاده، خانه بهداشت ،مدرسه، آب لوله کشی و ... نماینده می شود ،طبیعی است که برای عملی کردن وعده های خود دست به دامن وزرای راه ،بهداشت ،آموزش وپرورش ومسئولانادارات آب وفاضلاب شده ودر قبال آن نیز باید از بسیاری از کمبود های این حوزه چشم پوشی کند. بدون تردید نماینده ای با این محذورات نمی تواند نماینده افکار عمومی باشد.

فیلتر تنگ احراز صلاحیت ها – که امکان انتخاب مردم را محدود می کند – را نیزبه آن اضافه کنید .

در بحث عوامل قبل از تولد(تشکیل) مجلس به همان مقدار اکتفا می شود چرا که همین موارد برای ساخت شخصیت یک مجلس کافی است. مواردی که عملا از آن شخصیتی ضعیف ،وابسته و دارای عدم اعتماد به نفس می سازد

2)عوامل بعد از تولد(اکتسابی): مجلس  هشتم بدون تردید بیشترین تاثیر را در ایجاد وضعیت کنونی خود دارد.فلسفه وجودی و ذاتی مجلس در یک نظام دموکراتیک ، "نظارت" بر نحوه حکومت و "قانون گذاری" برای شیوه اداره ی کشور است. مجلس هشتم متاسفانه در این زمینه عملکرد خوبی به جای نگذاشته است که در ادامه به برخی از آنها اشاره می شود:

امروزه "استیضاح"به عنوان یک اهرم قانونی برای اجرای نظارت بر عملکرد دولت به مضحکه ای تبدیل شده است.افکار عمومی چندسالی است علیرغم اینکه بارها واژه ی استیضاح را از مجلس شنیده است اما هیچگاه آن را در عمل مشاهده نکرده است.امروزه بلافاصله پس از اعلام خبر استیضاح افکار عمومی منتظر شنیدن خبر پس گرفتن آن و منتفی شدن موضوع است. اینجاست که عوارض قبل از تولد سراغ نمایندگان می آید و توصیه روسای ادارات آب و فاضلاب ، برق شرکت گاز ، آموزش و پرورش و...از مراکز استانها و وزرای دولت و معاونین آنان در پایتخت کار را به آنجا می رساند که امضاهای زیر متن استیضاح با عملیات محیرالعقولی حذف می شود.مدتهاست که دیگر استیضاح شوندگان که وزرای دولتی هستند نیز آن را چندان جدی نمیگیرند و در همچنان  بر پاشنه سابق می چرخد..

مجلس هشتم در بحث مربوط به قانونگرایی نیز نتوانسته است انتظارات از یک مجلس مستقل و مردمی را برآورده کند وبه علاوه آن نمیتواند پای قوانین مصوب خود نیز بایستد.همگان مصوبه مجلس شورای اسلامی درباره ی وقف اموال دانشگاه آزاد را به یاد داریم که با اعتراض تعداد اندکی با عنوان دانشجو و تجمع آنان در برابر مجلس شورای اسلامی به فاصله یک روز  آن را پس می گیرد.

 یا عقب نشینی های مکرر  مجلس در برابر موضوعات مورد مناقشه با دولت که در ساخت شخصیت کنونی مجلس به شدت تاثیر گذار بوده است.

موضوع دیگری که از عجایب مجالس پس از انقلاب بوده وجود افرادی است که بیش از آن که در بند نام و جایگاه مجلس شورای اسلامی باشند سودای کامرانی دولت را در سر دارند .حتی اگر این سودا به قیمت تنزل جایگاه مجلس تمام شود.

نگاهی به مذاکرات  مجلس در چند سال اخیر نشان می دهد که دولت توانسته نمایندگانی جدی ، مقاوم و پرشور برای خود دست و پا کند، به گونه ای که هیچ نیازی به لابی وزرا و معاونین وزارتخانه ها ندارد. نمایندگانی که گویی هیچ نسبتی با خواسته های موکلان خود ندارند.

 *  *  *

در بحث عوامل شکل دهنده شخصیت کنونی مجلس شورای اسلامی بسیار می توان سخن گفت  اما به همین مقدار که بیشتر از بقیه در معرض دیدگان تحلیل گران بوده بسنده می شود.

مجلسی را می توان در راس امور دانست که  نمایندگانش برآیندی از افکار عمومی باشند و شجاعت دفاع از حقوق شهروندی موکلان خود را داشته باشد. مجلسی که نمایندگانش از مراجعان پشت در معطل مانده وزراو معاونین آنان باشند تا بتوانند حکم عزل و نصب مدیرروابط عمومی یک اداره در شهرستانی دور را امضا کنند آن مجلسی نیست که قرار بود در راس امور باشد.مجلسی که در جریان بسیاری از معاهدات بین المللی با کشورهای دیگر نیست در راس کدام امور می تواند جای بگیرد.

