سینما ، کودکی ،واقعیت
پرده ای به دیوار کوبیده می شود و در تاریکی یک شب تابستانی نوری به پرده تابیده می شود. من-
کودکی- نشسته بر کف خاکی میدانکی که هنوز آسفالت نپوشیده بود، محو جادوی نوری شده بودم که از پشت سرم حرکت کرده و در برخورد با دیوار و پرده کوبیده بر آن به کودکانی جان می داد تا بدوند ، بازی کنند و بر سر یک " ساز دهنی" دعوا کنند. کودکانی که به تصور من نزدیک تر بودند. سبزه ، پاپتی و افتاده درخاک و خل . آن روز نمی دانستم " امیر نادری" کیست و نام فیلم ساز دهنی است. فیلم را با نام" امیرو"می شناختم. قبل از آن فیلم دیده بودم ، آدم های و شسته رفته .، کودکان و نوجوانان تمیز و مامانی که – برای من- گویی از سیاره ای دیگر آمده بوند ، سینما را برای من در حد رویا و خیال بالا برده بود.اما امیرو من بودم جان گرفته بر پرده سینما، پسر عمویم بود ، دوستم بود. چقدر نزدیک. سینما دیگر خیال نبود. از آن پس دیگر به گفته بزرگترها که" اینها همش فیلمه" توجه نکردم . و بزرگتر که شدم به معلم ادبیاتم – باهمه ارادتم- بدبین شدم. چراکه گفته بود:" من فیلم نمی بینم چون همش دروغه".
امیر نادری 21 سال است که از ایران رفته است .او در نیویورک فیلم می سازد و من هنوز در سالن های سینما همان کودکم، نشسته بر کف خاکی میدانکی که حالا دیگر آسفالت بر تن کرده است.