دلسوزی برای دیکتاتورها
امشب رفته بودم به دیدن نمایش " شکار روباه"
به کارگردانی دکترعلی رفیعی، در تالار وحدت.داستان نمایش روایت زندگی آقا محمدخان قاجار بود،اما درفضایی امروزی تر. استان مردی که شاید ملموس ترین نماینده دیکتاتوری خون ریز وسفاک برای مردم ما در گذشته نه جندان دور باشد. همو که شرح جنایت هایش در درآوردن چشم ها و مناره ساختن از سرهای بریده، از صفحات سیاه تاریخ ماست.
نمایش را با پیش داوری همرا با نفرت از این خونریز پیگیری می کردم تا آنجایی که آقا محمدخان قاجار با آن چهره زردنبوی پلاسیده و هیکل لاغر و مردنی و حرکات محتاطانه و آرام اش، چشم در چشم انبوه تماشاگران نشسته بر صندلی های قرمز تالار وحدت دوخت و با صدایی دورگه که نه لطافت زنانه در آن بود و نه اقتدار مردانه، از سر استیصال بانگ برآورد که:
" من خواجه حرمسرای خویش ام".دلم لرزید. اعتراف می کنم که از اینجای نمایش به بعد علیرغم قتل و کشتارهایی که انجام می داد ، تنها احساسی که نسبت به او داشتم ترحم بود.همان حسی که یک بار دیگر هم به من دست داده بود:وقتی که از صفحه تلویزیون دیدم که "سردار قادسیه" کثیف و پشمالو از عمق حفره ای بیرون آورده شد و سرباز آمریکایی دندان هایش را می شمرد.
امشب برای من کشف دوباره وجه دیگری از شخصیت دیکتاتورها بود. وجه ترحم برانگیز و رقت آورشخصیتی ترسو که پشت نقابی از هیبت و اقتدار چهره پنهان کرده است. قدرتمندانی که از هر مخالفتی وحشت دارند و برای فرار از آن دست به هر جنایتی برای ایجاد وحشتی بزرگتر می زنند.
علی رفیعی روایت جالبی از زندگی مرگ آوراین دیکتاتور را به تماشاگر نشان داد. به ویژه در آخر نمایش که خواجه قاجار پس از جنایات بی شمارش در برادرکشی و فرونشانذن مخالفت ها و قتل عام مردم کرمان ، به مانند همه دیکتاتورهای تاریخ ، پس از انجام مقدمات لازم برای تاج گذاری ،ریاکارانه می گفت که نمی خواهد حکومت کندو تنها طالب گوشه ای دنج و فراغتی برای اندیشیدن است.البته با کمترین اصراری بر تخت پادشاهی تکیه می دهد و به پیروی از همه دیکتاتورهای تاریخ می گوید:"خدا را شاهد می گیرم که چشم هایی که از حدقه درآوردم و سرهایی که از آن ها مناره ساختم، فقط و فقط برای حفظ مملکت بود".