این عوامل که از مجلس کنونی شخصیتی ساخته است که اعتماد به نفس آن را ندارد تا خود را مخاطب سخن بنیان گذار نظام بداند که "مجلس در راس امور است" .

 

دلداری به علیرضا افتخاری/ پای حرف دلت بایست

استاد افتخاری ! این روزها  به اندازه ای  که  برای  آلبوم "نیلوفرانه"برسرزبان ها افتاده بودی در صدر خبرها و تحلیل ها قرار گرفته ای.

شنیده ام که می خواهی از این ولایت بروی؟ گفته ای که از این همه حمله دلت گرفته است. تنها به خاطر اینکه یک رئیس را در آغوش گرفته ای.

درآن روز کذایی - که سبب این همه حمله شد- من هم حضور داشتم. به اقتضای کار روزنامه نگاری ام و روزی که به نام خبرنگار نام گرفته بود.

همه حرکاتت را ربز به ریز جلوی دیدگانم دارم : بلند شدی که روی سکو بروی.  راهت را کج کردی و به طرف رئیس جمهور محبوبت رفتی .تا کمر خم شدی، دست هایت را دورکمرش حلقه کردی وچنان تنگ در آغوشش گرفتی که ترسیدم درز پشت کت ات بشکافد.بر سر و رویش بوسه زدی و چیزهایی در گوشش زمزمه کردی . بعد هم روی صحنه رفتی. میکرفون را بالابردی وگویی که توضیحی را لازم بدانی  یا بخواهی ارادتت را تکمیل کنی  با همان دهانی که نیلوفرانه های قیصر امین پور را خوانده بودی گفتی:" هیچ تکلف نپذیرفته ام/ آنچه دلم گفت بگو گفته ام".

حالا دو نکته به ذهن من - که حداقل هزار بار نیلوفرانه ات را گوش کرده ام و به همین دلیل حق خودم می دانم که با تو سخنی بگویم – رسیده که از طریق این صفحه کلید پرحرف حضورتان عرض می کنم:

1-   یا آنچنان که دیگرانی گفته اند به سفارش و به سودای سودی در آن مجلس حضور پیدا کردی که باید بنشینی و ماشین حساب " دو دوتا چهار تا"یت را به کار بیندازی و ببینی که چقدر سود کرده ای و چقدر زیان. تا از سودت  درس بگیری و از زیانت عبرتی برای آینده. که مثلا نرخ ها را کمی پس و پیش کنی. یا خریدارت را عوض کنی و...

2-   یا آن چنان است که خودت گفته ای که حرف دلت بود و بی تکلف برزبان آورده ای . در این صورت دل آن قدر آبرو دارد که نگذاری حرفش روی زمین بماند و با تهدیدی از زیر بار آن شانه خالی کنی. پس اگر موقعیتی مشابه اتفاق افتاد همان کن که این بار کرده ای. پای حرف دلت بایست . همین!

 

 

متنی پر از سه نقطه برای روز خبرنگار در یک روزنامه داخلی

17 مرداد را به نام خبرنگار نام گذاری کرده اند تاین گروه قلم به دست و دوربین بردوش دلخوش باشند که روزی در یاد و خاطره مردمان و مسئولان می مانند.

این روزها بیشتر وزارت خانه ها و ادارات ،خبرنگاران حوزه های مربوط به خود را فرا می خوانند و با هدیه ای ولوحی  از آنان تقدیر می کنند که دست مریزاد.برصدر می نشانندشان  که تو قلم به دست داری. همان که خداوند هم به وجودش قسم خورده است.

اما چند  روزی است که برخی از همین روزنامه نگاران در ... و به ....خشک نشسته اند و خانواده هایشان هم  در برابر ....  یاد آنان .... کرده اند. برخی از آنان در خطر ... قرار دارند. آنان اگرچه روزنامه نگار بوده اند اما گویی با ممنوعیت فعالیت مطبوعاتی به یک باره از روزنامه نگاری ساقط می شوند و کسانی   که این روزها در برابر دوربین ها به روزنامه نگاران و خبرنگاران تبریک می گویند، هیچ یادی از آنان نمی کنند.

این روزها...و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و.... و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و....و در .... با ....دست و پنجه نرم می کنند و در بیرون از .... ما تبریکات بسیاری می شنویم.

نکته: جاهای خالی  واضح تر از آن هستند که نیازی به پرکردن آنان با کلمات مناسب باشد.

