احمد شاملو بدون تردید یکی از بزرگترین قله های ادبیات معاصر ماست. قله ای12

 آتشفشان که از پس سال ها خاموشی،هنوز شعر های مذابش جان و تن خواننده را می سوزاند ، تا بگوید که این گدازه ها از اعماق یک جان سوزان فوران کرده است.مثل همه قله ها وقتی به بزرگی اش پی بردیم که از او دور شدیم. اکنون  با تمام وجود دریافته ایم که  مدت ها باید بنشینیم تا چون اویی دوباره سر برآورد.

این دماوند ایستاده بر فراز شعر معاصر _ سپید و سربلند_ که در زمان حیاتش عالم و آدم را به زخم نیشتر شعرش از جا تکان می داد ، خود اکنون زخمی تیشه هایی است که هر از چند گاه  قصد پیکر ستبرش می کنند. چند سالی است که در آستانه سالروز خاموشی اش  دست یا دستانی  سنگ مزارش را تیشه می زنند تا نامش را از سنگی سیاه افتاده بر گوری در امامزاده طاهر کرج بزدایند و غافل که این نام بر سپیدی صفحه شعر معاصر ایران چنان حک شده است که هیچ تیشه ای را یارای کندنش نیست. این اقدام بی شک از سوی دشمنان شعر انجام شده است و جواب، تنها تلخندی و سکوتی است بر بی خردی و جهالت و البته قابل تحمل.

اما چه می توان کرد که گاه تیشه هایی  بر عظمت بر جای مانده از شاملو و شعرش می نشیند تا از تکه های این جان گرامی متاعی فراهم شود برای فروش در بازار های حرص و آزمندی.اما مصیبت این است که این کار نه از سوی دشمنان و نه حتی دوستان ، که از طرف فرزندان شاعر انجام می شود.

این فرزندان که صرفا به جهت جبر رابطه پدر و فرزندی به مایملک شاعر دسترسی دارند، بی توجه به نام و جایگاه شاعر اقداماتی کرده اندکه دعوای ارث و میراث و ماترک ثروت اندوزان متوفی را به ذهن متبادر

می کند و نوشته ها و نامه هایشان آگهی انحصار وراثت را به یاد می آورد. اینان در تصویری ذهنی  چنین دیده می شوند که هر یک گوشه ای از جان شاعر را به دندان گرفته ، به طرفی می کشانند و آنچه در این میان از هم می درد نام و اعتبار شاعر است.

چندی پیش یکی از فرزندان شاعر  مجموعه شعر"آهنگ های فراموش شده"  را تجدید چاپ کرد که شاملوی شاعر از انتساب آن به خود پرهیز داشت و از سرودن آن  بارها اظهار پشیمانی کرد، اما گرفتن حق چاپ مجدد آن قدر وسوسه انگیز بود که اعتبار شاعری شاملو  و خواسته قلبی اش به هیچ انگاشته شود.

اینک اما در جدید ترین اعتبار شکنی فرزندان شاعر، خبر می رسد که لوازم شخصی شاعر به حراج گذاشته می شود. لوازمی  که شاهد خلق ناب ترین لحظه های شعر معاصر ایران بوده اند. همان چیز هایی که در تمام دنیا برایشان موزه می سازند و در منظر  جهانیان  به تماشا می گذارند.

متولیان امامزاده به جان بارگاه و بقعه و دفینه هایش افتاده اند و حرمتش را خرج و حراج می کنند. اینجاست که جان ملامتگر زبان می گشاید که : بگذار مولوی را دیگرانی از آن خود کنند که حرمتش را از همزبانانش بیشتر پاس می دارندو بگذار سر سرباز هخامنشی در گوشه ای دیگر از این جهان که قدرش می دانند ، آرام گیرد.