مخملبافمحسن مخملباف همان قدر عجیب است که کیارستمی،بیضایی، حاتمی کیا و… عجیب نیستند و همین عجیب بودن اوست که همیشه نگاه ها را به سویش جلب کرده است. چه نگاه روزنامه کیهان را در سالهای آغازین دهه هفتاد و چه توجه جشنواره های لوکارنو و کن را در سال های پس از آن.

او روزگاری گفته بود که حاضر نیست با فیلمسازانی چون کیمیایی و بیضایی در یک "لانگ شات " بایستد ویا پس از نمایش اجاره نشین ها گفته بود آنقدر از دیدن این فیلم ناراحت است که حاضر است به خود نارنجک ببندد و مهرجویی رابغل کند و باهم به آن دنیا بروند( اجاره نشین ها را هجو انقلاب و اسلام می دانست) .

اما اکنون سال هاست از آنچه زمانی این فیلمسازان را به خاطرش نقد – بخوانید نفی- می کرد، عبور کرده است. او پرحاشیه ترین کارگردانی است که سینمای ما به خود دیده است . چه از زمانی که خود شمشیر بر دیگران می بست و به دفاع از هنر اسلامی به دیگران  حمله می کرد و چه زمانی که به همان اتهام مورد حمله قرار می گرفت.

همین است که او را در کانون توجهات قرار داده است . مردی که با تمام قوا در برابر گذشته خود ایستاده است.( آیا می توان اورا مردی دانست که سال ها پیش با تمام توان در برابر آینده خود ایستاده بود).

خبر رسیده که او فرانسوی شده است. خودش و خانواده اش. دگردیسی تکانشی و ناگهانی مخملباف  می تواند دستمایه خلق یک فیلم باشد که فقط خودش می تواند آن را بسازد. تغییرات بنیادی در فکر و روح او در یک دهه آن قدر جهت دار است که مدت زمان ده – دوازده سال را هم می تواند ناگهانی کند.

اعتراض های مخملباف چه در مقالات و مصاحبه هایش و چه در فیلم هایش آنقدربلند بود که هیچ گوشی توان نشنیدن  را در خود نمی دید. او نماینده نسلی شده بود که مناسبات فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی سال های پیش ازانقلاب را تاب نمی آورد. عصیان بود که  در نوشته ها و ساخته هایش موج می زد و اعتراض. اما خیلی زود این تب در او فرو نشست. آخرین داد هایش را در " شب های زاینده رود" زد و پس از آن بود که گویی  نجوا را برای رساندن پیامش انتخاب کرد. و از آن پس بود که حرف هایش را نسلی که به نمایندگی انتخابش کرده بود، به  سختی می شنید. او شده بود کارگردان جشنواره ها. دیگر ایران و جشنواره های داخلی برایش کوچک بودند و تنگ.  جهان صدایش را شنیده بود. از آن پس عضو ثابت مهمان و داور جشنواره های معتبر جهانی است و البته نه به تنهایی . او حالا  دیگر محسن مخملباف نیست، نامش را نشان خانواده ای کرده است که جهان می شناسد و ارج می گذارد. سال هاست که ما – که اعتراض هایش را درد دل خود می دانستیم- صدایش را نمی شنویم. ( شاید عیب از گوش های ما باشد ولی مگر نه اینکه در این دنیا ناشنواها هم می توانند بشنوند).

او سال هاست با آن ریش و عینک واورکت و  موتورسیکلت بدل به تصویری شده است با کت و شلوار و پاپیون و جایزه ای جهانی در دست و بر وروی سکویی که جهان برایش دست می زند. ما هم گاهی برای اینکه  نفهمیدن خود را بروز ندهیم گیج و منگ  برایش دست می زنیم و هورا می کشیم بعد که به خانه برمی گردیم از خودمان سئوال می کنیم : راستی برای چه دست زدیم؟

ما تغییر ناگهانی او را هنوز هضم نکرده ایم . کاش همزمان با قیافه اش تغییر می کرد تا ما هم بتوانیم آن را درک کنیم. اول ریش داشت، بعد ریشش را زد و سبیل گذاشت و بعد سبیل را هم زد  و حالا در جای دکمه ای که روزی می خواست خفه اش کند پاپیون خانه کرده است. این  قیافه را ما می شناسیم اما مخملباف را سال هاست که ندیده ایم . او حالا یک شهروند فرانسوی است. کم کم خودمان را باید آماده کنیم که همان قدر او را بشناسیم  که ژان لوک گدار را.