چراغی که به خانه نخبگان داخلی هم رواست  

سرمقاله روز چهارشنبه روزنامه ابتکارDF

در طی روزهای گذشته برخی از نخبگان ایرانی خارج از کشور در همایشی که با حضور رئیس جمهور و برخی دیگر از مقامات کشوری برگزار شد ، حضور پیدا کردند و قرار است با ایجاد ارتباط میان این نخبگان و مسئولان در داخل و خارج از کشور زمینه تاثیر گذاری بیشتر این هموطنان خارج نشین در تحولات اقتصادی ، علمی ، اجتماعی و فرهنگی- و احتمالاً کمتر سیاسی - کشور فراهم شود.

بدون تردید حضور انبوهی از ایرانیان فرهیخته و نخبه در کشورهای مختلف جهان مایه مباهات است و استفاده از وجود آنان در حوزه های مختلف کشور می تواند مفید باشد و کسی هم منکر لزوم تلاش برای حضور آنان در داخل و استفاده از سطح علمی و تخصص آنان نیست .

اگر چه در روزهای گذشته انتقاداتی از سوی برخی رسانه ها در این باره شده و بیشتر حول محور صرف هزینه های گزاف برای اسکان و اقامت آنها ،وجود برخی چهره های وابسته به برخی محافل خاص و مواردی از این قبیل ، دور می زد، اما این یادداشت اگرچه انتقادی است اما در دفاع از انتقادهای مطرح شده نیست. بلکه بالعکس ضمن دفاع از هرگونه عملی که سبب شود نخبگان ایرانی به خانه برگشته و تخصص و دانش خود را در اینجا به کار برند( از جمله نفس برگزاری این همایش)توجهات را به برخی از نکات مغفول مانده در این باره جلب می کنیم:

1-در حالی که برخی از نخبگان ایرانی خارج از کشور در حال سفر به داخل برای اقامتی چند روزه هستند گروهی از نخبگان داخل کشور در حال سفر به خارج از مرزها برای اقامت دائم هستند. در حالی به نخبگان خارج نشین التماس می شود که به کشور سفر حتی چند روزه-داشته باشند،که هیچ تلاشی برای ماندن نخبگان داخلی ضورت نمی گیرد . گویی ممنوع الخروج کردن تنها برای آنانی به کار می رود که جرمی مرتکب شده اند.

 سالها قبل داستانی در این باره نقل محافل بود که در فرودگاه مامورین خروج جواهرات همسر یکی از همین نخبگان خارج نشین از کشور را غیر  قانونی می دانستند که" سرمایه کشور را به خارج می برید". اما واکنش این متخصص دیدنی و شنیدنی بود. وی با اشاره به سر وبه تبع آن مغز- خود گفته بود "سرمایه این است که خارج می شود و کسی درد آن را حس نمی کند" .

-1در طی سالهای گذشته برخی چهره های ورزشی و هنری که سالها بدون هیچ حکم صادر شده ای ممنوع الفعالیت بوده و خارج از کشور فعالیت داشتند،در شرایطی که لزوم فعالیت آنها حس می شد با تلاش خستگی ناپذیر برخی از مدیران مشکل گذرنامه ، پروانه فعالیت و حتی شناسنامه آنان حل شد. این در حالی است برخی از فعالین همین حوزه ها که در داخل حضور دارند با مشکلات فراوانی  برای فعالیت رو به رو هستند .گویی در هر صورت "مرغ همسایه غاز است " .حتی اگر این مرغ روزی از همین جا به خانه همسایه پریده باشد .

3- نا چار به ذکر مثالی روشنم. مقایسه وضعیت برخی هنرپیشه های داخلی که در خارج ازکشور خلاف عرف و فرهنگ کشور عمل کرده و با پوششی مغایر با شئونات ملی و مذهبی در برابر رسانه ها ظاهر شده اند با ورزشکاران ایرانی که در خارج فعالیت می کنند و با پوششی به مراتب بد تر از گروه اول در برابر رسانه های تصویری ظاهر می شوند شدت تبعیض را به خوبی نشان می دهد .هر دو در وضعیت مورد بحث مشابه اند اما یکی به دلیل آنکه در داخل خانه دارد سزاوار هر گونه تهمت ، نا سزا و تهدید به محاکمه (ادامه فعالیت که پیشکش ) می شوند و دیگری به سبب آنکه در خارج از کشور به سر می برد شایسته تکریم ودعوت به کشور.

4 - در حالی که برخی از اساتید هم وطن ساکن در خارج از کشور - به حق - به داخل دعوت به کار شده  و انواع وعده ها و تسهیلات به آنان داده می شود ، گروهی  از اساتید داخلی در وضعیتی مبهم از اخراج و بازنشستگی رو به رو شده اند و هیچ پاسخ قانع کننده ای نیز از سوی مراجع مربوط به افکار عمومی در این باره داده نمی شود.

