وقتی نویسنده ها نمی نویسند
نادرابراهیمی را هنوز با آن سبیل معروفش می شناسم ، چه در عکس هایی که به عنوان نویسنده حضور دارد و چه در تصاویری که پشت دوربین در ترکمن صحرا ایستاده است و فیلم می سازد. اگر چه آخرین تصویری که از او در ذهن دارم مربوط به چند سال پیش است . ساکت و بی تحرک ، نشسته بر صندلی
چرخ دار، در ردیف اول صندلی های تالار اندیشه . در جمع مردمانی که به بزرگداشت سال های نوشتنش آمده بودند. آن گاه که دیگران از او سخن می راندند و تنها چشم او بود که می دید و اشک می ریخت. او امروز و در آغاز هفتاد و دو سالگی اش سال هاست که دیگر نمی نویسد.
پیش از این نیز در خبر ها آمده بود که مارکز هم در سال گذشته چیزی ننوشته است. همو که جهانی "قلم" رو اوست.
نویسندگان ما هم نمی نویسند . بیمار نیستند . معترضند. معترض به آن چه در این ملک بر سر نوشتن و فرهنگ و کتاب می رود.
وقتی نویسنده ها نمی نویسند – چه مانند نادر ایراهیمی توانی برای نوشتن نداشته باشند ، چه مانند مارکز جوششی از ذرون قلم به دستشان ندهد و چه مانند دولت آبادی بخشنامه ها و ضوابط ارشادی های متولی فرهنگ دستشان را بسته باشد- جهان چیزی کم دارد.