دلسوزی برای دیکتاتورها(2)
دوسال پیش در همین وبلاگ مطلبی با همین عنوان نوشتم که با توجه شرایط امروز بخشی از آن را با مقداری تغییر به عنوان سرمقاله روز دوشنبه روزنامه ابتکار اینجا می آورم.
دو سال پیش در چنین روزهایی رفته بودم به دیدن نمایش " شکار روباه" به کارگردانی دکترعلی رفیعی، در تالار وحدت.داستان نمایش روایت زندگی آقا محمدخان قاجار بود،اما درفضایی امروزی تر.داستان مردی که شاید ملموس ترین نماینده دیکتاتوری خون ریز وسفاک برای مردم ما در گذشته نه چندان دور باشد. همو که شرح جنایت هایش در درآوردن چشم ها و مناره ساختن از سرهای بریده، از صفحات سیاه تاریخ ماست.
نمایش را با پیش داوری همراه با نفرت از این خونریز پیگیری می کردم تا آنجایی که آقا محمدخان قاجار با آن چهره زردنبوی پلاسیده و هیکل لاغر و مردنی و حرکات محتاطانه و آرام اش، چشم در چشم انبوه تماشاگران نشسته بر صندلی های قرمز تالار وحدت دوخت و با صدایی دورگه که نه لطافت زنانه در آن بود و نه اقتدار مردانه، از سر استیصال بانگ برآورد که:" من خواجه حرمسرای خویش ام".
دلم لرزید. اعتراف می کنم که از اینجای نمایش به بعد علیرغم قتل و کشتارهایی که انجام می داد ، تنها احساسی که نسبت به او داشتم ترحم بود.همان حسی که چند بار دیگر هم به من دست داده بود:
- یک بار وقتی که از صفحه تلویزیون دیدم "سردار قادسیه" کثیف و پشمالو از عمق حفره ای بیرون آورده شد و سرباز آمریکایی دندان هایش را می شمرد.
- يك بار هم زماني كه خواندم "اسلو بودان ميلو سويچ"در سلولي تنگ و تاريك بر تختخوابي چوبي دنيا را ترك كرد.همان كه در كارنامه زندگي اش ،مرگ 250 هزار نفر نوشته شده بود تا مفتخر (!)به دريافت عنوان "قصاب بالكان" شود.
- يك بار ديگر هم زماني كه ژنرال آگوستو پينوشه در 92 سالگي در حالي كه دادگاه تن نحيفش را هم قابل محاكمه نمي دانست ، در جدال با مرگ دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و مردمي كه سال هاي پر از هول و هراس حكمراني اش را تجربه كرده بودند به خيابان آمدندو در مرگ كسي كه به ظاهر زير عنوان "انسان" تعريف مي شد به پايکوبي پرداختند.
حالا هم چند روزي است كه غرور آسمانگير ديكتاتورهايي را مي بينيم كه در زير پاي مردم به جان آمده از سالهاي ستمگري شان پا مي خورد ومچاله مي شود.فرقي نمي كند پوستري كاغذی ياتابلو فرشي نفيس از تصوير ديكتاتور باشد.
چند روزي است كه واقعه اي عجيب را به مدد رسانه ها تجربه مي كنم و در متن ادراك آن قرار مي گيرم. مي بينم كه يك نفر كه رييس بودو حکم اش مطاع و غلامانش به جای کلاه سر می آورند و می برند ، یک شبه به آواره ای بدل می شود که سوار بر مرکب آهنین خود درفرودگاه های جهان منتظر اجازه فرود از امیری یا رئیسی دیگر می شود که هنوز کابوس شعارهای مردمی خوابگاهش را آشفته نکرده است.
چندروزی است در خیابان های قاهره و اسکندریه و سوئز نظاره گر مردمی هستیم که بر شانه های همدیگر بالا می روند تا چشم از حدقه پوسترهای مردی در آورند که تا چند روز پیش " السید الرئیس" خوانده می شد. هموکه از برج عاج فرعونی اش پایین آمده و همه زیر دستان اش را قربانی می کند تا بار گناهان همه این سالهای حکمرانی اش را بر دوش آنان بگذارد.
بدون تردید این روزها وجه دیگر شخصیت دیکتاتورها برای مردم جهان بصورت زنده پخش می شود.وجه ترحم برانگیز و رقت آورشخصیتی ترسو که پشت نقابی از هیبت و اقتدار چهره پنهان کرده است. قدرتمندانی که از هر مخالفتی وحشت دارند و برای فرار از آن دست به هر جنایتی برای ایجاد وحشتی بزرگتر می زنند و اکنون چشم در چشم دوربین ها- این چشمان ریز بین جهانیان- با التماسی در نگاه و لرزشی بر لب ها از سر استیصال ناله بر می آورند که "من پیام انقلاب شما را شنیدم". چیزی که تا دو روز پیش اگر دلسوزی – اشتباهی- از میان چاپلوسان بارگاهش به کنایه وخواهش از او می خواست ، کمترین مجازاتش زندان و بود و زنجیر.
گویی تقدیری تاریخی است که دیکتاتورها از فاصله شنیدن صدای اعتراض مردمان تا ادراک کامل پیام آنان، وقتی را تلف کنند تا سنت تاریخ جاری شود که" الملک...لایبقی مع الظلم".