5 - نگاهی به وضعیت نخبگان داخلی و محدودیت های پیش روی آنان از یک سو و تلاش برای جذب نخبگان خارج از کشور از سوی دیگر ،لزوم هشدار به متولیان امور را بیش از پیش روشن می کند.که به مصداق ضرب المثل نغز و پرمغزی که ریشه در فرهنگ ، سنت و مذهب ما دارد :چراغی که نفت و گازش به روشن کردن شب های تحصیل و تکلیف فرزندان این خانه رواست ،حتی به مسجد خدا هم حرام است .چه رسد به خانه همسایه ای که می دانیم شام مفصلی در سفره دارد و چراغی روشن برای شام نه چندان تارش.

چقدر از اصولگرایان بنویسیم ؟

سرمقاله روز پنجشنبه روزنامه ابتکار

نگاهی به مطالب تحلیلی چند ماه اخیر روزنامه ها و پایگاههای خبری و تحلیلی وابسته به هر دو جناح کشور نشان می دهد که تحلیل گران و مفسران مسایل سیاسی کشور در یک محدوده کوچک مشغول به تحرک هستند :"اردوگاه اصولگرایی"

عناوین مختلفی چون "انشعاب اصولگرایان" ،" اصولگرایان افراطی" اصولگرایان معتدل"، "مدعیان اصولگرایی" ،"شبه اصولگرایان"، "اصولگرایان تقلبی" و تعابیری دیگر از این دست به وفور در مطالب روزنامه ها و سایت ها دیده می شود.

این در حالی است که این اردوگاه وسیعتنها نیمی از ظرفیت سیاسی کشور را تشکیل می دهد.دو جناحی که امروزه با نام اصولگرایی و اصلاح طلبی شناخته می شوند در طول سالهای پس از انقلاب و استقرار نظام جمهوری اسلامی به منزله دو بال یک پرنده سیاست های کشور را حرکت وا می داشتند و به جلو می بردند..

در دوره های مختلف قدرت و توانایی هر جناح با توجه به طرف مقابل ارزیابی می شد و به همان شکل نیز تقویت می شد. به همین خاطر است که در دوره های مختلف هرگاه یکی قدرت را در اختیار داشت دیگری از شکست خود درسی فرا می گرفت که در رقابت های بعدی به کار بندد و شاهد پیروزی را در آغوش بگیرد. این تسلسل به همین گونه ادامه داشت ،چراکه شکست مقدمه ای برای پیروزی بود.به گونه ای که طرف پیروز تلاش فراوان می کرد که جناح مغلوب میدان، نا امید نشود و به گونه ای از صحنه رانده نشود که حریفی برای مبارزه وحتی افتخار پیروزی بر آن وجود نداشته باشد که پیروزی وقتی معنا دارد و افتخاری بر آن مترتب است که طرف مغلوب وجود داشته باشد.

اینک اما در یک ساله گذشته اصلاح طلبان گرفتار وضعیتی بی سابقه شده اند که عملا امکان رقابت و حتی حضور در عرصه سیاسی کشور را ندارند و از این رهگذر نیمی از ظرفیت های کشور عملا بلا استفاده مانده است .

اصولگرایان با در دست داشتن قوای سه گانه کشور و دیگر مناصب سیاسی به فعال مایشاء عرصه عمومی کشور تبدیل شده اند.حریفی پیش رو نمی بینند که مانع یا حتی منتقد اقداماتشان شود.

بدون تردید در یک ارزیابی عمیق درونی از شرایط اصلاح طلبان و اصولگرایان در وضعیت کنونی، با همه تحرکی که اصولگرایان دارند و علیرغم همه رکودی که بر فعالیت های اصلاح طلبان حاکم است نمیتوان گفت شرایط چندان به نفع اصولگرایان است.

برخی تحلیل ها ی اخیر درباره مشکلات اصولگرایان نشان می دهد که سرنخ این مشکلات را در اردوگاه مقابل باید جستجو کرد. البته نه در فعالیت های آنان. بلکه در غیبت گروهی که روزی حریف قدرتمند اصولگرایان بودند و سبب  همبستگی و وحدت آنان در برابر یک رقیب خیز برداشته برای قدرت.

اصولگرایان در یک سال گذشته سرمست از توهم نابودی رقیب قدرتمند گذشته همه مسائل و اختلافات درونی خود را چنان بر روی دایره ریخته اند که هر کدام از آنها که روزی تنها اختلاف سلیقه ای کوچک به نظر می رسید اینک به انگیزه ای برای انشعاب تبدیل شده است.

بدون تردید اگر این غیبت رقیب قدرتمند به درازا  کشد، اختلافات اصولگرایان چنان بزرگ خواهد شد که شاید روزی بتوان شاهد اختلاف شدید و حتی انشعاب میان  دو نفر مانند حسینیان و سایی نیز بود.

***   ***   ***

نتیجه آن که تبعات منفی این وضعیت خاص که برای اصلاح طلبان بوجود آمده است بیش از آنکه دامنگیر اصلاح طلبان باشد گریبانگیر اصولگرایان خوهد بود.

برخود اصولگرایان فرض است که خود دست به کار شوند و حریف نه چندان ضعیف(و البته فعلا غایب) را وارد بازی کنند تا مجبور به پاس کاری  بی هدف در یک نیمه زمین بازی نشوند. وجود حریفی قدرتمند در نیمه دیگر زمین است که آنان را ورزیده تر از قبل خواهد کرد.

اصولگرایان از یک مسئله نیزباید بترسند و آن این است که در دام ساختن یک رقیب ساختگی یا "اصلاح طلبان تقلبی" بر نیایند تا به افکار عمومی وانمود کنند که در حال رقابت با یک حریف قدرتمند هستند .

اگر چنین کنند نه تنها حریفی قدرتمند در طرف مقابل دست و پا نکرده اندکه رقیبی دیگر بر رقبای درون اردوگاه خود افزوده اند .چیزی که این روزها در میان اصولگرایان کم نیست.

***   ***   ***

در یک طرف دیگر  ماجرا نیز ما روزنامه نگاران و تحلیل گران سیاسی ایستاده ایم که مجبوریم در نبود نیمی از ظرفیت سیاسی کشور تنها به فعل و انفعالات اردوگاه  اصولگرایی بپردازیم .یک بار از"شبه اصولگرایان" بنویسیم.زمانی به "احتمال انشعاب در میان اصولگرایان"بپردازیم .گاهی دیگر نسبت به وجود " اصولگرایان تقلبی"هشدار بدهیم.

وقتی قرار باشد یک نیمه زمین را تحلیل کنیم به زودی مجبوریم که به همین موضوعات برگردیم و تسلسلی آغاز شود که نه به نفع اصولگرایان است و نهبه سود حوزه نقد و تحلیل و روزنامه نگاری . نباید کاری شود که  تحلیلگران و روزنامه نگاران خسته از اینهمه تکرار فریاد برآورند که :چقدر از اصولگرایان بنویسیم؟

 

 

زندگی و فوتبال به سبک ماندلا و مدارا  

این هم سرمقاله روز سه شنبه روزنامه ابتکار بعد از چندماه

جام جهانی 2010 پس از یک ماه شور و هیجان جهانی پایان یافت . در این یک ماه سرزمین سیاه و سفید آفریقای جنوبی به تصویر ی تمام رنگی بدل شده بود که چشم ها و دوربین ها را خیره کرده بود.

در این تورنمنت جهانی که در شهرهای مختلف کشور آفریقای جنوبی برپا شد اگر چه نام های بزرگی چون مارادونا ،دل بوسکه ،رونالدو ، مسی و ده ها نام دیگر شنیده می شد اما بدون تردید نامی دیگر و بزرگتر بر آن سایه انداخته بود:"نلسون ماندلا" .

غیبت پیر مردی 92 ساله که نه سابقه ای در فوتبال دارد و نه منصب حکومتی و سیاسی در افتتاحیه و اختتامیه این رویداد بزرگ خبر ساز می شو د .چرا؟

شمایل ماندلای پیر ، با پوست سیاه و موی سپید و اندامی تکیده سالهاست که با مفهومی تحت عنوان "مدارا: شناخته می شود . مردی که نزدیک به سه دهه از عمرش را در زندانی به سر برد که زندانبانش جرمش را رنگ سیاه پوستش نوشته بود .

این مرد لجوج اما آنقدر ماند و مبارزه کرد تا زندانبان اش را وادار به فهمیدن کرد که آدمیان در رنگ و نژاد و زبان و لباس با هم برابرند .پیامی که البته از زندانی تنگ و تاریک در آفریقای جنوبی به سرتا سر جهان مخابره شد.

حماسه ماندلا اما پس از زندان و مبارزه آغاز شد . آن زمان که مردم سیاه و رنج کشیده کشورش او را از زندان به کاخ ریاست جمهوری بردند . او با آنکه نتوانست رنج ها را فراموش کند اما مسببان اش را بخشد .زندانبانش را به معاونت برگزید تا مدارا شیوه ای جدید در سلوک رهبران و حاکمان باشد.

ماندلا رئیس جمهور شد و زود هم از سیاست خداحافظی کرد .او دیگر نیازی به حکومت بر یک جغرافیای فقیر  نداشت که نامش مرزها را به هم ریخته بود تا جهان بی توجه به این خطوط فرضی در بزرگی اش هم داستان باشند.

 

                                                           * * *

از سوی دیگر فوتبال نیز توانسته است خود را از حد و اندازه یک ورزش در مستطیلی سبز بیرون بکشاند .این پدیده دیگر یک ورزش برای سلامتی تن و روان نیست که فرصتی است برای  شناختن و شناساندن. برای گرفتن و فرستادن پیام های نیک.

 آدمهای با نام ها، رنگ ها، نژادها و زبان های مختلف در مستطیلی سبز کنار هم جمع می شوند تا همه اختلاف ها را کنار بگذارند و مفهومی بزرگ را تمرین کنند تا بتوانند آن را به زندگی بیرون از ورزشگاه ها هم بکشانند. همان که ماندلا سالهای زندانش را به پای ان ریخت:"مدارا"

اکنون ماندلا و فوتبال در همین مفهوم به اشتراک رسیده اند. موضوعی که اگربتواند فراگیر شود جهان می تواند مستطیل سبزی باشد که آدم هایش اگرچه برای منافع خود مبارزه می کنند اما به رقیب هم احترام می گذارند. اگرچه می کوشند دروازه حریف را باز کنند اما در همان حال می کوشند دستش را بگیرند و از زمین بلندش کنند. اگر بر اثر برد چشم هایشان خیس اسک شوق است ،اندوه رقیب را از یاد نبرند  و دستی به پشتش بزنند که:" نوبت تو هم خواهد رسید".

 

                                                          * * *

در کشور ما اگرچه ماندلا نیست،اما فوتبال که هست. از همین فوتبال نیم بند هم می توان آموخت که قواعد بازی را رعایت کنیم، حریف را محترم بشماریم، پیروزی را برای خود ابدی ندانیم و شکست را نیز پایان جهان تلقی نکنیم. باور کنیم با قوانین و سنت های نیک همین فوتبال می توان مملکتی را اداره کرد.

بازیکنان دو تیم به قوانین پایبند باشند. داوران و ناظران بازی دو سوی میدان را به یک اندازه قضاوت و نظارت کنند و تماشاگران را اطمینان دهند که در قضاوت خود جانب انصاف را فرو نخواهند گذاشت. 

موفق شدم

موفق شدم . بالاخره بعد از نوزده  سال توانستم به نمایشگاه کتاب نروم. در این نوزده  سال هر کجا که بودم ماه اردیبهشت من بوی کتاب می داد.درخلسه  ورق زدن کتاب هایی که هنوز بوی تازگی می داد، به گونه ای غرق می شدم که بوی بهار کوهپایه های البرز را فراموش می کردم. اگر سر کار بودم بهانه های مختلفی جور می کردم تا سفربه تهران انجام شود و دو- سه روزی در درمیان  انبوه کتابداران وکتابخوانان و کتابخران در حوالی بزرگراه چمران و شمال تهران سپری کنم. بعد از آن هم که در تهران بودم وضع همین گونه بود.

***       ***        ***

بسیار بود شب هایی که خسته و کوفته با نایلون هایی رنگی و پر از کتاب به خانه می رسیدی و از حال می رفتی. کم کم که خستگی ازسر و صورت و گردن و کمر به کشاله ران ها وزانوها و ساق پایت می رسید و از انگشتانت بیرون می رفت "در اندرون من خسته دل ندانم کیست " که قار و قور می کرد و می گفت که تو از صبح چیزی نخورده ای. آن سال ها کتاب جادو می کرد.

***       ***        ***

از اسفندماه منتظر آن اتفاق اردیبهشتی پر از کتاب و کلمه بودیم.چه بسیار دوستان گم کرده که در این روزهای بهاری پیدا می کردیم و چه دوستی های تازه  که  آغاز می شد.

***       ***        ***

اما چند سالی است که برای من اردیبهشت بوی جمع کردن شعرهای فروغ  و داستان های هدایت می دهد. از این به بعد هم یاد آوری می کند که گلشیری ، دولت آبادی وشاملو هم اهل قلم بودند و جایشان در نمایشگاه کتاب نیست

***       ***        ***

از حق نگذریم چند سالی است که نه از چند روز خستگی گشت و گذار نمایشگاه  خبری هست و نه از جیب هایی که خالی می شد تا قفسه های کتاب پر شود. همه نمایشگاه رفتن من منحصر به یک -  دو ساعتی می شد که نیمی از آن به کشف معماری مصلای بزرگ تهران می گذشت.

***       ***        ***

 امروز اما این عادت نوزده ساله از سرم پرید.با آن که در ایستگاه متروی مصلای تهران از قطار پیاده شدم اما شبیه معتادی که جنس اعلا در دسترسش باشد مسیرم را کج کردم و از کنار انبوه مسافران نمایشگاه  گذشتم و سوار تاکسی شدم و به محل کارم فرار کردم .(برخلاف سال هایی که  از محل کارم به نمایشگاه فرار می کردم).

***       ***        ***

نمی توان از کسانی  سپاسگزاری نکرد. سپاسگزارم از متولی کتاب ونمایشگاه و چیزهای دیگر از این قبیل که آن همه شور و شوق "خسته کننده" و" پول برباد ده " را از من وامثال من گرفته اند. ممنونم از متولی فرهنگ و مافوق و ماتحت اش (اگر مافوق را رئیس و بالادست می دانی، ناچاری که ماتحت را هم مرئوس و زیردست بخوانی. پس فکر منحرفت را به سوی معنای تحت اللفظی اش دوباره منحرف کن) که در عرض چند سال توانسته اند آن همه ترافیک و سروصدا وآلودگی های محیطی و اخلاقی دیگر حاصل از نمایشگاه را به خوبی کنترل کنند.

 

پاسخي به سرمقاله ابتکار

سرمقاله روزنامه دوشنبه 13 اردیبهشت روزنامه ابتکار


 محدوديت زماني دوره رياست جمهوري بيشتر شود

در سر مقاله چهار شنبه 8 ارديبهشت روزنامه ابتکار سرمقاله‌اي درج شد که نويسنده محترم در آن خواستار رفع محدوديت زماني(دو دوره چهارساله) در انتخابات رياست جمهوري شده است .سر مقاله نويس در ادامه با مقايسه وضعيت انتخابات رياست جمهوري و انتخابات نمايندگان مجلس شوراي اسلامي شهر و روستا و خبرگان خواستار هماهنگ سازي اين فرصت براي انتخاب شوندگان و رفع تبعيض از اين موضوع شد.

قياس نمايندگان مجالس شورا و خبرگان با رياست جمهوري قياسي مع الفارق است .نمايندگان مجالس مختلف در ايران کارکرد نظارتي دارند،اين درحالي است که رئيس جمهور يک مقام اجرايي است.نتيجه عمل نمايندگان در تضارب آرا و بحث و گفتگو و سرانجام راي گيري مشخص مي‌شود،در حالي که رئيس جمهور حتي با وجود داشتن گروه مشاوران به تنهايي مسئوليت تصميم اش را برعهده خواهد داشت .

سر مقاله نويس با طرح اين موضوع که اگر ماندن در قدرت براي رئيس جمهور فساد مي‌آورد همين امر دررابطه با نمايندگان منتخب ملت هم قابل تصور است . اين درحالي است که نمايندگان مردم در مجالس مختلف بر فرض انتخاب مادام العمر هيچ گاه نمي‌توانند يک کليت واحد راتشکيل دهند و از سوي ديگر مصوبات آنان از يک انتخابات ديگر که همان راي گيري در مجلس باشد مي‌گذرد و تصميم آنان به درستي و صحت نزديک تر مي‌شود.

اگر چه مي‌توان درباره تفاوت موقعيت نمايندگان مردم و رئيس جمهور که در حقيقت نماينده حکومت است بيش از اين نوشت اما به همين مقدار بسنده مي‌شود و در ادامه نکاتي پيرامون تحليل صورت گرفته در سرمقاله مذکور آمده است.

1- گردش نخبگان با اين محدوديت‌ها بيشتر امکان پذير است .بدون ترديد محدوديت زماني براي ماندن در پست رئيس جمهوري راه راي براي ورود سليقه‌هاي متفاوت فراهم مي‌کند.مديريت يک جامعه پويا با سليقه‌اي ثابت براي طولاني مدت امکان پذير نيست.

2-ذات قدرت به تمرکز تمايل دارد .حضور يک نفر بدون محدوديت زماني در راس هرم مديريت اجرايي کشور کم کم شرايط را براي متمرکز کردن همه اهرمهاي اجرايي در يک نفر فراهم مي‌کند .موضوعي که در کشورهايي چون عراق (گذشته) مصر و سوريه به خوبي ديده مي‌شود که اگر چه يک نفر به نام رئيس جمهور در راس قدرت حضور دارد و اگر چه با ظاهر دموکراتيک بر سرکار مي‌ماند اما نداشتن محدوديت زماني اورا به پادشاهي مادام العمر تبديل کرده است.و حتي با همين ظواهر دموکراتيک تلاش دارند که امکان موروثي شدن رياست جمهوري در خاندان خود را فراهم کنند.

بدون ترديد اگرچنانکه حضور يک نفر در راس کشور محدود به زمان خاصي باشد او را وادار خواهد کرد که براي طرح‌هاي حکومتي و اجرايي خود زمان مشخص کند و نظم و قوام بيشتري بر کشور حاکم خواهد شد (همانکه اين روزها مي‌توان بر سر در پروژه‌هاي شهرداري ديد که شمارش معکوس براي پايان پروژه‌ها را نشان مي‌دهد)

3-حضور مداوم يک نفر در راس قدرت و انتظار اينکه بتواند با رقباي خود براي کسب مجدد قدرت يک رقابت عادلانه داشته باشد،انتظار بيهوده‌اي است،.چه حتي اگر صاحب قدرت واقعا بخواهد در شرايط برابر با ديگران رقابت کند امکان پذير نيست .حضور يک رئيس جمهور که همزمان کانديداي دور بعد هم هست بدون ترديد او را در موقعيت برتري قرار مي‌دهد که عملا امکان رقابت سالم را از بين مي‌برد و رئيس جمهور بر سر کارمانده بعد از مدتي نماينده افکار عمومي نخواهد بود.

4- محدوديت زماني براي يک رئيس جمهور بدون ترديد شائبه تباني براي ماندن خود يا افراد نزديک به خود را از بين خواهد برد. به روسيه امروز نگاه کنيد .تحليل گران حضور مددوف نخست وزير دوران رياست جمهوري پوتين را در منصب رياست جمهوري نوعي تدبير مي‌دانند که رئيس جمهور سابق انديشيده تا پس از يک دوره دور بودن از منصب رياست جمهوري و رفع موانع قانوني بتواند دوباره به قدرت برگردد.

باتوجه به موارد فوق مي‌توان نتيجه گرفت اتفاقا در کشور ما جاي خالي يک قانون وجود دارد و آن اين است که رئيس جمهور در هر صورت بيش از دو دوره نتواند در قدرت بماند. آنچه اين روزها در کشورهاي غربي ديده مي‌شود. اين موضوع امکان گردش نخبگان را فراهم تر مي‌کند .بدون ترديد اگر يک رئيس جمهور سابق مطمئن باشدکه امکاني براي بازگشت به قدرت ندارد تجربه دوران رياست جمهوري اش را در راه ديگري که مفيد به حال جامعه و کشورش باشد به کار خواهد گرفت .

مقايسه روساي جمهور سابق ايران و برخي کشورهاي ديگر بخوبي اين مساله را نشان ميدهد.روساي جمهور سابق ايالات متحده (کارتر،بوش پدر و پسر و کلينتون ) هر کدام با تشکيل نهادهاي غير دولتي و يا رايزني در سطح بين المللي براي حل مسائل جهاني هم تجربه خود را به کار گرفته اند و هم به دنبال کسب احترام مضاعفي هستند. اما در کشور ما حضور دوباره دو رئيس جمهور سابق هاشمي رفسنجاني و خاتمي در رقابت‌هاي انتخاباتي پس از دوري از دوره رياست جمهوري خود تجربه خوبي نبود .چرا که حضور يک مقام مسئول در هيئت يک نامزد انتخاباتي حداقل در کشور ما نه تنها به ناکامي منجر شد بلکه متاسفانه به دليل شرايط خاص جامعه ما آنها را در معرض انواع اتهامات که مختص شرايط انتخاباتي است قرار داده است،به گونه‌اي که جداي از شکستن حرمت شخصي آنها حرمت جايگاه رياست جمهوري نيز به چالش کشيده شد.

به نظر ميرسد برخلاف سرمقاله روزنامه ابتکار تدبير بايد به گونه‌اي ديگر انديشيده شود و آن ايجاد ممنوعيت قانوني براي حضور يک فرد در رقابت‌هاي انتخاباتي بيش از دو دوره است.

به بهانه در گذشت محمد بهمن بيگي، پدر آموزش عشاير؛

 براي تو که معلم معلمان من بودي

در آستانه روزي که نام معلم را بر آن
نهاده اند،بار سفر بسته‌اي که بگويي
معلمي؟در اين که کسي ترديد ندارد.چند نسل از معلمان و دانش آموزان روستازاده و کوچنده جنوب ايران گواهي داده اند معلمي ات راو تلاش ات را و سخت جاني ات
را براي مقابله با سياهي ها.

سال‌ها قبل از زبان معلمانم شنيده بودم نامت را، وچه احترامي در کلام و برقي در نگاهشان موج م زد.هيچ گاه نديدم کسي نام معلم را با چنان احترامي بر زبان آورد که نام " محمد بهمن بيگي " را.

آن زمان که چراغ دانش را در سياه چادرها روشن کرده بودي نه انتظار نان داشتي و نه سوداي نام. که سختي کار نه به نامش مي‌ارزيد و نه به نانش.سال هاست که آموزش عشاير با نام تو عجين شده است.از همان زمان که سنگلاخ جاده‌هاي مالرو و ذهن‌هاي تاريک را پيمودي تا کنون که نامت را بر تارک اين بخش از آموزش کشور نوشته اند.در کارنامه تو تربيت حدود ده هزار معلم عشايري و باسواد كردن 500 هزار نفر از فرزندان محروم عشاير را نوشته اند. تو از معلماني هستي که شاگرانت و شاگردان شاگردانت قبولي تو را امضا کرده اند.

در آستانه روز معلم به احترام تو و همه معلمان گمنام، کلاه از سر برمي داريم و پيش پايتان به احترام برمي خيزيم.